
زن، مهر و استامپ را گذاشت کنار کاغذهای روی میز؛ صندلی را کشید سمت خودش و نشست سمت ِ دیگر میز، روبروی مرد. دست کشید به پریدگی لبهی فنجان قهوهاش و خیره شد به دستهای بزرگ مرد که تندتند مهر میزد، امضا میکرد، مینوشت و خط میزد؛ مرد سرش را بلند نکرد. شکر ریخت. پر سر و صدا قهوهاش را به هم زد و هورت کشید؛ فنجان را خم کرد توی گلدان کاکتوس گوشهی میز و به جریان کُند رسوب غلیظ قهوه و شکر نگاه کرد که انگار برای هر میلیمتر حرکت، منتظر بود جُفت شش بیاورد. آخر حوصلهاش سر رفت و فنجان را گذاشت سر جاش. مرد سرش را بلند نکرد. توی صندلیاش جابهجا شد، ردّ خاکی را که نبود، از روی دامناش تکاند؛ پاهاش را انداخت روی هم و پاشنهی کفشهاش را وارسی کرد؛ با حلقههای موی آویزان از دو طرف صورتاش بازی کرد، مرد سرش را بلند نکرد. بلند شد؛ قدم زد؛ قدم زد؛ تندتر قدم زد؛ دور اتاق دوید؛ گونههاش داغ شد؛ ضربان قلباش بالا رفت؛ ایستاد؛ محکم مُشت کوبید روی میز و فنجان را زمین انداخت؛ جیغ زد و مهر و استامپ را از پنجرهی باز پرت کرد بیرون؛ رفت آن طرف میز، کاغذها را از زیر دست مرد بیرون کشید و پاره کرد؛ چانهی مرد را توی دستهاش گرفت و به زور بالا آورد؛ سرش را که به چپ و راست تکان میداد گرفت، انگشت انداخت به چشمهاش که میخواست به زور بسته نگهشان دارد؛ بازشان کرد؛ تویشان زل زد و فریاد کشید: «به من نگاه کن و بگو که دوستم داری لعنتی». مرد سرش را از توی دستهای زن آزاد کرد. شانههای زن را گرفت؛ توی گوشاش زمزمه کرد: «باشد. مطمئنی این همهی چیزیست که میخواهی؟ دوستت دارم عزیزم، دوستت دارم، دوستت دارم؛ وای . . . دوستت دارم احمق»؛ زن را توی بازوهاش چلّاند، طوری که راه فراری نداشته باشد؛ لالهی نرم گوشاش را گاز گرفت و از همانجا شروع کرد به خوردناش. درست چهل دقیقه بعد، داشت قهوهاش را توی کشکک زانوی زن به هم میزد. عادت داشت چیزهایی را که دوست دارد، بخورد. دست خودش نبود.


