تبليغاتX
LiMoO درخشش ابدی ذهن یک

 

 

پام را می‌گذارم روی گاز، دست‌ام را روی بوق. گوشی را بيشتر به گونه‌ام فشار می‌دهم و داد می‌زنم: " هان؟ نه، با تو نبودم، با اين مرتیکّه‌ی عوضی‌ام. سر ظهری انگار داره می‌ره ختم عمّه‌ش با 20 تا سرعت. راه هم نمی‌ده رد شم كثافت."

الآن كوچه باريك می‌شود. از صرافت سبقت گرفتن می‌افتم و پام را از روی گاز برمی‌دارم تا تلفن‌ام تمام شود. دارم دست‌انداز آخر را رد می‌كنم كه نعش‌كش سياه جلوی در خانه‌ی ما ترمز می‌زند.

 

 

+ │││دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387│││ 2:3 PM │││ لیمو بانو

 

 

 

هاچ زنبور عسل، سرگردان، اشك می‌ريزد؛ می‌گردد؛ می‌افتد؛ می‌ترسد؛ خودش را جمع‌و‌جور می‌كند. زخم برمی‌دارد؛ نيش می‌خورد؛ خسته می‌شود؛ گرسنگی می‌كشد؛ می‌ترسد؛ خودش را جمع‌و‌جور می‌كند. می‌جنگد؛ دل‌اش می‌گيرد؛ مستأصل می‌شود؛ يك بال‌اش را از دست می‌دهد؛ رفقايش به‌اش نارو می‌زنند؛ تنها می‌شود؛ می‌ترسد؛ خودش را جمع‌و‌جور می‌كند. می‌گردد؛ پيدا نمی‌كند؛ نا‌اميد نمی‌شود؛ به آخر دنيا می‌رسد و سُك‌سُك می‌كند و دست خالی برمی‌گردد؛ بغض می‌كند؛ می‌ترسد؛ خودش را جمع‌و‌جور می‌كند. پير می‌شود؛ چروك می‌شود؛ كُند می‌شود؛ می‌لرزد؛ می‌ترسد؛ خودش را جمع‌و‌جور می‌كند.

 

مامانِ هاچ زنبور عسل روی كاناپه‌ی جلوی تلويزيون، لَم داده به سينه‌ی مَردش، چيپس و ماست موسير می‌خورد و نخودی می‌خندد.

 

 

 

 

 

+ │││شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387│││ 10:21 AM │││ لیمو بانو

 

 

 

 

 

 

. تو خوشگل‌ترين مامان دنيايی. 

. هر چی تو بگی جان‌ام.

. هر وقت عصبانی شدی، تا 10 بشمر، بعد دهن‌تو وا كن.

. خب حالا من مثلاً دكتر می‌شم، تو هم مثلاً مريض باش.

. هر/ كی/ تك/ بی‌/ يا/ ره/  اون/  اَوْ/ وَ/ ل می‌ی‌ی‌ی‌ی‌/ ‌شه.

 

 

 

 

. اين لباسای عتيقه چيه؟ كی ديگه از اينا می‌پوشه؟

. اصرار نكن؛ توی تصميم‌ام تجديد‌نظر نمی‌كنم.

. برو يه گوشه 4 تا داد بزن بذار نفس‌ات جا بياد.

. چيه؟ نچسب به‌ام. الآن حوصله‌ی لوس و ننر بازی ندارم.

. من بزرگ‌ترم؛ من می‌گم چه‌كار بكن، چه‌كار نكن؛ جر و بحث هم نكن باهام.

 

 

 

. از لرزش اون چربی‌های آويزون ِ دور كمرت استفراغ‌ام می‌گيره.  

. خفه شو بشين سر جات؛ زر ِ اضافی موقوف.

. بزن فك مكّ ِ طرفو بيار پايين.

. لخت شو، دراز بكش، خواستی چشماتم ببند، كولی‌بازی هم در نيار، بذار كارمو بكنم وگرنه حال‌تو می‌گيرم.

. همين غلطی رو می‌كنی كه من می‌گم، وگرنه می‌زنم درب و داغون شی عوضی.    

