
کجائيد نامردها؟ اين عادلانه نيست. اينها توی قرارداد نبود. من فقط میخواستم "كمی" بيشتر نفس بكشم. آنقدر كه اضافه شدن تدريجی چندين خال رنگی ِ متقارن ظريف را به بالهای سی- چهل نسل از پروانههای جنگلهای مكزيك ببينم؛ خشك شدن بيست- سی رودخانهی پرآب را؛ ذوب شدن پنج- شش سانتیمتر از كوههای يخی غولپيكر جنوبگان را؛ دويست- سيصد طبقه بلندتر شدن آسمانخراشها را؛ دو- سه نسل از انسانهای مصنوعی، رباتهای طبيعی، مورچههای آوازهخوان ِ دُمدار، سلّولهای دستساز را؛ محو يك رشتهكوه از اطلس های جغرافيايی جهان را، انقراض يوزپلنگ ايرانی، سنجاب دُمگردويی ِهاوايی، كفتار ِ خاكستری ارمنستان را.
كجا نوشته بوديد قرار است ببينم مادرم در خانهی يكطبقهاش تمام میشود و میخوابد و باد میكند و میپوسد و كِرم میگذارد و خاك میشود و غبار میشود و پرواز میكند و با جنازهی پودرشدهی پروانههای مكزيكی قاطی میشود و برمیگردد و نوهی نوهی نوهام روی مادرم میدود، میپرد و در مشت میفشاردش؟ كجا نوشته بوديد قرار است ببينم پدرم فراموشی میگيرد و در يكی از همين رشتهكوهها گم میشود و نصفاش خوراك يوزپلنگان ايرانی میشود و نصف ديگرش صدها بار يخ میزند و میتركد و باز يخ میزند و باز میتركد و آب میشود و بخار میشود و با آبهای جنوبگان ابر میشود و میريزد و همراه با آخرين قطرات ِ آبراههای رو به خشكی، جاری میشود و نوهی نوهی نوهام از پدرم مینوشد و به سر و صورتاش میپاشد؟ كجا نوشته بوديد قرار است ببينم نوهی نوهی نوهام -كه پسرك دستساز زيبايیست-، پدر و مادرم را با هم درمیآميزد، باهاشان قلعه میسازد و مرا دعوت میكند "جنگبازی" كنيم؟
كجائيد نامردها؟ اينها توی قرارداد نبود . . .

بچّهی زاغول ِ خانومی كه داشت با آقا مصطفی سر تاريخ انقضای شيركاكائوها جر و بحث میكرد، گردن مامانشو سفت چسبيده بود و پشت سر هم جيغای كوتاهكوتاه میكشيد. صدای آقا مصطفی و خانومه و بچّههه و چرخای كاميونی كه داشت از کوچه رد میشد و كارگرای ساختمون روبرويی با هم قاطی شد. گفتم: "عين حموم زنونه." خنديديم. اون بيشتر خنديد. پاهاش شُل شد و لُپهاش سرخ. گفت: "هه! صدای ونگاش عين بوق دوچرخهی بابای منه وقتی دم ِ در ِ مدرسه منتظرم وایميساد. علامت رمزیمون بود." هيچی نگفتم. يه ليس از پايين ِ بستنیش زد كه داشت چكّه میكرد روی لباساش. زبوناش نارنجی بود. نشست لب جدول و گفت: "بوق دوچرخهی بابام يه بار دمِ در ِ مدرسهی من كنده شد و افتاد، ديگهم پيداش نكرديم." هيچی نگفتم. دست آزادشو بُرد تو موهای كمپشتاش. گاز ِ بستنی رو تو دهناش نگه داشت و قورت نداد. گفت: "عَموم دوچرخهی بابامو ورداشت قايم كرد. نذاشت هيشكی بهاش دست بزنه." هيچی نگفتم. پيشسينهش پُر لكههای پرتقالی برّاق شد. گفت: "بابام يه روز كه داشت میاومد دنبال من دمِ مدرسه، با دوچرخهاش رفت زير كاميون." هيچی نگفتم؛ ولی دلام ديگه بستنی نخواست. بستنیشو گذاشت لبهی جدول و دويد رفت.
*. مباد که بازی وبلاغی شيخنا ملّا عمودالدّين را از كف بدهيد.