دستم را سپر پیشانیام میكنم و به بالاها زُل میزنم؛ به آنجا كه كوهها به هم میرسند. همانجا كه توی نقّاشیهامان باید حتماً چند تا "هفت"ِ خمیده میبودند كه یعنی كلاغ؛ بالاترش خورشید و اطرافاش همیشه ابر. "هانی" آنقدر ابر میكشید كه جا برای آسمان نمیماند؛ تابستان و زمستان روی قلّهی همهی كوههاش برفی بود. گوشهی راست پایین كاغذ و در دامنهی اوّلین كوهاش از سمتِ راست، همیشه خانهای آجری بود با 4 پنجرهی متقارن و پردههای قرمز خالخال سفید و 4 تا پلّهی ورودی و سقف شیروانی كه شیبهاش را با خطكش، صافِ صاف درمیآورد. دود سفید اجتنابناپذیری از دودكش خاكستری خانهاش به هوا میرفت و نرسیده به كوهپایهها محو میشد. درست زیرِ دودكش، یك دایرهی سیاه توپُر بود. میگفت لانهی كبوتر است؛ ولی هیچوقت ردّ كبوتری هیچجای كاغذش ندیدم. دور و بر خانه، گلدانهایی میچید از خودِ خانه بزرگتر؛ جلوی گلدانها، توی راهی كه از پایینِ پلّههای ورودیِِ خانه به سمت خارج از كاغذ –تا نمیدانم كجا- امتداد داشت، ماشین قرمز قراضهای میكشید از گلدانها بزرگتر؛ آنتنی برای ماشین میكشید از خودِ ماشین بزرگتر؛ و پرچمی به نوك آنتن وصل میكرد از خودِ آنتن بزرگتر. همیشه بهش میگفتم توی نقّاشی از خطكش استفاده نكند تا خطهاش طبیعی باشند. میگفتم نسبتِ اندازهی چیزها را رعایت كند؛ درست مثل واقعیتی كه میبیند بكشد؛ و او، هر بار قسم میخورْد كه دارد همین كار را میكند. همهی نقّاشیهاش -كپیهای صد درصد وفادار به اصل-، را نگه میداشت؛ درست برعكس من كه نكشیده پاره میكردم. دلم برایش تنگ میشود. دستام را از پیشانیام دور میكنم؛ انگشت اشاره و شستام را جلوی چشم راستام میگیرم و چشمچپام را میبندم. ابر نامنظّمِ سفیدی كه دارد از بالای شیار درّهی روبرویی میگذرد، بین انگشتهام جا میشود. ضخامتاش باید 2 سانت و نیم باشد. كولهپشتیام را باز میكنم و كاغذها و مدادها و خطكشام را بیرون میآورم.
*. قزلآلا مثل همهی پدیدههای خاصّ دیگر، پدیدهی خاصّی نیست. صرفاً فكر میكند باید خلاف جهت آب شنا كند، و میكند، و این قانون قزلآلاهاست.


۱.
ساقهی آلبالوی دوقلو میانداخت پشت گوشهاش و سرش را تکانتکان میداد؛ تکیه میداد و پاهاش را دراز میکرد؛ کاغذ را میگذاشت روی زانوهاش؛ نقطه میگذاشت روی کاغذ. دویست تا، سیصد تا، هفتصد تا نقطه.
گفت «نگاه کن. چه میبینی؟» نگاه کردم. با دقّت. سرم گیج رفت. همهجا نقطه شد و همهچیز نقطه. گفتم: «ققنوس میبینم. ببین! این که دُماش باشد، آنها میشوند بالهاش؛ آنها هم گردناش؛ بلند و شکننده.» گفت: «به این پیچیدگی هم نیست. گل نمیبینی؟ یک گل آفتابگردان بزرگ ساده؛ اینها هم همه تُخمههاش باشند.»
2.
روی خاک پُررنگِ اطراف بوتهها را با پشت بیلچهی آبی رنگاش صاف میکرد؛ بلند میشد؛ با کفهی دمپاییاش مسیر بیلچه را دوباره لگد میکرد و باز مینشست؛ بوتهی دیگری از جعبه بیرون میکشید، فاصلهها را وجب میگرفت و یک چالهی دیگر میکَند.
گفت: «نگاه کن. چه میبینی؟» نگاه کردم. با دلتنگی. جلوی چشمهام، تصویر جسدِ کِرمهای خاکیِ دونیمشده یکهو تار شد. گفتم: «ازدسترفتگی میبینم. انگار استخر را که پُر میکردند، تنهاییِ بچّگیهام زیر آنهمه خاک ماند؛ نفس کم آورد؛ خفه تر از قبل شد.» گفت: «به این تلخی هم نیست. باغچه نمیبینی؟ یک باغچهی بزرگ و عمیقِ L مانند، با این همه بنفشهی رنگی زنده.»
3.
به سختی خودش را بالا میكشيد و مینشست روی تخت؛ دورَش را بالش میچید؛ گلوی خشکاش را صاف میکرد و شروع میکرد به گفتن و خندیدن.صدا میزد سینی دستنخوردهی غذای ظهرش را ببرند؛ نرمنرم جا باز میکرد لبهی تخت کنارش بنشینم.