 

 

  

 

 

 

 

 

+ │││چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387│││ 10:55 AM │││ لیمو بانو

 

 

 

 

من خودم بلدم. خودم خودم را سونداژ كرده‌ام. خودم به مچ دست چپ‌ام آنژوكت زده‌ام. سرعت سِرُم را خودم تعيين می‌كنم؛ زاويه‌ی شيب تخت‌ام را هم. خودم به خودم مورفين تزريق می‌كنم. خودم مغزم را شكافتم. زير دست يك مشت دكتر و اَنترن‌ كه به دستور خودم چاك‌چاك‌ام می‌كردند خوابيدم. خودم دانه‌های عرق پيشانی‌ام را گرفتم و پَنس و ارّه مويی دادم دست خودم. خودم پشت در اتاق عمل گريه كردم و اين‌پا و آن‌پا شدم. آن‌قدر بالای سرِ خودم توی ريكاوری ايستادم كه مطمئن شدم به هوش آمده‌ام.  "اُردِر" ام را هم خودم نوشته‌ام. اگر كاری داشتم، می‌توانم آن كليد لعنتی را كه آن‌جاست فشار بدهم و بعد بيايم بالای سر خودم ببينم چه‌ می‌خواهم. همه‌ی فُرم‌ها را به دقّت پر كرده‌ام و رضايت داده‌ام كه اگر لازم شد، از اعضای بدن‌ام بردارند و به خودم پيوند بزنند. خودم هر روز می‌آيم عيادت و با اين كه واقعاً نيازی نيست، برای خودم يك دسته رُز هفت‌رنگ با سه قوطی كمپوت گيلاس می‌آورم. گان می‌پوشم، ماسك می‌زنم، لبه‌ی تخت‌ام می‌نشينم، دست‌های خودم را می‌گيرم و نگاه‌شان می‌كنم. نه. چيزی‌م نشده. خودم را روشن و زنده به ياد می‌آورم. آن‌قدر خودم را كتك زدم تا به حال مرگ افتادم. سرم را كه برای بار آخر كوبيدم به ديوار، ديدم ديگر بايد به اورژانس زنگ بزنم. اورژانس هم كه دير كرده بود، هِی دوباره تماس گرفتم و گفتم كه زود باشند، دارم می‌ميرم. نگران خودم نيستم. دارم با خودم مشورت می‌كنم. همه چيز مرتّب است؛ و دارم تصميم می‌گيرم همه‌ی اين سيم‌ها و شيلنگ‌ها را از خودم جدا كنم. بعد حتماً با صدای آن بوق‌ ممتدی كه هوای رقيق اين‌جا را خواهد شكافت، زودتر از همه بالای سرِ خودم خواهم دويد و اشك‌‌هايم به آنی از چانه‌ام سرازير خواهند شد. ولی مطمئن‌ام خودم را خواهم بخشيد.        

 

 

+ │││دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387│││ 11:14 AM │││ لیمو بانو

 

 

 

 

راست می‌گويی دست‌ات را ببر بالای بالا و با تمام وجودت روی گونه‌ی سرخ و سفيد مادرت فرود بياور كه جلوی هر كس و ناكسی بهت پس‌گردنی ‌زد. قاشق داغ كن و بگذار پشت دست‌های كارنكرده‌ی خواهرت كه هرچه را توی هزار پستو پنهان ‌كردی، كشف كرد و به نمايش عمومی ‌گذاشت. تُف كن توی چشم‌‌های روشن ِ بابات كه هر بار خواستی قدم از قدم برداری، زير پات را خالی كرد كه تو آدم‌بشو نيستی. گلوی من را با چاقوی‌ جيبی‌ات ببُر و سرم را بگذار روی سينه‌ام، كه هميشه از روی برگه‌های تو تقلّب ‌كردم و همه‌ی نمره‌هام از خودت بالاتر ‌شد. دست‌نوشته‌هات را بيانداز توی شومينه و بوی خاكستری‌شان را نفس بكش، كه دير فهميدی دروغ‌اند. اصلاً راه بيافت و هركس را بهت خيانت كرد، هركس را كه دست‌هاش را ناگهان به هوسی به پوست‌ات ماليد، هركس را كه بی‌بهانه به‌ات خنديد، به حال‌ات گريست، عشق‌ات را پس زد، آدم حساب‌ات نكرد، نديدَت، با كابل برق خفه كن. فقط حرف ِ مفت نزن زیر گوش من.

