نمیدانم كه بود كه در گرماگرم يك مهمانی شلوغ يا شايد در يك بعدازظهر بهاری رخوتآلود، كشيدش كناری، و بهاش ياد داد انگشت اشاره و شصتاش را –انگار كه بخواهد رشتهای نامرئی را جلوی صورتاش نگه دارد- به هم نزديك كند و بگيردشان جلوی چشم راستاش و از ميان اين قاب ِ گوشتی به چيزها نگاه كند. همانجا بود كه فهميد اگر لبهی كانتر آشپزخانه نشسته باشد، كافی است انگشتهاش را در فاصلهی نيمسانتی از هم نگه دارد تا قرص كامل صورت ماماناش را وقتی روی كاناپهی قهوهای سوختهی گوشهی هال لميده و جدول حل میكند، ببيند. هر كه بود، همانطور شد كه او میخواست. به ندرت صداش را میشنيدی ديگر، يا میديدی كه جستوخيز كند عين آهوی دمبريده. از توی بالكن جُم نمیخورْد. دستاش مدام جلوی چشماش، توی هوا معلّق بود. مُچاش ضعف میرفت؛ ژل میماليد و باند كِشی میبست بهاش. چشمهاش را تنگ میكرد و میديد كه برج روبروی آپارتمانشان كه هم بزرگ بود و هم دور، دو ميلیمتر است؛ نردههای بالكن كه زياد کوچک نبود ولی نزديك بود، يك سانتیمتر. ماه كه هم بزرگتر بود و هم دورتر، 2 سانتیمتر، و كلاه آفتابگيرش كه نزديك بود ولی زياد بزرگ نبود، درست اندازهی برج روبرويی. پرچم مدرسه غيرانتفاعی سه تا حياط آنطرفتر، اندازهی دگمهی پيراهناش بود؛ ماشين كوچك باباش توی پاركينگ سرباز زير ساختمان، بزرگتر از مدادتراش استدلر بزرگاش. موقع مشق نوشتن هی پاك میكرد، دوباره مینوشت، بعضی حروف را بيشتر میكشيد؛ نوك ِ الفها را با پاككن ميلیمتر به ميلیمتر میزد. وسط نقّاشیاش يكهو میديدی انگشتهاش را آورد بالا، چشمهاش را تنگ كرد و خيره شد به خطها و طرحها. گاهی هم میديدی لای انبوه كاغذهای مچالهشده خواباش برده. غذاش كم شد. دستهی چنگال از نزديك، اندازهی صابون دستشويی بود وقتی روی توالتفرنگی نشسته بود. زير چشمهاش گود افتاد. گل ارغوانیرنگ وسط بالشتاش وقتی نوك دماغاش را میچسباند بهاش، اندازهی ارتفاع دستانداز قبل از ميلهی ورودی شهرك بود؛ و انگشت شست پای چپاش وقتی پشت ميز تحريرش نشسته بود، كوتاهتر از دندانههای برس مسواكاش. نگاه كرد. مقايسه كرد. گيج شد. مدرسه را گذاشت كنار. از خانه بيرون نرفت. عينك زد. ايستاد توی بالكن. نگاه كرد. خطكش آورد. زل زد. انگشتهاش لرزيد. فاصلهها را حدس زد. نسبت و تناسب بست. مچ دستاش ضعف رفت. هی خط كسری كشيد. فاصله تا ماه را گذاشت مخرج، تا كلاه آفتابگير را صورت. ارتفاع برج روبرو را گذاشت بالای سر ِ بلندی دندانههای برس مسواكاش. سقف ماشين باباش را وجب گرفت؛ كانتر تا كاناپه را قدمرو رفت. انگشتهاش را گرفت جلوی چشم راستاش. خط كسری را اندازه گرفت. با پاككن ازش پاك كرد. با تَکوتوک تارهای خاكستری شدهی روی شقيقهاش بازی كرد. خط كسری اندازهی قرص كامل صورت ماماناش از لبهی كانتر آشپزخانه شد، وقتی روی كاناپهی قهوهای سوختهی گوشهی هال لميده و جدول حل میكند. صداش را ديگر كسی نشنيد.
نمیدانم كه بود كه يادش داد؛ كه آن راز ِ ملس را داد دستاش و گفت مال ِ تو؛ كه نگاهاش را ريخت توی آن كادر ِ گوشتی، پاش را سنگ بست و غرقاش كرد توی سكوت عاصيانهای متناسب. نمیدانم كه بود؛ ولی حيف آن چشمها كه آنقدر قشنگ بودند؛ كه وقتی انگشت اشاره و شصتات را –انگار كه بخواهی رشتهای نامرئی را جلوی صورتات نگه داری- به هم نزديك میكردی و میگرفتیشان جلوی چشم راستات و از ميان اين قاب ِ گوشتی بهشان نگاه میكردی، از هرجا كه بودی، چه نزديك و چه دور، هميشه يك سانت ِ تمام بودند. نه يك ميلیمتر كمتر، نه بيشتر.