گفت: «نگاه کن. چه میبینی؟» نگاه کردم. با لرز. چیزی توی حنجرهام به سرعت سقوط کرد؛ شکست؛ و خُردههای تیزِ چسبندهاش راه گَلوم را سد کرد. گفتم: «زندگی میبینم. ساده و ملس.» گفت: «بیار چشمهات را ببوسم. »
*. آدم گاهی مجبور میشود برای پيرزنها دروغ بگويد.


اگر روزی باشد كه قرار باشد دوباره سر از این تلخای بعد از تلخاتر، از این آرامش ِ دهانبندزدهشدهی معلّق ِ ناامن كه جولانگاه كِرمهای لولنده است، برداری، باز هم همهچیز همان است كه بود. نخواه كه وقتی بیهوا میخندی، كسی بیمقدّمه توی صورتات تُف نكند. نخواه كه دستكم به تاوان شبیخون ككومكهایی كه روزگاری همهی پوستات را تصرّف كردهاند، بتوانی یك بار مستقیم به خورشید نگاه كنی. نخواه كه دستدرجیب از كنار ِ كنارترین ِ كنارها راه بروی و تنه نخوری و پخش زمین نشوی و دواندوان از روی حجم بیپناهِ تنات رد نشوند و قرچقرچ استخوانهات را زیر پاشنهی صد، دویست، سیصد جفت كفشِ عجولِ كور نشنوی. نخواه كه بیگناه، گلویت را در چشمبههمزدنی نبُرند و اگر بریدند، دستهای خونیشان را با حولهی صورتیات كه یادگار بابات بود پاك نكنند. نخواه كه حتّی به احترام زنندگی كِِرمهای توی چشمخانههات، فقط یك بار احساسات را از تجربهی جویده شدن، تحلیل رفتن، ریختن، كم شدن ِ مدام بشنوند، یا تظاهر كنند كه میشنوند. نخواه وقتی در خوابی، مُچهات را قلم نكنند و ندزدند، و در رازهایی كه كف دستهات پنهان كردهای، در آنچه بیشبهه مال خود میپنداری، تجاوزكارانه شریك نشوند. نخواه؛ همانطور كه نمیخواهی ببینی آبهای جهان از درّهها به قلّهها روان باشند؛ همانطور كه نمیخواهی شعله منجمد كند و زمهریر گداخته. و اگر روزی شد كه قرار شد دوباره سر از این تلخای بعد از تلخاتر، از این آرامش ِ دهانبندزدهشدهی معلّق ِ ناامن كه جولانگاه كِرمهای لولنده است، برداری، نخواه كه برداری. برندار؛ كه باز هم همهچیز همان خواهد بود كه هست؛ كه بود.


۰. همهی شبای جمعه با دوستاش مممممیياد. بوی خوبی ممممممیده از كنارم كه رد ممممیشه. نگاه كردناش تو اون شرايط سخته برام. چشمام هی ممممیخورن به در بسته. ولی سعیامو ممممیكنم.
1. ممممیخنده، قشنگتر ممممیشه. جاش روی صندلی زرشكيهس. ممممما اينجا فقط يه صندلی زرشكی داريم آخه.
2. اين همه اسم هس خب. . . دوس ندارم اسمش ممممممينا باشه.
3. ممممممیشينه، سيگار مممممیكشه، دماغشو ممممممیخارونه. عادتشه كه بخارونه. هميشه هم هاتداگ مممممیخوره. امشب رفتنا وايساد، بيشتر از هميشه وايساد. دست كشيد به تنم، يا فقط وايساد، يا فقط مممممكث كرد، يا شايدم فقط فكر كردم مممكث كرد.
