
كاش انگشت خيساش را دراز نكند به سمت كليد برق . . . كاش توی لاين 3 اتوبان برای برداشتن سیدیای كه از دستاش افتاده زير صندلی شاگرد، خم نشود . . . كاش قبل از دويدن، مدادی را كه دستاش است زمين بگذارد . . . كاش زير پايش را نگاه كند . . . كاش تنها نرود فتح دماوند . . . كاش آن چراغ قرمز را رد نكند . . . كاش داروهاش را بخورد، آمپولهاش را بزند و سر وقت دياليز كند . . . کاش آنطور بیهوا وسط خيابان ندود . . . كاش زخمهای روی پوستاش را جدّی بگيرد . . . كاش وقتی لبهی پل هوايی نشسته، چند ثانيه ديگر فكر كند . . . كاش امروز بستهی تيغ توی حمّامشان تمام شده باشد . . . كاش سرش آنقدر گيج نرود . . . كاش امشب نخوابد . . . كاش طناب پيدا نكند . . . كاش اگر چرتاش گرفته، بزند كنار و يك ساعت بخوابد . . . كاش . . . كاش ندانم.


گوزنِ آمريكای شمالی، كولهبهدوش، از رستوران بينراهی بيرون آمد. چند دقيقه اينپا و آنپا كرد. عرض جادّهی جنوبی-شمالی اصلی به سمت آلبرتا را طی كرد و آن طرفِ جادّه با فاصلهی زيادی از لبِ آسفالت توی خاكی ايستاد. يك كاميون حمل گوشت با روكش برزنت خاكستری و آرم سفيدش كه عكس مرغی را در حال تخم گذاشتن نشان میداد، با سرعت از جادّه عبور كرد. به يك تير چراغ برق تكيه داد و سيگاری از جيبِ كولهاش درآورد. چند بار از دستاش افتاد و خم شد و بَرَش داشت تا بالاخره آتشاش زد. فكر كرد اصلاً عادلانه نيست. در يك سال اخير - دقيقاً از 294 روز پيش كه 18 ساله شده بود- 11 بار از شغلاش اخراج شده بود. گوزنِ سربههوايی نبود؛ به حقوقاش هم اعتراض نمیكرد، ولی هيچجا بيشتر از 3 هفته دوام نمیآورد. اوّلين كارش را پدرش براش پيدا كرده بود: چوبلباسیِِ يك ادارهی دولتی؛ از 8 صبح تا 5 بعدازظهر. بعد گفتند به درد نمیخورَد، چون كُتهايشان را سوراخ میكرد يا به زمين میانداخت. كمكمهماندار هواپيما شد. سينیها را تا صندلی مسافرها میبُرد. بعد گفتند به درد نمیخورَد، چون سقفِ هواپيما را خطخطی میكرد و سينیها را میانداخت و لباس مسافرها را كثيف میكرد. تعداد مشتریهای آژانس هواپيمايی در كمتر از دو هفته به نصف رسيده بود. بعد بادكنكفروش شد. همهی پساندازش را داد و بادكنك خريد و باد كرد. ولی حس كرد كه به درد نمیخورَد. طی يك هفته، حتّی يك بادكنك هم نتوانسته بود بفروشد. همهشان قبل از اين كه دست بچّهها بدهدشان، میتركيدند. هفت جور كار ديگر را هم امتحان كرد. تا همين 20 روز پيش كه جاليوانیِ بار ِ يك رستوران شد، همهی سعیاش را میكرد، ولی گيلاسها مدام میافتادند و میشكستند، تا جايی كه امروز صبح توی كلّ رستوران فقط 5 تا گيلاس سالم باقی مانده بود. بعد از چند بار نشانهگيری ناموفّق، بالاخره تهسيگارش را زير سُم راستاش له كرد. نه. هر جور فكر میكرد، داشتن همچين شاخهايی خودش به تنهايی اصلاً عادلانه نبود؛ چه برسد به اين كه مثل مالِ او نامتقارن، كوتاه و بلند و نوكتيز هم باشند و صاحبشان هم لَقوه داشته باشد. آمد و لبِ جادّه ايستاد. سُم راستاش را به طرف پايين گرفت و به سمت رانندههای خوابآلود تكانتكان داد. با خودش گفت توی آلبرتا يك مهدكودك پيدا خواهد كرد و از مديرش خواهد خواست بگذارد تا با شاخهاش، كُرهی جغرافيايی را برای بچّههای كلاس نگه دارد يا حتّی آرامآرام جلوی صورتهای كوچكشان بچرخاند؛ و اگر نگذاشت، با ارّ . . .