پرسش: در فاصلهی 24 ساعت از مرگِ ازپيشتعيينشدهتون، كلّاً چهكارهايد؟
پُرسنده: ميمدالدالميم
پاسخ شديداً تشريحی: كتاب و نوار قصّهی "شغال دانشمند" يا "نيموجبیها" رو اگه داشتين، میديدين كه پشت جلدش، عكس روی جلد كتابا و نوارقصّههای ديگهی "دارينوش" رو چاپ كرده بودن. يكیشون "شرور و شيطونكها" بود. من با اين عكس مشكل داشتم. يعنی وقتی زياد نگاهاش میكردم، از خواب و خوراك و حرف میافتادم. يه جادوگر قوزی ناخوندراز آشفتهمو بود با دندونای كجومعوج و لباسای پارهپوره، كه پنج شيش تا تولهجادوگر درست عين خودش دور و برشو گرفته بودن. خود جادوگره يا تولههاش اصلاً ترسناك يا حتّی مشكوك به ترسناك بودن نبودن. امّا مجموعهشون كنار هم يه جورايی آدمو به دلهره میانداخت. ولی نه میانداختماش كنار؛ نه گم و گورش میكردم؛ نه به كسی قرضاش میدادم و نه توی باغچه چالاش میكردم. اونقدر نگاهاش كردم و دلپيچه گرفتم كه شدم چند وجب پوست روی چند كيلو استخون. مامانام كتابه رو گم و گور كرد؛ بهونهشو گرفتم. كتابو برگردوند و روی عكسه چسب لِنت سياه چسبوند؛ نصفهشبا پا میشدم مینشستم، چسبه رو میكندم، سير به عكسه نگاه میكردم و وسطاش میدويدم میرفتم دستشويی، بعد باز میچسبوندماش سر جاش و میگرفتم میخوابيدم.
بعداً، حقيقتِ "پايان زندگی كسانی كه دوستشون داشتم"، شد همون جادوگره، و خون و تيغ و استخون ِ بيرونزده و مُچ داغون و تلفنهای بیجواب و شيون و ناله و غش و ضعف و دلتنگی، عين توله شيطونكها، دور و بر ِ اون حقيقت ِ بزرگتر رو طوری گرفتن كه مجموعهشون توی تجربههای اوّل هميشه منو دستشويینشين كرد. ولی هر كاری كردم، نتونستم روش چسب لنت سياه بچسبونم. اونقدر بلند شدم و نشستم و چسبه رو كندم و به اين عكسِ نامأنوس نگاه كردم كه بعد از يه مدّت، ديگه چشمام بهاش عادت كرد و كلّ جريان برام علیالسّويه شد.
همهی اينا رو به هم بافتم كه بگم: از اين 24 ساعت، حداقّل 23 ساعتشو دارم "فكر" میكنم كه مثلاً توی اين 24 ساعت بايد چهكار كرد (68). در حالی كه از اوّلاش میدونم هيچ كار خاصّی هم نمیخوام بكنم؛ و نهايتاً هيچ كاری هم نخواهم كرد، جز همون فكر كردنه.
(68) يه ساعتاش پــِرت تايم تعويض لباس و دوی درجا و گرم كردن و ماساژ و ايناس.
(93) امین/ مریم/ نیلی/ غضنفر/ یاسی تا هر وقت صلاح دونستند مهلت دارند تا آثار تجسّمی/ تخيّلی/ حجمی- كانسپچوال/ كانسپچوال- حجمی/ تخيّلی- حجمی- نانكانسپچوال/ نيمهتجسّمی- بادیلينگوال/ و مخصوصاً غيرهی خود را در فرمت آزاد به دبيرخانهی بازی ارائه كنند (784).
(1975) پايان 1.
(784) چيز خاصّی نمیخواستم بگم. الكی رفرنس دادم.
(5085) پايان 2.


چهار زانو نشست، نسخهی نهایی را دوباره و سهباره خواند: " اینجانب با آگاهی کامل از مفاد این قرارداد، در کمال صحّت و سلامت عقلی متعهّد میشوم در سررسید تاریخ تعیینشده توسط طرف اوّل، موضوع مورد درخواستِ پروژهی فوقالاشاره را طبق مواد این پیماننامه آمادهی تحویل نمایم. ضمناً مهلت مذکور قابل تمدید نبوده و بدیهی است مسئولیت هرگونه نقص، غبن، یا خسارت بر عهدهی طرف دوّم خواهد بود" . . . مدادش را از پشت گوشاش برداشت و زانوش را باهاش خاراند، چشمهاش را مالید، کش و قوسی به بازوهاش داد و آخر، دو سه تا امضای تمیز انداخت کنار اثر انگشتاش توی هر صفحه.
با این حال وقتی 7 ماه و 16 روز بعد قلباش طبق برنامه ایستاد، هنوز نه یک شب توی جنگل خوابیده بود؛ نه روی چمنی تُف کرده بود، نه تمبرهای توی آلبوم کلکسیوناش را مرتّب کرده بود، نه حکّاکی روی سنگ یاد گرفته بود، نه یک بار سر قراری دیر رسیده بود، نه ایستاده شاشیده بود، نه با سرعت بالای 140 تا رانده بود، نه از پایاننامهاش دفاع کرده بود، نه یک بار از ته دل نفرتاش را توی صورت کسی فریاد کشیده بود، نه آن لاک قرمز توی ویترین را امتحان کرده بود، نه بوسهی سختی از لب نرمی برداشته بود، نه دیوارهای اتاقاش را سورمهای کرده بود، نه یک بار با قلقلک انگشتاش استفراغ کرده بود، نه یک آدمبرفی بلندقدتر از خودش ساخته بود، نه چهار تا فحش درست و حسابی دلخُنککُن داده بود، و نه حتّی یک بار یک دل ِ سیر فین کرده بود.