4. ممممن حق ندارم چيزی رو به حساب چيزی بذارم. مممممن اونو ممممیبينم ولی اون ممممنو نمیبينه. امشب نصف پولامو دادم به ممممهرداد كه فقط شيشههای مممماشينشو دستمال بكشه.
5. يه طوری ممممیشينه انگار داره ممممنو نگا میكنه. گيج ممممیشم. حواسم پرت ممممیشه. ممممیخورم به ممممَردُم. بعضيا فحش ممممیدن. خوبه كه دورَم، دوره.
۶. حالا خر يا هرچی. همهی پولامو مممیدم مممممممهرداد؛ امشب ممممن برم جاش گارسون وايسم، اون لباس ممممميكیماوس رو بپوشه.
7. ممممن . . .


به نام خدا
اکنون که قلم دست گرفتهام، میخاهم بنویسم که چرا من بسیار دوست دارم بزرگ بشوم. من دوست دارم بزرگ بشوم تا کفش پاشنهبلند مامانام را بدون یواشکی و بدون پنبه که بخاهم در جلویش بگذارم بپوشم و او من را هی سرم داد نكشد و همچنین جلوی آیینهی دسشویی از ماتیك سرخابیهی او بزنم و هی با دامنه و ماتیكه برقصم الكی مثلاً دو ساعت مثلاً. من بتوانم دستم به فریزر كه بالای یخچال مییباشد برسد و آلبالوهای زیادِ یخزدهای را كه آنجا غایم است بدون فوضولیای كه بخواهد كسی بكند یا خودش را بیاندازد وسط كه «من هم میخاهم و یا اینها مال تو نیستند بچه» بخورم و سهم من هی كم نیاید و به هیچكس هم مربوطی نباشد و حتی هستههایشان را حوصله ندارم دربیاورم وقتی بزرگ باشم و به كسی چه اصلاً. و آن شام بدمزه ها را نمیخاهم بخورم و زوری نكنند توی حلق آدم اگر بزرگ شد. تازه گوش آدم را همچین میكشند كه نفسش بند میآید و وقتی من بزرگ شدم، خیلی نفسم قوی و زیاد میشود كه هیچ هم بند نیاید . . .
و من قدّم از مامانم بزرگتر میشود خب آن موقعها، و مثل الآن كه داشتم همهی همینها را برایش میخواندم و دفترم یه كم شلخته پلخته و بیخود بود، چون پاكّنام را لادن توی مدرسه ازم گرفت و بیشورِ زبوندراز یادش رفت پس بدهد بهم و من هم مجبور شدم با تُف و انگشت قلطهایم را پاك كنم، دیگر هرچی دستش را دراز كند به دهنِ من نمیرسد كه بخاهد هی بزند تویش و خون بیاید از دهنم و مجبور باشم به همه بگویم چیزی نیست و آلبالو است و یا ماتیك سرخابیه میباشد.


او به سادگی طرز نگاه كردن من را قبول ندارد. روشی كه باهاش تشابه دو تا مثلّث را ثابت میكنم را؛ لحن حرف زدنام را؛ لواشك ليسيدنام را؛ رنگ تيره شلوارهای جينام را؛ ليسانس گرفتن از دانشكدهای كه دوستاش نداشتم را؛ پاككن گاز زدنام را؛ زنگ موبايلام را؛ كتاب خوردنهای شبانهام را؛ كار نامرتبط ام را؛ لِخلِخ دمپايیهام را؛ رنگ چشمهام را؛ نوشتههام را؛ رانندگی بیخيالام را؛ كليد گم كردنهام را؛ مداد دست گرفتنام را؛ استدلالهام را؛ سوت بلد نبودنام را؛ ساعت روی مچ دست راستام را؛ لهجهی فرانسهام را؛ ظرف شستنام را؛ خريد كردنام از اوّلين مغازه را؛ داد زدنام با آهنگهايی كه دوست دارم را؛ خيار پوستنكنده خوردنام را؛ بوی خميردندانام را؛ زود رفتنها و دير برگشتنهام را؛ پيژامهی راهراهی كه موقع فكر كردن میپوشم را، و مدل كولهپشتیام را هم. ولی به همان سادگی به من نياز دارد، تا مُدام تأييدش كنم. (44)
44. با اين كه تأييد كردنام را هم قبول ندارد.