 

 

 

+ │││شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387│││ 4:31 PM │││ لیمو بانو

 

 

 

این بار كه يكی كه پايش می‌لنگد از كنارت گذشت، اين ‌بار كه توی جمعی بودی كه يكی، دست‌اش از مچ قطع بود، بايست و برای چند لحظه سعی كن موضع احساسی‌ات را نسبت به‌اش مشخّص كنی. تلاش كن فقط يك نگاهِ كاملاً معمولی، بدونِ فكری در ورای‌اش - آن‌طور كه به يك كاغذ خط‌دار معمولی مثلاً می‌اندازی- به‌اش بياندازی. سعی كن با خودت كنار بيايی كه بالاخره دل‌ات برايش می‌سوزد، شرايط‌‌ش برايت اهميتی ندارد، يا از ديدن نقص‌اش منزجر می‌شوی و دل‌ات می‌خواهد زودتر از دايره‌ی ديد و افكارت حذف‌ش كنی و بروی برقصی مثلاً. اين‌ پريشانی را بگذار كنار ِ اين كه "شايد" تو كه داری آن وسط شلنگ‌تخته می‌اندازی و نيش‌ات تا بناگوش‌ات باز شده، سرطان روده‌ی بزرگ داشته باشی- كه قاعدتاً از "رو" معلوم نيست؛ و بنابراين از ديد ناظر، خوش‌بخت و سالم، متعالی و رشك‌برانگيز، و دور‌از‌دسترس به نظر بيايی. قضيه وقتی روشن‌تر می‌شود كه متوجّه می‌شوی خواسته يا ناخواسته، مخدّر ِ "آن موجود ِ ناقص بودن" به‌ات تزريق شده. آن وقت است كه در بی‌پرده‌ترين حالت، وقتی به خودت می‌آيی، می‌بينی حتّی نمی‌دانی از "آن‌هايی كه نقص ندارند" چه می‌خواهی. در درون، به تلافی حقّی كه طبيعت به واسطه‌ی نقصا‌ن‌ات ازت زائل كرده، خود را مستحقّ توجّه و جبران می‌بينی؛ و در عين حال اگر كسی دست‌اش را به طرف‌ات دراز كند، «برچسبِ ترحّم‌كننده‌‌به‌پيشانی» از خود می‌رانی‌اش و ناگهان با حسّی كه تعريفی ازش نداری، دوست داری تنهايت بگذارند؛ و غم‌انگيزتر آن‌كه، اين واكنش ِ از‌درون‌جوش، گاهی می‌تواند معلولِ هيچ كُنشی هم نباشد: شايد تو به‌سادگی فقط گوشه‌ای نشسته باشی و صاحبِ دستی كه دراز شده، هنوز نداند كه پای تو می‌لنگد.

می‌بينی؟ آن‌جوری كه "خدا" هست، آن‌قدر كه دور و بی‌"نقص" مافوق ما تعريف شده، آن‌قدر كه مفهومِ خودش را دست‌نيافتنی بنا كرده در مركزِ ما كائنات مغز‌ فندقی، آن‌قدر كه نمی‌دانيم باهاش چه كنيم و نمی‌داند ما را كجای دل‌اش بگذارد، آن‌طور كه بی‌رقيب آن وسط می‌چرخد و با رحمت‌اش گيج‌مان می‌كند، انگار از اوّل هم صنمی نداشته‌ايم با هم.

 

 

 

+ │││سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387│││ 10:24 AM │││ لیمو بانو

 

 

 

همه‌ی كشيدنی‌ها را امتحان كرد:

غربت را، سيگار يواشكی را، عذاب ماسكه‌شده زير لبخندهای نمكين را، دردِ دونده از سلّولی‌ به‌ سلّول ديگر را. به لبه‌های خودش ساييده شد.

‌‌

همه‌ی گرفتنی‌ها را امتحان كرد:

خفقان را، تصميم تلخ زهرآلود را، ولوله‌ی انتقام بی‌بازگشت را. مچاله شد.  

 

همه‌ی زدنی‌ها را امتحان كرد: ‌

فريادِ استيصال را، قيدها را، رگ ِ لبريز ِ خون را، كِرم را، زنگ را، كپك را. پوسيد. 

 

 

 

همه‌ی داشتنی‌ها را امتحان می‌كنم:

آرزوی محال را، غرور ِ چگاليده در دريچه‌ی چشم را، حسرت را، افسوس را، جای‌ام اين‌جا تنگ می‌شود.

