<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>درخشش ابدی ذهن یک لیمو</title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/</link>
<description>شرح وبلاگ</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 19 Oct 2009 11:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مردی كه مدّت‌هاست مرده است</title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; خواستم بگويم ننه‌خانم‌ات را از پس ِ پرده‌های تافته‌ی اُخرايی دیدم؛ كه توی سرداب، قايم، از ديگ سر اجاق مشت‌مشت چلو برمی‌داشت، توی لگن مسی زعفرانی می‌كرد و می‌داد بالا. مُدام هم مدخل را می‌پاييد. تا گردن افراشت به مرتّب كردن چارقد ململ سياه‌اش، سرم را دزديدم. حالا تو صورت خنج بيانداز كه «كجايی آقاخان‌بالا؟ بيوه‌‌ات آب هم از حلقوم‌اش رد نمی‌شود دور از بغل ِ تو». اگر خيال می‌كنی كه هنوز دارم به خاطر «گلايل» كه به من ندادش، سنگ كينه‌ی قديمی‌ام ازش را به سينه می‌زنم، زير هلال ناخن‌هاش را نگاه كن كه هنوز نارنجی‌اند.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 11:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limoooyi&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>limoooyi</dc:creator>
<guid>http://limoooyi.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>رفقا اين جا را نگه داشتند برای چنين روزی. تك و توك آرشيو را زنده می‌كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;ليمو&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 11:44:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limoooyi&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>limoooyi</dc:creator>
<guid>http://limoooyi.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Kill My Bill</title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرد ايده‌فروش سر چهارراه سن‌بالابائو از امروز صبح ديگر آن‌جا لبه‌ی سكّوی سيمانی ايستگاه مترو  نمی‌نشيند؛ پيپ نمی‌كشد؛ انگشت‌هاش آن‌طور نرم با لبه‌ی كلاه قرمزش كه تا روی ابروهاش آمده بازی نمی‌كنند، با سری كه كمی روی سينه خم كرده و چينی كه به پيشانی انداخته، به حرف‌های كسی گوش نمی‌كند؛ روی تكّه‌های 8 در 8 اينچی كاغذرنگی، كلمه‌های درشت ِ به-طرز-غم‌انگيزی خوانا نمی‌نويسد؛ سبيل‌های عجيبْ سياه‌اش را با دندان‌های عجيبْ سفيدش نم‌نمك نمی‌جود، كاغذ را آن‌طور ماهرانه پنج بار پشت سر هم تا نمی‌زند و در جيب بارانی عابری نمی‌گذارد، و با سكّه‌هايی كه گرفته، روی ساق ِ بلند چكمه‌های عنّابی‌رنگ‌اش خط و خراش نمی‌اندازد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت 11 و 47 دقيقه‌ی ديشب، سه دقيقه مانده به حركت آخرين قطار، زير يكی از آخرين باران‌های پاييزی والنسيا، آخرين ايده‌اش را به جوان يتيم افسرده‌ی سرد‌مزاج عصبی ناراحتی كه مطمئن بود هيچ‌چيز در اين دنيا قادر نيست حتّی برای يك روز زندگی بيشتر به هيجان بياوردش- فروخت. درست وسط كاغذ سبز نوشت: &quot;آدم بكش پسر.&quot;       &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 12:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limoooyi&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>limoooyi</dc:creator>