برای چندمين بار صفحه را باز كرد، به حروف سفيد روی زمينهی سياه خيره شد، پايين رفت، دوباره بالا آمد، مكث كرد، سعی كرد دزدكی كلمهها را ديد بزند، با ناخناش روی كیبُرد چند تا خط كشيد و صفحه را بست. فكر كرد اگر مردك بخوانَد: "چهقدر امروز هوا خوب است و آسمانْ آبی و تميز و قشنگ است و تو كه با منی چهقدر خوشگلی و عنقريب است كه از خوشبختی بال در بياورم و سر به آستانِ بینهايت چشمهات بگذارم و پيشمرگات بشوم و از سعادت بتركم و بيا بزنيم و برقصيم و دارم ذوقمرگ میشوم و دنيا مال من است و من هم مال ِ تو ام و اصلاً Everything’s Ok Babe" چی؟ آن وقت چهطور میشود وقتی مثل الآن اين بغض لعنتی راه گلوش را میبندد، روی Play كليك كند، بنشيند روی تخت، زانوهاش را بغل كند و باهاش اشك بريزد؟


شروع نمیكنم رفيق. تو خَری. اگر دو روز پشت سر هم آنطور بیهوا ضربه بزنم به پشتات كه دلات هرّی بريزد پايين و روز سوّم نزنم، فكری میشوی كه چه كار كردهای مگر. شروع نمیكنم رفيق.


. . . نريز اون لامصّبو روی قالی؛ مگه دستام بهات نرسه مادر قحبه. . . نه والّا. منام بهاش گفتم اين مرتيكهی مكُشمرگما اون پُخی نبود كه حاجی میگفت. حالا تاجر درسخوندهی خارجه ديدهس، باشه ارواح خيكاش. يادته؟ اوّلاش چه چيتان فيتانی میكرد میاومد عقب ِ مهرانگيز؟ دل ننهی منام بُرده بود والّا. پيرزن سر ساعت شيش انگار زير شليتهش ذغال داغ فوت میكردن. میپريد پرده رو میزد كنار بنا میكرد ديد زدن در ِ باغ مهری اينا. میگفت بلاتشبيه ياد هيبت بابای خدابيامرزت میافتم. حالا بابای گوربهگورشدهی ما كِی به عمرش كراوات گُهمُرغی ابريشون ِ خالدار آويزون كرده بود دور ِ خِرش من نمیدونم والّا. جَخ تو چشاش پيدا بود خودش و تخم و تركهش و جد و آباش چیكارهن. سر تخته بشورنام اگه بخوام دوروغ بگم. به اين قبلهی محمّدی خودم ديدم مرتيكه داشت تو حياط خلوت مهرانگيز اينا دست میكشيد به كفل ِ اين پسره، پادوی حجرهی حاجی روحی. پريروزم اين توله رو داشتم میبردم مريضخونه . . . نه؛ گلاب به روت ازهال گرفته بود، مجال نمیكرد از سر موال پا شه پدرسوخته . . .شنُفتم داره با علیباقالی لاسخشكه میزنه. نيشاش هم تا بناگوش سگیش باز بود كورشده . . . استغفرالله؛ خيارو اينجوری پوست میكنن نمكبهحروم؟ نصف گوشتشو با پوستاش كندی. خيال كردی بابای الدنگات رو گنج نشسته يا من سركيسهكِش ِ خزینهی حرمسرای قجر ام؟ . . . آره والّا. اين گُهكاريا مال همون خارجهس. مهرانگيزم چشسفيد انگار يارو رو سر كوچه گدايی كرده. موندهم حاجی روحی روی كدوم طناب ِ اين ديّوث رخت پهن كرده. ما كه هرچی گفتيم افاقه نكرد والّا. خواستی شُمام يه گفتی بزن حالا . . . برم من خبر مرگام. الآنه خانوم میياد باز میبينه دست به اين تيليفون زدهم میخواد تفتيش كنه، منام كه دهن صابمردهم چفت و بست نداره؛ دو تا درشت میگم، باز با اين حرومزادهها آلاخون والاخون میشم از اين قبرسّون به اون قبرسّون . . .