 

 

+ │││یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387│││ 4:58 PM │││ لیمو بانو

 

 

 

سازمان ما، يه سازمان خدمات اضطراری‌يه، ولی برق اضطراری نداره. بنابراين وقتی برق شما قطعه، می‌تونين مطمئن باشين كه مال ما هم هست. توی اين شرايط، ما معمولاً دست راست‌مون رو می‌ذاريم روی دست چپ‌مون، و صميمانه به دو گروه تقسيم می‌شيم: اونايی كه آرزو می‌كنن برق حالا حالاها نياد، و اونايی كه می‌دونن عواقب اين عقب‌موندگی دو روز بعد خلاصه يقه‌شونو خواهد چسبيد و واسه همين هم شديداً در مقام مخالفت با گروه اوّل بر می‌يان.

ما به خاطر كمبود فضای اداری، ناهارمون رو پشت ميزامون می‌خوريم و حين غذا خوردن هم ناخودآگاه داريم به مونيتورهامون نگاه می‌كنيم. به اين ترتيب از موهبتی به نام "استراحت ميان‌روزی" حتّی از بعد روانی‌ش كاملاً بی‌بهره‌ايم. هر كسی هم – اعم از خودی و غيرخودی- به خودش اجازه می‌ده توی اين ساعت‌هايی كه داريم با قاشق و چنگال با مرغ سوخاری "ارّه‌كش" بازی می‌كنيم، در اتاق‌مون رو چهارطاق باز كنه و عين جنّ بوداده بپّره وسط و يه درخواستی چيزی بكنه. 

لباس‌های فرم ما، اگر نخوام بگم از كنف، از جنسی به همون اندازه خشن و زمخت و غيرانسانی دوخته شده‌ن و يكی از كابوس‌هايی كه هر روز صبح همه‌ی ما در كمال بيداری می‌بينيم، پوشيدن اون‌هاست. اين قضيه در تركيب با سيستم تهويه‌ی مطبوع‌مون كه درست توی روزهای اوج گرمای تهران از كار افتاده و دست ما رو برای خنك كردن خودمون، ‌به‌دامن كتاب و مجلّه و انرژی مكانيكی دست‌های مبارك‌مون متوسّل كرده، شرايط رو هيجان‌انگيزتر و چريكی‌تر (!) می‌كنه.

ظرفيت پاركينگ سازمان ما، بی‌اغراق فقط نصف تعداد ماشين‌های پرسنله؛ و اين محترمانه يعنی: جرأت داری 5 دقيقه ديرتر از بغل‌دستی‌ت برس مرتيكّه. اون‌وقته كه بايد اوّل بشينی دمِ در و پی ِ پارك كردن ماشين‌ت بيرون از پاركينگ، سر پيچ كوچه رو قشنگ به تن‌ات بمالی و بعد فرمون‌شو ببوسی و باهاش وداع كنی. چون معلوم نيست وقتی عصر برمی‌گردی، چيزی ازش باقی مونده باشه.

- خب. تا اين‌جاش كه مقدّمه‌ی الكی بود.

 

امروز بچّه‌ها جوراب‌هاشون رو درآورده بودن، دگمه‌های مانتو‌هاشون رو باز كرده بودن، لُپ‌هاشون گل انداخته بود، غر می‌زدن و فرياد وامُردنا و واسَقَطاشون به آسمون بود. اون وسطا يكی برگشت به من گفت: ماه تو مگه آدم نيستی؟ می‌خوام بدونم تو اصولاً گرما رو احساس می‌كنی، يا كلاً حالی‌ت نمی‌شه؟ بقيه هم تأييدش كردن و مشتاقانه با چشم‌های گشادشون وايسادن و منتظر جواب من شدن. من فقط شونه‌هام رو بالا انداختم و گفتم: هه!

به جرأت می‌تونم بگم اين عجيب‌ترين سؤالی بود كه در تمام عمرم ازم پرسيده شده بود؛ البته به جای كلمه‌ی "گرما" می‌تونم "سرما"، "كم‌خوابی"، "سر و صدا"، "گرسنگی" و . . . رو هم بذارم، ولی در اين صورت، جمله‌م از لحاظ دستوری مشكل پيدا می‌كنه و ديگه نمی‌تونم با همين جرأت بگم كه قطعاً اين عجيب‌"ترين" شون بوده. به هر حال اينو نوشتم اين‌جا كه هميشه يادم باشه ترجيح می‌دم داد و قال نكنم، در عين حال كه كاملاً واقف‌ام و پذيرفته‌م كه كه اگر داد و قال نكنی، اين تصوّر ازت می‌ره كه "سِر" هستی. ولی در كل، چه اهمّيتی داره؟ اين رفلكس تخليه‌ای، برای من كاربرد نداره.