نگاهام نكن كه نمیغرّم، خرخرهات را نمیجوم، میگذارم همه به من بخندند و برای تو دست بزنند، طوری بیقيد بهم زُل بزنند كه به حركت ماهی قرمزی توی تُنگ میزنند. نگاهام نكن كه دُم تكان میدهم، میگذارم سرت را بالا بگيری و خيال كنی من كودنام و تو جسور. حواسام هست؛ گاهی شبيهايم. به تو كسی زياد نزديك نمیشود؛ همانطور كه به من. به تو، چون نبايد چوب توی آستين من بكنی و میكنی؛ "بايد" از من بترسی. از قانون ترسيدن سرپيچی میكنی ؛ ترسناك و انگشتنما میشوی. به من، چون "نبايد" از تو حساب ببرم و میبرم؛ تمرّد میكنم از قانون ترساندن؛ طرد میشوم از تيرهام؛ ترسناك نيستم و انگشتنما. ولی گفتم كه، حواسام هست؛ دقّت كه كنی میبينی بوكسورهايی كه همان اوّلِ راندِ اوّل فكّشان خرد میشود، وحشیترند. حريصانهتر به مبارزه ادامه میدهند، حتّی اگر حريفْ قهرمان جهان باشد. با اين كه بوی ماهيچههای داغِ خرگوشِ تازه خُمارم میكند، با اين كه دستات كه به هوای نوازش به ترسناكیِ بیحرمتشدهی نَرمای پشت گردنام تجاوز میكند، به ياد چيزی میاندازدم كه نمیدانم چيست ولی ميل ناشناختهای به "غرق" زير پوستام میدواند . . . ولی فكّ خردشدهام نمیگذارد. نمیگذارد كه نخواهم بدهم يك ويولون برايت بسازند، آرشهاش را بگيرم روی آتشِ همين حلقهای كه بايد از ميانهاش بپرم، گداخته شود، دندانهام را بچسبانم به گردنات، و ازت بخواهم آرام باشی و باهاش بداهه بنوازی. نمیگذارد كه نخواهم با قرقرهی شباهتهامان قانع نشوم. نمیگذارد كه نخواهم اينطور نگاهام نكنی.

مثل هزار كه برای موهای سر كم میآید و برای انگشتهای دست زیاد؛ مثل فحش آبنكشیده كه برای اسفنددودكُنها و آنها كه به شیشهی ماشین لُنگ كثیف میكشند خوب است و برای بچّههای عوضی عمّه بد؛ مثل لُختی ِ آدميزاد لُختی كه گیرافتاده در رودربایستی با تمدّن، خود را متعهّدانه توی پارچهها میپيچد و عمری دغدغهی لُختی را اينجا و آنجا با خود به دوش میكشد؛ مثل Shut the Fuck up كه اگر تو بگویی، بامزّهای و اگر من بگویم، دهنلق؛ مثل لبخندِ تلخ و اشكِ شوق و پوزخند بیمنظور و شكوهِ ترسآلود و تعریفهای احمقانهی تلفیقی؛ مثل تنپوش گلگلی دخترهای دهات شمال كه تن ِ منِ آلامد است؛ مثل مادّهگربهای كه فلّهای میزايد و میداند تولههاش را از زيرزمين كوچك بيرون خواهند انداخت؛ مثل یك نطق اعتراضی كوبنده ولی بینام؛ مثل لكّهی پشكل روی موكتات كه اصرار داری بگویی كاكائوست؛ مثل صفهایی كه توش پشت بقیه قایم میشوی؛ مثل موهایی كه بلند میكنم و پشت سرم جمع میكنم؛ مثل سفیدیای كه برنزه میكنم؛ مثل پوست سبزهی مدفون زیر گریم سفیدت، مثل كیف و كتاب مدرسهات كه توش سرك كشیده میشد؛ مثل نقّاشیها و نوشتههام كه با لاكِ غلطگير خطخطی میشدند؛ مثل سرعتی كه نزدیكیهای خانه دَمپ میشود، مثل همهی سرفههای مزمنات، دادهای فروخوردهام، بالشهای خيسات، كلمههای با وسواس مرورشدهام، خوشیهای دُزدكیات، پرشِ عضلاتام، كارهایی كه نكردهای و حرفهایی كه نزدهام شدهای. جمع و جور كن خودت را.