فین کرد؛ باز توی خواب خوندماغ شده بود. صورتاش را اصلاح کرد؛ دگمههای پیراهنش را بست و احساس کرد چانهاش میسوزد. رفت توی آشپزخانه و ماهیتابه را گذاشت روی گاز. روغن ریخت و دستهاش چرب شد. پیچ گاز را پیچاند، فندک را گرفت زیر ماهیتابه و چند بار زد تا شعله گرفت. درِ یخچال را باز کرد و خم شد توش. فکر کرد امروز به شاگردهایش یاد میدهد پاککنهاشان را با تراشهاشان بتراشند تا دراز و باریک شود: مثل مداد. دو تا تخممرغ سالم پیدا کرد و آورد شکست توی ماهیتابه. فکر کرد حتّی بهشان یاد میدهد هر وقت از دست بابا یا مامانشان عصبانی شدند، با مدادهای پاککنیشان روی در و دیوار خانهشان فحشهای نامرئی بنویسند. توی ماهیتابه که دقیق شد، دید یک نطفهی خونی دارد در مرز سفیده و زردهی یکی از تخممرغها خودش را میبندد. از روی گاز بَرَش داشت و برد توی سینک ظرفشویی خالی اش کند. ماهیتابه از دستهای لیزش سُر خورد و افتاد و "جیزززز" به سبد پلاستیکی توی سینک چسبید. هُل شد و شیر آب را رویش باز کرد؛ روغن داغ پرید به صورتاش. دوید جلوی آینه جای سوختگی را وارسی کند؛ یقهی پیراهنش از ردّ باریک خونابهای که از زیر چانهاش جاری بود، به صورتی میزد. بوی خون و پلاستیک آبشده توی دماغش به هم پیچید. فین کرد.

یکی بود، يكی نبود و از اينجور برنامهها. يه خانومگاوه بود كه توی يه صبح دلانگيز بهاری چهار تا قُل گوساله زاييد كه سه تاشون غروبِ دلانگيزِ فردای همون روز مُردن . . . نه؛ از اسهال يا سرما يا تب نمُردن. فقط خانومگاوه از بچّگی زياد تو باغ نبود؛ معمولاً تنها و گيجوگَوَن نشخوار میكرد، دنبال پروانهها میدويد و با بقيهی گاوای طويله دكتربازی نمیكرد؛ وقتی هم كه جَوون بود به خاطر عدم مطالعهی كافی هيچوقت ماهی يه بار از خودش تست سرطان نمیگرفت؛ "پارتنر"ش هم اصلاً اهل حاشيهپردازی و از اين جور سوسولبازيا نبود و يه راست میرفت سر اصل مطلب. اين بود كه بنده خدا اصلاً احتمال نمیداد 4 تا پستون داشته باشه. واسه همين هم فقط به يكی از بچّههاش شير داد. قصّهی ما به سر رسيد و از اينجور برنامهها.


هاچین/ واچین/ یه/ پا/ تو/ وررررر/ چین . . . تا میخواندم فقط به پاهام نگاه میكرد و نفهمید كِی و چند بار از روی پاهای خودم پریدم كه باز نوبت او شد پایاش را ورچینَد.
ده/ بیست/ چهل/ پنجاه/ هفتاد / نودددددد/ صد . . . تا میخواندم فقط به صِدام گوش میداد و نفهمید كِی و از روی چند تا دهگان پریدم كه باز نوبت او شد چشم بگذارد.
چشم گذاشت و از روی هیچ دهگانی هم نپرید. هر دو پايم را ورچیدم كه دیده نشود و چسب زدم روی لبهام كه جیك نزنم؛ دنبال آنهايی كه میشناخت گشت و نفهميد جلوی چشماش ايستادهام. از درِ پشتی در رفتم. چسب را كندم، پاهام را مالیدم و دلم برای هیچوقت برنده نشدناش نسوخت.


