
پام را میگذارم روی گاز، دستام را روی بوق. گوشی را بيشتر به گونهام فشار میدهم و داد میزنم: " هان؟ نه، با تو نبودم، با اين مرتیکّهی عوضیام. سر ظهری انگار داره میره ختم عمّهش با 20 تا سرعت. راه هم نمیده رد شم كثافت."
الآن كوچه باريك میشود. از صرافت سبقت گرفتن میافتم و پام را از روی گاز برمیدارم تا تلفنام تمام شود. دارم دستانداز آخر را رد میكنم كه نعشكش سياه جلوی در خانهی ما ترمز میزند.
