تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
Kill My Bill

مرد ايده‌فروش سر چهارراه سن‌بالابائو از امروز صبح ديگر آن‌جا لبه‌ی سكّوی سيمانی ايستگاه مترو  نمی‌نشيند؛ پيپ نمی‌كشد؛ انگشت‌هاش آن‌طور نرم با لبه‌ی كلاه قرمزش كه تا روی ابروهاش آمده بازی نمی‌كنند، با سری كه كمی روی سينه خم كرده و چينی كه به پيشانی انداخته، به حرف‌های كسی گوش نمی‌كند؛ روی تكّه‌های 8 در 8 اينچی كاغذرنگی، كلمه‌های درشت ِ به-طرز-غم‌انگيزی خوانا نمی‌نويسد؛ سبيل‌های عجيبْ سياه‌اش را با دندان‌های عجيبْ سفيدش نم‌نمك نمی‌جود، كاغذ را آن‌طور ماهرانه پنج بار پشت سر هم تا نمی‌زند و در جيب بارانی عابری نمی‌گذارد، و با سكّه‌هايی كه گرفته، روی ساق ِ بلند چكمه‌های عنّابی‌رنگ‌اش خط و خراش نمی‌اندازد.

ساعت 11 و 47 دقيقه‌ی ديشب، سه دقيقه مانده به حركت آخرين قطار، زير يكی از آخرين باران‌های پاييزی والنسيا، آخرين ايده‌اش را به جوان يتيم افسرده‌ی سرد‌مزاج عصبی ناراحتی كه مطمئن بود هيچ‌چيز در اين دنيا قادر نيست حتّی برای يك روز زندگی بيشتر به هيجان بياوردش- فروخت. درست وسط كاغذ سبز نوشت: "آدم بكش پسر."