حالا كه قرار بر سقوط ِآن اتّفاق بوده و اين كه من بنويسماش، كمكی نمیكند اگر بگويم: بلند شو و نگاه كن! ماهی هم توی تُنگْ مجسّمه شد؛ جمله بپردازم كه: پاهای لُختِ آدم اينجا به زمين ِِ لُخت میچسبد، مثل ِ زبانْ به تُنگ ِ ماهیهای مجسّمهشده. كمشنيدهشدهترين كلمههای آهنگين ِ اين روزها را در نان ِ آرايههای ادبی لقمه كنم و بگذارم دهان خودم و تو كه: كبودِ قشنگی شدهای، رنگِ فلسهای ِ دور ِ آبششِ ماهیهای مجسّمهشده. تو را وسط اتّفاق رها كنم و توی جيبام دنبال خودكار بگردم، كه حسِّ لحظه از بين نرود كه: داری نرمنرم مجسّمه میشوی تو هم مثل ماهیِ توی تُنگ. چاشنی ِ شيون بزنم به رمقی كه ندارم كه: كاش هنوز دستام را كه میگرفتم جلوی دهانات، گرم میشد انگشتهام، يا لبهات هر از گاهی میخوردند به هم، حتّی اگر شده آرامتر از دهانِ صورتی ِ كمعمقِ ماهیهای هنوزمجسّمهنشده. نه؛ كمكی نمیكند. تو اين وسط گم خواهی شد. لای حروف ِ حرفهای لطيف به هلاكت خواهی رسيد. فراموششدگی بهات دست خواهد داد و قربانی دستور زبان ِ من خواهی بود. جملههام همهی اندوه را رنگ خواهند كرد و به جای بیخيالی خواهند فروخت؛ و كسی از پشتِ لشگر ِِ عباراتِ حقيقتكُش نخواهد فهميد كه چه شد؛ كه تو آن روز در آغوشِ من، زير ِ سقفِ آن چهارديواریِ سرد، نمنم يخ زدی، و شدی مثل ماهی ِ مجسّمهشده توی تُنگ.

دیروز بهاش گفتم. زیر درخت نارون حیاطشون. چشمامو بستم و تندتند حرف زدم- حالا انگار مثلاً فرقی میكرد تند یا یواش. گفتم كه من میدونم چرا از نوزادیش هیچ عكسی ندارن؛ كه چرا شكم مامانش اصلاً جای پارگی نداره؛ كه چرا عموش اینا از خونهی دیواربهدیوارشون بلند نمیشن برَن یه جای دیگه زندگی كنن.
بعد چشمامو باز كردم. اوّلاش قیافهش یه جوری كنجكاو شد. ولی بعد كه فهميدم داره گوشهی زرورق آبنبات كشیمو از لبهی جيبام ديد میزنه، خودم هم يادم رفت داشتم چی میگفتم. دنبالام گذاشت كه يه ليس ازش بهاش بدم. جاخالی دادم؛ پاش گير كرد به لبهی باغچه؛ افتاد توی بوتههای رُز. رسيدم بالای سرش. سر ِ هر دو تا زانوش خون میاومد و كف دستاش پر ِ تيغ شده بود. زنعموش با پای برهنه چنان دويد به سمت حياط كه روی پلّههای ايوون با سر خورد زمين.


بله. افسون خرمن موهايی كه براشان میميری، چيزی بيش از رُل ِ خوببازیشدهی يك كلاهگيس پانزدههزارتومانی نيست. تيغههای قرينهی دماغام را میبينی؟ عملیست؛ سه بار. مثل سطح هموژنيزهترين محلول ِ جهان، صاف است پوستام؛ "كشيده" اماش؛ كف سَرَماند بخيههاش. نشانات بدهم؟ فك و دندانهای ناسور اَم تا همين اواخر پروتز داشتند؛ و شك دارم بتوانی به چشمهای بی ريمل و خطّچشمام نيمنگاهی بياندازی. ناخنهام را هميشه با مقاومترين چسب قطرهای میچسبانم كه مشكلی پيش نيايد. موهای زير چانهام اگر روزی يك بار با موچين خدمتشان نرسم، تا روی سينههای ژلتپانشدهام میرسند و تازه میتوانم گيسبافشان كنم با روبان قشنگ قرمزی سرش. زير بغلام بدون اين دئودورانتهای مُشكينعطر، بوی باقالی پخته، و دهانام بدون اين آدامسهای تمشكطعمْ، بوی ساندويچ تخممرغ آبپز ِ سهروزمانده میدهد. حالا سرت را بيار نزديكتر و بگو چند تا دوستام داری. نه كه خونی را كه زمزمهی درگوشیات زير پوستام میدواند بخواهم؛ نه؛ بچّه كه بودم، يك بار سراسر بدنام را آنچنان عفونتی فرا گرفت كه پردهی گوشهام پاره شدند.
