
هاچ زنبور عسل، سرگردان، اشك میريزد؛ میگردد؛ میافتد؛ میترسد؛ خودش را جمعوجور میكند. زخم برمیدارد؛ نيش میخورد؛ خسته میشود؛ گرسنگی میكشد؛ میترسد؛ خودش را جمعوجور میكند. میجنگد؛ دلاش میگيرد؛ مستأصل میشود؛ يك بالاش را از دست میدهد؛ رفقايش بهاش نارو میزنند؛ تنها میشود؛ میترسد؛ خودش را جمعوجور میكند. میگردد؛ پيدا نمیكند؛ نااميد نمیشود؛ به آخر دنيا میرسد و سُكسُك میكند و دست خالی برمیگردد؛ بغض میكند؛ میترسد؛ خودش را جمعوجور میكند. پير میشود؛ چروك میشود؛ كُند میشود؛ میلرزد؛ میترسد؛ خودش را جمعوجور میكند.
مامانِ هاچ زنبور عسل روی كاناپهی جلوی تلويزيون، لَم داده به سينهی مَردش، چيپس و ماست موسير میخورد و نخودی میخندد.
