
راست میگويی دستات را ببر بالای بالا و با تمام وجودت روی گونهی سرخ و سفيد مادرت فرود بياور كه جلوی هر كس و ناكسی بهت پسگردنی زد. قاشق داغ كن و بگذار پشت دستهای كارنكردهی خواهرت كه هرچه را توی هزار پستو پنهان كردی، كشف كرد و به نمايش عمومی گذاشت. تُف كن توی چشمهای روشن ِ بابات كه هر بار خواستی قدم از قدم برداری، زير پات را خالی كرد كه تو آدمبشو نيستی. گلوی من را با چاقوی جيبیات ببُر و سرم را بگذار روی سينهام، كه هميشه از روی برگههای تو تقلّب كردم و همهی نمرههام از خودت بالاتر شد. دستنوشتههات را بيانداز توی شومينه و بوی خاكستریشان را نفس بكش، كه دير فهميدی دروغاند. اصلاً راه بيافت و هركس را بهت خيانت كرد، هركس را كه دستهاش را ناگهان به هوسی به پوستات ماليد، هركس را كه بیبهانه بهات خنديد، به حالات گريست، عشقات را پس زد، آدم حسابات نكرد، نديدَت، با كابل برق خفه كن. فقط حرف ِ مفت نزن زیر گوش من.