<guid>http://limoooyi.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قاب</title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی‌دانم كه بود كه در گرماگرم يك مهمانی شلوغ يا شايد در يك بعدازظهر بهاری رخوت‌آلود، كشيدش كناری، و به‌اش ياد داد انگشت اشاره و شصت‌اش را –انگار كه بخواهد رشته‌ای نامرئی را جلوی صورت‌اش نگه دارد-  به هم نزديك كند و بگيردشان جلوی چشم‌ راست‌اش و از ميان اين قاب ِ گوشتی به چيزها نگاه كند. همان‌جا بود كه فهميد اگر لبه‌ی كانتر آشپزخانه نشسته باشد، كافی است انگشت‌هاش را در فاصله‌ی نيم‌سانتی از هم نگه دارد تا قرص كامل صورت مامان‌اش را وقتی روی كاناپه‌ی قهوه‌ای سوخته‌ی گوشه‌ی هال لميده و جدول حل می‌كند، ببيند. هر كه بود، همان‌طور شد كه او می‌خواست. به ندرت صداش را می‌شنيدی ديگر، يا می‌ديدی كه جست‌و‌خيز كند عين آهوی دم‌بريده. از توی بالكن جُم نمی‌خورْد. دست‌اش مدام جلوی چشم‌اش، توی هوا معلّق بود. مُچ‌اش ضعف می‌رفت؛ ژل می‌ماليد و باند كِشی می‌بست به‌اش. چشم‌هاش را تنگ می‌كرد و می‌ديد كه برج روبروی آپارتمان‌شان كه هم بزرگ بود و هم دور، دو ميلی‌متر است؛ نرده‌های بالكن كه زياد کوچک نبود ولی نزديك بود، يك سانتی‌متر. ماه كه هم بزرگ‌تر بود و هم دورتر، 2 سانتی‌متر، و كلاه آفتاب‌گيرش كه نزديك بود ولی زياد بزرگ نبود، درست اندازه‌ی برج روبرويی. پرچم مدرسه غيرانتفاعی سه تا حياط آن‌طرف‌تر، اندازه‌ی دگمه‌ی پيراهن‌اش بود؛ ماشين كوچك باباش توی پاركينگ سرباز زير ساختمان، بزرگ‌تر از مدادتراش استدلر بزرگ‌اش. موقع مشق نوشتن هی پاك می‌كرد، دوباره می‌نوشت، بعضی حروف را بيشتر می‌كشيد؛ نوك ِ الف‌ها را با پاك‌كن ميلی‌متر به ميلی‌متر می‌زد. وسط نقّاشی‌اش يك‌هو می‌ديدی انگشت‌هاش را آورد بالا، چشم‌هاش را تنگ كرد و خيره شد به خط‌ها و طرح‌ها. گاهی هم می‌ديدی لای انبوه كاغذهای مچاله‌شده خواب‌اش برده. غذاش كم شد. دسته‌ی چنگال ‌از نزديك، اندازه‌ی صابون دستشويی بود وقتی روی توالت‌فرنگی نشسته بود. زير چشم‌هاش گود افتاد. گل ارغوانی‌رنگ وسط بالشت‌اش وقتی نوك دماغ‌اش را می‌چسباند به‌اش، اندازه‌ی ارتفاع دست‌انداز قبل از ميله‌ی ورودی شهرك بود؛ و انگشت شست پای چپ‌اش وقتی پشت ميز تحريرش نشسته بود، كوتاه‌تر از دندانه‌های برس مسواك‌اش. نگاه كرد. مقايسه كرد. گيج شد. مدرسه را گذاشت كنار. از خانه بيرون نرفت. عينك زد. ايستاد توی بالكن. نگاه كرد. خط‌كش آورد. زل زد. انگشت‌هاش لرزيد. فاصله‌ها را حدس زد. نسبت و تناسب بست. مچ دست‌اش ضعف رفت. هی خط كسری كشيد. فاصله تا ماه را گذاشت مخرج، تا كلاه آفتاب‌گير را صورت. ارتفاع برج روبرو را گذاشت بالای سر ِ بلندی دندانه‌های برس مسواك‌اش. سقف ماشين باباش را وجب گرفت؛ كانتر تا كاناپه را قدم‌رو رفت. انگشت‌هاش را گرفت جلوی چشم راست‌اش. خط كسری را اندازه گرفت. با پاك‌كن ازش پاك كرد. با تَک‌و‌توک تارهای خاكستری شده‌ی روی شقيقه‌اش بازی كرد. خط كسری اندازه‌ی قرص كامل صورت مامان‌اش از لبه‌ی كانتر آشپزخانه شد، وقتی روی كاناپه‌ی قهوه‌ای سوخته‌ی گوشه‌ی هال لميده و جدول حل می‌كند. صداش را ديگر كسی نشنيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی‌دانم كه بود كه يادش داد؛ كه آن راز ِ ملس را داد دست‌اش و گفت مال ِ تو؛ كه نگاه‌اش را ريخت توی آن كادر ِ گوشتی، پاش را سنگ بست و غرق‌‌اش كرد توی سكوت عاصيانه‌‌ای متناسب. نمی‌دانم كه بود؛ ولی حيف آن چشم‌ها كه آن‌قدر قشنگ بودند؛ كه وقتی انگشت اشاره و شصت‌ات را –انگار كه بخواهی رشته‌ای نامرئی را جلوی صورت‌ات نگه داری-  به هم نزديك می‌كردی و می‌گرفتی‌شان جلوی چشم‌ راست‌ات و از ميان اين قاب ِ گوشتی به‌شان نگاه می‌كردی، از هرجا كه بودی، چه نزديك و چه دور، هميشه يك سانت ِ تمام بودند. نه يك ميلی‌متر كم‌تر، نه بيشتر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Apr 2008 12:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limoooyi&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>limoooyi</dc:creator>