آزردهكنندهتر از گاز زدن يك خيار چروك چاق بیمزّه، گاز زدن خياری است كه چروك نيست، چاق نيست، و سادهانگارانه از صميم قلب مطمئنی كه بیمزّه هم قرار نيست باشد. آزردهكنندهتر از گاز زدن خياری كه چروك نيست، چاق نيست، و سادهانگارانه از صميم قلب مطمئنی كه بیمزّه هم قرار نيست باشد، تصميم به گاز نزدنِ هيچ خيارِ ديگریست، هرچهقدر هم چروك نباشد، چاق نباشد، و از صميم قلب مطمئن باشی كه بیمزّه هم قرار نيست باشد. و آزردهكنندهتر از تصميم به گاز نزدنِ هيچ خيارِ ديگری، هرچهقدر هم چروك نباشد، چاق نباشد، و از صميم قلب مطمئن باشی كه بیمزّه هم قرار نيست باشد، گاز زدن همهی خيارهاست، بدون اين كه ديگر اهمّيتی نداشته باشد كه چروك است يا نه، چاق است يا نه، از صميم قلب راجع بهش فكری بكنی يا نه، و بیمزّه از آب در بيايد يا نه . . .

"جا"يی توی تو هست كه هرگز پر نمیشود.
ممكن است فکر کنی این که هنوز که هنوز است داری این "جا" را همراه خودت این طرف و آنطرف میکشی، از آنجایی آب میخورَد که شیرخشک خوردهای. ولی میتوانی مطمئن باشی که غشاء "جا" نسبت به شیر –از هر نوعش- تراواست.
معلم کلاس اوّلت میخواهد با لشگر الفبا فتحش کند. ممکن است فکر کنی این که هنوز که هنوز است داری این "جا" را همراه خودت این طرف و آنطرف میکشی، از آنجایی آب میخورَد که سربازهای الفبا همگی "صفر"ند. ولی میتوانی مطمئن باشی که استراتژی "جا" هیچ وقت تغییر نمیکند: اخطار میدهد، آژیر ممتد میکشد و gate های فولادی اش را میبندد.
بابایت فکر میکند "جا" جان میدهد برای انبار ایدئولوژی. ممکن است فکر کنی این که هنوز که هنوز است داری این "جا"را همراه خودت این طرف و آنطرف میکشی، از آنجایی آب میخورَد که مدارها را اشتباه بسته ای. ولی میتوانی مطمئن باشی که دو قطب "جا" و ایدئولوژی، همیشه همنامند.
تو به این نتیجه میرسی که ترجیح میدهی آنقدر بهش کم محلی کنی تا از رو برود و مثل یک سیاهچالهی فضایی خودش را ببلعد. ممکن است فکر کنی این که هنوز که هنوز است داری این "جا" را همراه خودت این طرف و آنطرف میکشی، از آنجایی آب میخورَد که تو آدم بیخودِ منت کشی هستی. ولی میتوانی مطمئن باشی که "جا" برای بودنش درون تو، نیازی به تو ندارد.
"جا"یی، "جاها"یی هست که هرگز پر نمیشوند. جاهایی که همه ی "تو" ها – حتی آنهایی که شیرخشک خورده اند- را دنبال خودش اين طرف و آنطرف میکشد.