- تا اين‌جاش هم Body الكی بود.

 

 

منظورم اصلاً نقد اطرافيان نيست. در كنار اين، رفتار خودم رو هم به هيچ وجه Cool نمی‌دونم. ولی در كل فكر می‌كنم هركی سرش به كار خودش باشه بهتره.  

- اين هم چاره‌ای نداره جز اين كه نتيجه‌گيری الكی‌ش با‌شه قاعدتاً.   

 

 

 

**. دلم خواست سبك عوض كنم يكی دو دونه پست.

- مشخصّه كه اين پ.ن الكی‌يه ديگه؟

 

 

 

 

+ │││شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387│││ 1:55 PM │││ لیمو بانو

 

 

 

 

خاك ِ نرم و نمك و پودر لباس‌شويی و شكر و چايی‌خشك و ريكا و آب و ماسه و گلبرگ ريز‌ريز‌شده‌ی رُز هفت‌رنگ و واسكازين و شامپو و شكلات آب‌شده و پولك و منجوق رو می‌ريزم توی فرغون. با چوب بلندی كه گوشه‌ی حياط، پشت رديف گلدونای شمعدونی قايم كرده‌م، هَم‌‌شون می‌زنم. كف می‌كنن و حباب می‌سازن و ليز می‌خورن و برق می‌زنن. كسی خونه نيست. قلوه سنگ جمع می‌كنم. می‌شينم. يه چهارگوش سنگی قراضه روی خاكِ صاف‌شده می‌چينم. از ملات جادويی‌م می‌ريزم روی رديف اوّل. رديف دوّمو روش سوار می‌كنم. قلوه‌سنگ‌ها رو هِی روی هم فشار می‌دم تا مطمئن شم جاشون مُحكمه. تشنه‌م. دست می‌كشم ببينم رديف پنجم حفره‌ی خالی نداشته باشه. يكی از سنگ‌های رديف دوازدهم سقوط می‌كنه و مجبور می‌شم دوباره كار بذارم‌اش. انگشت‌هام دارن خواب می‌رن. ملات‌ام هم تقريباً تموم شده. دست‌امو دراز می‌كنم و آخرين قلوه‌سنگو می‌ذارم دُرُست بالای سرم: اين تنها عضو ِ رديف بيست‌و‌پنجمه - مثل بچّه‌ی هفت‌ساله‌ی بی‌دندونی كه داره توی شهريور‌ماه، تنهايی تو آخرين كلاس راهروی مدرسه امتحان می‌ده. دارم نفس كم می‌يارم. يه آه بلند می‌كشم، سَرمو تكيه می‌دم به توی ديوارِ چهارديواری‌م و منتظر می‌شم.     

 

 

 

+ │││چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387│││ 9:55 AM │││ لیمو بانو

 

 

 

چشم‌هاش را بست و به هم فشرد. انگشتان بی‌رحم‌اش را با ساطور قطع كرد. زبان سوزاننده‌اش را از حلقوم‌اش بيرون كشيد. پاهای گمراه‌اش را ذرّه‌ذرّه مثله كرد. قلب كينه‌اندودش را از سينه‌اش به چنگ آورد و به كناری انداخت. زلف اغواگرش را در چشم‌بر‌هم‌زدنی تراشيد. هزاران قطعه كرد خود را، شايد آرام گيرد. مغزش امّا، زنده و هوشيار، ايستاده بود. بی‌امان می‌زاييد.

 

 

+ │││دوشنبه نهم اردیبهشت 1387│││ 3:9 PM │││ لیمو بانو

 

 

 

امتحان كن! دست‌هاش را بگير توی دست‌هات؛ پاهاش را بگذار روی پاهات، راه‌اش بِبَر، اگر افتاد بلندش كن، اگر خسته شد نازش را بكش. اسم‌ام را عوض می‌كنم اگر راه كه افتاد، اوّل پاهای خودت را لگد نكند.

 

امتحان كن! گوش‌هات را بده بهش. بشنو. نجواهاش را، آه‌ها و اشك‌ها و و شكايت‌ها و تعريف‌ها و دروغ‌ها و ادّعا‌هايش را ببلع. اگر لال شد، كلمه‌اش، حنجره‌اش، تار صوتی‌اش شو. اسم‌ام را عوض می‌كنم اگر صدايش كه كلفت شد، اوّل سرِ خودت فرياد نكشد. 