<guid>http://limoooyi.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه روز یه مورچه‌هه بود كه یهو صفا كرد یه دونه رو از یه تپّه ببره بالا. یه بار هم تا نصفه برد بالا. نه این كه راحت باشه؛ اما اون جوریام سخت نبود. وسط راه یهو یادش افتاد باید زودتر برگرده خونه، یكی از دستای (یا شاید پاهای- درست یادش نبود) بچّه‌ی چهل‌و‌سوّم‌ا‌ش از راست كه لای بُرس جارو‌برقی گیر كرده بوده رو در بیاره بذاره توی الكل، بده بیمارستان تا داغه براش پیوند بزنن. این بود كه یهو دلش شور افتاد؛ دونه‌هه رو همون وسط تپّه به یه سنگ گیر داد و جاشو محكم كرد. پایین تپّه كه رسید، دید یه دوجین خبرنگار و نویسنده و عكّاس و بادی‌گارد و نقّاش و مجسّمه‌ساز و بیولوژیست (1-) و پلیس با گروه اركستر و Red Carpet و فشفشه و دایره و دُمبك و ساز و دُهُل و میكروفن و موم و گچ و چراغ گردون و سیم خاردار و فلاش و كاغذ و قلم و دوربین و رنگ روغن و بوم و اسلحه و روپوش سفید و لوله‌ی آزمایش وایسادن پای تپّه. محل نذاشت. اومد بره پی كارش. نذاشتن. دوره‌ش كردن. گفتن نباید ناامید شه. گفتن اون می‌تونه. گفتن &quot;مفهوم دیرپای هستی از سرپنجه‌ی و حتّی سرپاشنه‌ی تلاش‌گر او می‌تراود و جهان وام‌دار گوهر درخشانِ امّید اوست &quot;. گفتن باید باز تپّه رو بره بالا. گفتن باید دونه رو برسونه به نوك تپّه. گفتن باید تلاش كنه. گفتن هیچ‌جوره راه نداره. گفتن حتی اگه لازم باشه 999 بار دیگه پای تپّه صبر می‌كنن. گفتن باید ادامه بده. گفتن مگه دست خودشه (2-) ؟ گفتن مسخره‌ش نیستن كه. این همه راهو كوبیده‌ن اومده‌ن قهرمان ببینن. ازش درس پایمردی و استقامت و اینا بگیرن. هی گفتن . . . هی گفتن . . . نذاشتن دهنشو باز كنه، یه توضیحی چیزی . . . هی همدیگه رو هُل دادن . . . هی خواستن یه چیزی بگن كه سانس حماسی‌‌ش قوی‌تر باشه . . . هی فشار دادن . . . هی حلقه رو تنگ كردن. . . حواسشون نبود؛ قهرمانو درست توی مركز حلقه‌شون لِه كردن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2. دست یا پای بچه رو نتونستن پیوند بزنن. یعنی پیداش نكردن كه بزنن. یعنی اگه پیداش هم می‌كردن، دیگه سرد شده بود، به پیوند جواب نمی‌داد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1. مامان بچّه‌ فردای چهلم مشكی‌شو در آورد رفت یه بابای دیگه (3-) برای بچّه‌ها جور كرد كه عرضه‌شو داشته باشه به یه مُشت صغیر كه نصف بیشترشون افلیج بودن سرویس بده.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;0. به هر حال بادی‌گاردا سریع دور محوّطه رو سیم‌خاردار و نوار قرمز كشیدن. فرش قرمزه رو پهن كردن. خبرنگارا تیتر زدن كه مورچه‌هه توی تلاش هزارم‌اش موفّق شد. عكّاسا چشمای جسدو باز كردن، عكس گرفتن و بعداً كلّه‌‌شو روی تن سیلوستر استالونه مونتاژ كردن. نویسنده‌ها با الهام از این تجربه، سلسله كتاب‌های &quot;بالاخره چه كسی دانه‌ی مرا با عملیات غرورآمیزش از تپّه بالا برد؟ &quot; رو نوشتن. مجسّمه‌سازه قالب صورت مورچه‌هه رو با گچ و موم ساخت و بعداً روی گرانیت مشكی تراشیدش واسه وسط میدون. نقّاشه پرتره‌شو به سبك تابلو‌های سالوادور دالی كشید و بعداً تو حراج كریستی فروختش به یه كلكسیون‌دار مراكشی. رهبر اركستره فی‌المجلس براش یه سمفونی بداهه نوشت و بعداً شیشصد و چهار بار تو آكروپلیس اجرای زنده‌ش كرد. بیولوژیسته هم از خونش نمونه‌گیری كرد كه بعداً DNA شو برداره برای تكثیر و تلقیح و این حرفا. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1- .  