تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
مردی كه مدّت‌هاست مرده است

 خواستم بگويم ننه‌خانم‌ات را از پس ِ پرده‌های تافته‌ی اُخرايی دیدم؛ كه توی سرداب، قايم، از ديگ سر اجاق مشت‌مشت چلو برمی‌داشت، توی لگن مسی زعفرانی می‌كرد و می‌داد بالا. مُدام هم مدخل را می‌پاييد. تا گردن افراشت به مرتّب كردن چارقد ململ سياه‌اش، سرم را دزديدم. حالا تو صورت خنج بيانداز كه «كجايی آقاخان‌بالا؟ بيوه‌‌ات آب هم از حلقوم‌اش رد نمی‌شود دور از بغل ِ تو». اگر خيال می‌كنی كه هنوز دارم به خاطر «گلايل» كه به من ندادش، سنگ كينه‌ی قديمی‌ام ازش را به سينه می‌زنم، زير هلال ناخن‌هاش را نگاه كن كه هنوز نارنجی‌اند.