 

امتحان كن! لبخند بزن. لبخند بزن. لبخند بزن. گوشه‌ی لب‌هاش را بگير و بكِش بالا. چانه‌اش را قلقلك بده، دندان‌هاش را رديف و سفيد كن. هِی بگو بگويد سيب. هی بگو بيشتر؛ بيشتر. اگر اخم كرد، دلقك شو. اسم‌ام را عوض می‌كنم اگر قهقهه كه ياد گرفت، اوّل خودت را مسخره نكند.

*

امتحان كن! پاهات كه لِه شد، گوش‌هات كه كر؛ خنده‌ات كه روی صورت‌ات ماسيد، بيا و صِدام كن، جواب ندهم؛ اسم‌ام را عوض كرده باشم.

 

 

 

+ │││شنبه هفتم اردیبهشت 1387│││ 10:59 PM │││ لیمو بانو

 

 

 

۱. بابا می‌گوید: «تو به كلمه‌های زبون‌بسته وسواس داری. ولشون كن بذار نفس بكشن.» من سكوت می‌كنم . . . "یه دختر دارم شااا نداره، صورتی داره مااااا نداره". مامان صدای پخش را تا آخر بلند می‌كند و به بابا چشمك می‌زند. بابا دوست دارد بگوید: "سه دختر دارم شااااا نداره".  امكان ندارد چشم‌هاش با این آهنگ تر نشود. عادت دارد آینه‌ی جلو را روی صورت‌های ما سه تا تنظیم كند؛ نگاه‌اش را روی چشم‌های ما بچرخاند و با صدای نرم‌‌اش با آهنگ همراه شود: "آیا بدَم؟ آیا نَدَم؟" و "هانی" بگوید: " نده بابا!" . . .

 

۲. مردِ چهل‌و‌هشت‌ساله، دختر چندروزه‌‌ی سفید و نرم‌اش را مثل گلدانی شكستنی با شیفتگی و ترس و احتیاط توی بغل‌اش نگه داشته و دور استخر قدم می‌زند. پسرهای بزرگ‌اش را صدا می‌زند و همان‌طور كه دارد راجع به پذیرایی از مهمان‌ها سفارش‌ می‌كند، گونه‌ی نوزاد را با دست آزادش قلقلك می‌دهد. چند تا از مهمان‌ها برای تبریك گفتن نزدیك می‌شوند. توی حرف‌هاشان، نوزادِ زشتِ بی‌شكل گاهی شبیه پدرش می‌شود و گاهی مادرش؛ گاهی فرشته است و گاهی گل ِ ناز. دارند می‌روند ته حیاط، كه یكی‌شان می‌گوید: "خدا حفظ‌ش كنه براتون." مرد بی لحظه‌ای درنگ می‌گوید: "دست‌بوس‌ ِشماست."

 

 

 

۳. مامان صدای پخش را كم می‌كند. كارگر ِ بابا دارد به سمت ماشین می‌آید. دختر زیبا، مغرور و بلند‌قدش همراه‌اش می‌خرامد و نزدیك می‌شود. پیاده می‌شویم و باهاش دست می‌دهیم. شنیده بودم درس می‌خوانَد و حواس‌اش هست چه كار دارد می‌كند. حرف كه می‌زند بیشتر مطمئن می‌شوم. می‌درخشد؛ بی‌اغراق؛ و چیز امیدواركننده‌ای ازش بیرون می‌تراود. كارگر ِ بابا اصرار می‌كند به چای مهمان‌اش باشیم. بعد از چای نفری دو تا اسكناس پنج هزار تومانی كف دستِ ما سه تا می‌گذارد و می‌گوید سه تا از برّه‌هاش را هم بهمان بخشیده و خودش برایمان بزرگ‌شان خواهد كرد. به شانه‌ی دختر ضربه‌ی كوچكی می‌زنم، خداحافظی می‌كنم و می‌گویم از دیدن‌اش خوش‌حال‌ام. لبخند می‌زند و دندان‌های سفیدش را بیرون می‌ریزد. دور كه می‌شویم، كارگر ِ بابا به دخترش اشاره می‌كند و خندان به سمت ما فریاد می‌زند: "اینَم ببرین براتون كُلفتی كنه".