البته باید اذعان داشت كه تخصّص یه بیولوژیستو نمی‌شه در نگاه اوّل تشخیص داد؛ حتی اگه لوله‌ی آزمایش دستش باشه. ولی خب تخصّص یه دامپزشك، رادیولوژیست، تزریقات‌چی یا حتّی جرّاح مغز و اعصابو هم نمی‌شه در نگاه اوّل تشخیص داد؛ حتی اگه لوله‌ی آزمایش دستشون باشه. این به اون در. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2- . ]مرتیكه[ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3- . قاعدتاً از نژاد « ك*ن‌بالا » كه بسیار ورزیده، درشت‌اندام، بور و شاسی‌بلند است. (منبع: حشره‌‌شناسی خودمانی؛ منوچهری انوری لیالستانی، سین.میم.الف (4-)؛ انتشارات دانشگاه تهران؛ فصل سنجد 84) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4- . سیّد‌محمّد‌ارسلان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5- . Open- End Style&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;*.&lt;/B&gt; از پرداختن به مسائلی نظیر: &quot; آخه مثلاً مورچه مشكی بپوشه یا نپوشه فرقش چیه ]مرتیكه[ ؟ &quot; و اینا به دلایل استراتژیك صرف‌نظر شده است (5-). &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Mar 2008 12:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limoooyi&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>limoooyi</dc:creator>
<guid>http://limoooyi.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Blindfold Chess</title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همه‌ی كوچه رو می‌دوی و كیسه رو از زیر در حياط رد می‌كنی و خودت از روی در می‌پری تو و كیسه رو باز می‌كنی و جوجه‌ی رنگی رو در می‌آری بیرون و فشارش می‌دی تو مشت‌ات و می‌شینی زیر آفتاب و فكر می‌كنی اگه ولش كنی واسه خودش تو باغچه بپلكه، دلش می‌گیره و فكر می‌كنه بهش اهمیت نمی‌دی. تاب‌اش می‌دی و اونقد فشارش می‌دی كه رنگای پَراش توی عرق كف دستت آب می‌شه و كف دستت سرخابی می‌شه و گردنش داغ می‌شه و شل و كرخت می‌شه و سرعتِ پلكاش كه اوّلاش تند‌تند می‌زدشون به هم كم می‌شه و ضربان قلبش می‌یاد پایین و فركانس جیك‌جیكاش كه رو مُخ‌ات بود افت می‌كنه. می‌گی آخ حتماً خوب بهش اهمیت ندادم كه مریض شده و می‌دوی می‌ری صندلی می‌ذاری زیر پات و سه‌چهار تا آسپرین بچّه از تو كابینت پنجم از ردیف بالایی برمی‌داری و تو یه نعلبكی ماست حلّشون می‌كنی و می‌بری زیر آفتاب همون‌جوری كه هنوز داری كف دستت فشارش می‌دی، نوكِ‌شو تا ته باز می‌كنی و با قاشق چایی‌خوری كم‌كم می‌ریزیش ته حلقش. انگار داره خوب می‌شه چون یهو خیلی داغ می‌شه و بعدش كم‌كم سرد و قلبشم دیگه نمی‌زنه. اَه این چرا این‌جوری شد؟ چه بی‌جنبه بود مرتیكه (علامت تعجّب) سریع یه گودال دیگه  گوشه‌ی باغچه می‌كَنی و چال‌اش می‌كنی و خاك می‌ریزی و قشنگ لگد می‌كنی تا سفت شه، یه چوب كبریتم می‌كاری واسه نشونه، كیسه رو برمی‌داری و از روی در حیاط می‌پری بیرون و همه‌ی كوچه رو می‌دوی و . . .  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Mar 2008 12:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limoooyi&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>limoooyi</dc:creator>
<guid>http://limoooyi.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>All the Old Stories</title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مكان: مكان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمان: پس از پاسی از شب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;U&gt;آقای لاغر&lt;/U&gt;: خاله‌قزی؛ چادر یَزی؛ «&lt;FONT color=#ff9900&gt;*&lt;/FONT&gt;» قرمزی؛ مست و ملنگ؛ از همه رنگ؛ «&lt;FONT color=#ff9900&gt;**&lt;/FONT&gt;» قشنگ؛ من ازت خوش‌ام می‌یاد. زن‌ام می‌شی؟ وصله‌ی این تن‌ام می‌شی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;U&gt;خاله‌قزی&lt;/U&gt;: اگه من زن‌ات بشم؛ وصله‌ی تن‌ات بشم؛ اگه دعوامون بشه، منو با چی می‌زنی؟ :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الف: پیش نمی‌آد بخوای منو بزنی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ب. جرأت نداری منو بزنی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ج. دل‌ات نمی‌آد منو بزنی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;د. ترجیح می‌دی منو نزنی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای لاغر خودش را مقاديری می‌خاراند؛ سپس مكان را ترك می‌كند و می‌گوید كه الآن آمادگی ندارد و بعداً حذف پزشكی خواهد كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;* &lt;/FONT&gt;.   _+×«ۀ‌ؤ،{}‌   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;**&lt;/FONT&gt; .     :&quot;&quot; ‌؛ـ]ُِ«+_)) ّءٌُآ؛\\ـ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Feb 2008 11:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limoooyi&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>limoooyi</dc:creator>
<guid>http://limoooyi.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زار‌شالی‌زاران</title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;U&gt;عصر.&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- دندان‌هایت در هم قفل. خون زبانت از لابلایشان جاری. سیاهی چشم‌هایت نیست. زیر ناخن‌هایت بنفش، گیس‌هایت آشفته و خیس و اشك‌هایم بُخار. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- صبح. شالی. همه‌ی داشتنی. كمر‌هامان خم و استخوان‌هامان یخ و ساق‌هامان كرِخت و چكمه‌هامان سوراخ‌سوراخ و نم كشیده‌ایم از زند زیرین تا بصل‌النّخاع. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;U&gt;صبح.&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نارنجی‌ها برای صبح. سفید‌ها برای عصر. عصر خودم می‌آیم. سفید را خودم در دهانت می‌گذارم و پیشانی‌ات را خودم می‌بوسم. از پنجره نگاه كن. آن كه از همه خم‌تر؛ من. آن‌كه می‌دود و دست تكان می‌دهد؛ من. آن كه لب‌هایش را غنچه؛ من. گیس‌هایت كه می‌خواهد آشفته شود بچسبی به؟ من. نم نكِش. ساق‌هایت را بده ماساژ بدهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;U&gt;عصر.&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- سفید را من باید خودم . . . عصر كه دير می‌شود . . . پاهایم كه كرخت . . . كه قفل . . . همان‌جا بمان . . . پاهایت كه قفل . . . گیس‌هایت كه آشفته . . .  بیرون نیایی!  . . . خودم می‌آیم . . . شالی در آب‌‌های كوتاه . . . امّا من بمیرم كه نبینم . . . با استخوان‌های یخ كه دارم برسم به پنجره . . . یك مشت گیس آشفته روی آب‌های كوتاه . . . قفل كه می‌شود . . . قفل كه می‌شوی . . . یك بدن كوچك افتاده به صورت روی آب‌های كوتاه . . . همه‌ی داشتنی‌مان زیر گیس‌های تو خوابیده است  . . . و خون زبان‌ات كه قاطی آب‌های كم عمق شالی شده را . . . چه باید خواهم كرد با این همه نم كه كشیده‌ام؟ . . . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Feb 2008 12:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limoooyi&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>limoooyi</dc:creator>
<guid>http://limoooyi.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ردیف خسته‌ی پيش‌‌آهنگ‌ها</title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن گوشه‌ی گوشه از سمت چپ، تمام‌قد دراز كشيده. پررنگ است يا كم‌رنگ؟ نمی‌داند. نرم است يا خشك؟ هنوز بوی چوب دارد؟ قرچ‌قرچ صدا می‌دهد؟ نمی‌داند. اصلاً &quot;ليرا&quot; است يا &quot;سوسمارنشان&quot;؟ نمی‌داند. همه با هم می‌روند بيرون، كار می‌كنند، می‌افتند زير ميزها، تُف می‌خورند، تراشيده می‌شوند، خال‌خال می‌گذارند، تاخت زده می‌شوند، خط خطی می‌كنند، گم و پيدا می‌شوند، دندان می‌خورند، يادگاری می‌نويسند، ابر می‌كشند، توی تن نرم پاك‌كن‌ها فرو می‌روند، بيست می‌دهند، آب می‌روند و مردانه تمام می‌شوند. او حتّی شروع هم نمی‌شود. هميشه به همان بلندی ‌است كه بوده. هست كه فقط باشد. شرط می‌بندد نباشد هم كسی حواس‌اش نيست. امتحان كرده. شب‌ها خواب می‌بيند ليمويی، سرخ، لاجوردی، اصلاً هفت‌رنگِ اكليلی شده. روزها سر جای‌اش، آن گوشه‌ی گوشه از سمت چپ، تب می‌كند. ولی هيچ‌كس نمی‌فهمد لپ‌هاش گل انداخته، بس كه پوست‌اش تيره است. گوشه‌ی گوشه‌ی جعبه از سمت چپ، هميشه بفهمی‌نفهمی داغ است.   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Feb 2008 12:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limoooyi&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>limoooyi</dc:creator>
<guid>http://limoooyi.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Dizzy</title>
<link>http://limoooyi.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۳. بگو لبه­ی همه­ی چاقوها را ببوسم؛ روی همه­ی خارها پابرهنه بدوم؛ پیشانی­ام را بکوبم به همه­ی درگاهی­ها. ولی نگو یادم می­رود. &quot;تو&quot; شک نکن. تو که شک می­کنی، کم­کم باورم می­شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;•&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۱. دراز کشیده زیر آفتاب، لبه­ی صخره­های منتهی به کف رودخانه؛ به ردّ لیز و برّاق حلزونی نگاه می­کند که نیم ساعت طول کشید مسیر نیم متری را برود و برسد به پناه صخره. کتری دودزده را دوباره پر می­کنم و می­گذارم روی آتش. &quot;&lt;I&gt;حوصله­ت سر نمی­ره&lt;/I&gt; ؟ &quot; پهلو به پهلو می­شود: &quot;می­گن &lt;I&gt;حلزونا فکر نمی­تونن بکنن؛ یعنی، چیزی به اسم حافظه ندارن اصلاً. آرامش عجیبی باید داشته باشن &lt;/I&gt;.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;•&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۲. اوّلش فقط دیگر چشم­هاش برق نمی­زد وقتی لب­هام برق می­زد یا زنجیر روی پوست گردن‌ام می­لغزید. بعد وقتی می­خواست اسم‌ام را صدا کند، مکث می­کرد. یک روز توی خیابان گفت: &lt;I&gt;همین­جا وایسا الآن برمی­گردم&lt;/I&gt;؛ هِی ایستادم، هِی برنگشت. بعد یک بار دیدم با کفش و لباس رفته زیر دوش. نالیدم: &lt;I&gt;آخه چته تو&lt;/I&gt; ؟ داد زد: &lt;I&gt;من که چیزیم نیست . . . آرومِ آروم­ام&lt;/I&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;•&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۴. کتری را گذاشته­ام روی گاز، برگشته­ام توی تخت دراز کشیده­ام و بهش نگاه می­کنم که چه­طور فقط نیم ساعت طول می­کشد تا متوجّه شود که از خواب بیدار شده. حوصله­ام سر نمی­رود و بهش هم شک نمی­کنم. با کفش و لباس با هم دوش می­گیریم؛ دیگر زنجیر نمی­اندازم گردن­ام، لب­هام را برق نمی­اندازم و مطمئن­ام یادش نخواهد رفت مرا؛ حتّی اگر اسم­ام را فراموش کرده باشد.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Feb 2008 11:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=limoooyi&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>limoooyi</dc:creator>
<guid>http://limoooyi.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