   

 

4.سكوت می‌كنم، با دخترهای مغرور دست می‌دهم، توی آینه به بابا لبخند می‌زنم، صدایم را نازك می‌كنم و می‌خوانم: "یه دختر داری مااااااا نداره" . . . باز كارگر ِ بابا از كارش می‌دزدد، هفته‌ای یك بار به دخترش می‌گوید: "درس واسه چیته آخه تو؟‌"، و بابا گودال سی‌ هزار تومانی‌‌اش را با مصالح صد هزار تومانی پُر می‌كند تا ما عذاب وجدان نداشته باشیم . . . باز مرد چهل‌و‌هشت‌ساله با پسرهاش دعواش می‌شود، كتك‌شان می‌زند و از خانه بیرون‌شان می‌اندازدشان، دل‌اش هوای سیگارش را می‌كند كه قول داده بود به خاطر دخترش ترك كند و نمی‌تواند، و باز وقتی ازش می‌پرسم چه‌طور دل‌اش آمده بگوید دختركش دست زبر آن خانم را با لب‌های كوچك‌اش می‌بوسد، یادش نمی‌آید چنین حرفی زده باشد.

 

 

ریم. کال. [با توجه به اين كه فی‌پست‌الجاريه توی مود رئالیسم به سر می‌برم، بايد برای اونا كه پرسيده بودن بگم كه من كامنتای قديمی رو منهدم نكرده‌ام. دارم‌شون و فقط نمايش داده نمی‌شن.]

 

 

+ │││چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387│││ 11:26 AM │││ لیمو بانو

 

 

 

 

ما پایین پاچه‌های شلوارهای تیره‌مان را یك‌تا، دو تا، سه‌تا می‌كردیم. موهامان دراز و بی‌پروا و نشُسته توی هوا پخش بود. تن‌هامان نه از تجاوز شلّاق می‌ترسید؛ نه از زبری‌ و تیزیِ لبه‌ی قلوه‌سنگ‌های نغلطیده‌ در هیچ رود، نه از سوزانندگی ستیغ آفتابِ عریان. نه این كه شلّاق خورده باشیم؛ انگار احساس می‌كردیم نسوج‌مان، الیاف را خواهند بلعید؛ ذوب خواهند كرد.

بعضی شب‌ها آن‌قدر می‌نوشتیم كه برآمدگی انگشت‌های وسطِ از ریخت‌افتاده‌ی دست‌های راست‌مان، عینِ پوزه‌ی مشمئز‌كننده‌ی بابون‌های تازه‌بالغ، سرخ‌ و ملتهب و كج‌و‌كوله می‌‌شد. بعضی روزها سوزن ته‌گرد توی شكم مگس‌ها فرو می‌كردیم و دست‌و‌پا زدن حقیرانه‌شان، ساعت‌ها سوژه‌ی پوزخند‌هامان بود. خنده‌مان نمی‌آمد. نه این كه نمی‌خواستیم؛ انگار در تكّه‌ی غیرمنتظره‌‌ای از زمان، جهان ناگهان از همه‌ی چیزهای خنده‌دار خالی شده بود.

گاهی با چاقو، شكم برآمده‌ی گربه‌های چرت‌های نیمروزیِ زیرزمین را پاره می‌كردیم و توله‌های نارس‌شان را می‌ریختیم توی جوی‌هایی كه نمی‌دانستیم آخرشان كجاست. زن همسایه را كه مردش یك ماه خانه نیامده بود، دلداری نمی‌دادیم. نه این كه نمی‌خواستیم؛ انگار همه چیز آن قدر روشن و برهنه بود كه آرزوی جُستن دستاویزی برای تمسّكی هر چند دلخوش‌كُنك، محال می‌نمود.

 شاید اگر لحظه‌ای، گوشه‌ای، چیزی بی‌دریغ می‌درخشید و مسیر صیقل‌نخورده‌ی روزن‌هامان را – انگار اَلَكی نو، لمیده در آفتاب- بی‌آزارانه می‌نواخت، می‌شد بهش آویخت و چاله‌های ژرفِ ترس‌های بی‌خنده و خنده‌های بی‌ترس را را باهاش پُر كرد. هرچند؛ نمی‌خواستیم.

 

 

 

 

 

 

+ │││دوشنبه دوم اردیبهشت 1387│││ 2:10 PM │││ لیمو بانو