چشمهاشو كه باز كرد، پاهاش روی بالش بود و سرش پايينِ تخت. خوشاش اومد: صورتشو اوّل خشك كرد، بعد شست؛ موهاشو از پشت سرش شونه كرد و آورد به سمت جلو؛ خميردندونو ماليد به دستهی مسواك و دندوناشو باهاش مسواك زد؛ اوّل چايیشو خورد، بعد هماِش زد؛ جورابشو آخرِ همهی لباساش پوشيد؛ همهی راهو تا شركت دندهعقب رفت؛ به همه گفت «سلام، عصربهخير»؛ نتيجهگيری طرحشو اوّلِ جلسه خوند؛ اوّل نوشابهشو خورد، بعد غذاشو؛ اوّل سيفون كشيد، بعد رفت دستشويی؛ آخر وقت به همه گفت «سلام، صبحبهخير»؛ دندهعقب تا پمپ بنزين روند و رفت اوّلِ صف ماشينا وايساد؛ به همهی اونايی كه فحش دادن جواب داد «قربونت برم دوست عزيز»؛ همهی چراغقرمزا رو رد كرد و پشت همهی چراغای سبز وايساد؛ شبْ اوّل با دستهی مسواك دندوناشو شست، بعد شام خورد؛ اوّل دوش گرفت، بعد لباساشو درآورد؛ پاهاشو گذاشت روی بالش و اوّل خوابيد، بعد چشماشو بست، بعد شببهخير گفت.
چشمهاشو كه باز كرد، سرش روی بالش بود و پاهاش پايين تخت. خوشاش اومد: صورتشو اوّل شست، بعد خشك كرد؛ موهاشو . . .
![]()

ظهر نشده، مرد با شانههای آويزان خودش را از پلّهها بالا كشيد؛ كليد انداخت؛ در واحدشان را باز كرد و بست؛ بوسهی زناش را بیجواب و دستهایش را توی هوا معلّق گذاشت؛ خودش كتاش را درآورد و پرت كرد به سمت جالباسی فلزّی كه جابهجا رنگهاش ریخته بود؛ یكراست رفت توی اتاق خوابشان، ولو شد روی تخت، بیحركت ماند تا نالهی مفاصل چوبی بند آمد؛ آرام غلطید؛ سرش را توی بالش گلدار فرو كرد و داد زد: آخرین باری باشه كه دست رو دختر من بلند میكنی زنیكهی بیشرف . . .


روی پشتبام خانهی بزرگِ شلوغ عزادار، زن، تنها، درد میكشد و داد؛ و كسی نمیفهمد زاييدن و زاييده شدن، فشار آن مجرای ملتهب و جمجمهی نرم بر هم را.
*
سينههای سفيدی دارند میتركند از شير، و كودكی مدام از خواب میپرد، نعره میزند و دستوپا. مادر توی خيابان كه راه میرود، دو ردّ موازی سفيد پشت سرش به جا میگذارد. لبهاش را میجَوَد: بچّه را عصبانی میكند اين مايع عصبزده. نده بخورد خانم.
**
بيستوپنج سال بعد، كودك هر چه میگردد، جای لبهاش را پيدا نمیكند، و هنوز نمیتواند مادر را در آغوش بگيرد.


مامان اش بهش گفته بود به همه بگه: شما.
"لیموفر" میشينه روی موزاييكهای كثيف كف پيادهرو؛ از اونايی كه كنار هم يه گل ۴پَر میسازن - هر گلبرگ توی يكی. بندهای نارنجی دراز كتونیهاشو از دور مُچاش باز میكنه؛ درشون میياره؛ نرم بندها رو لوله میكنه و میخوابونه توی كتونیها و جفتشون میكنه و میذارهشون پای ديوار توی سايه. میره قاطی بچّهها كه تا حالا دستبهكمر داشتن نگاهش میكردن. ياركشی میكنن. میافته تو تيم وسط. بیكفش سبُكه، پرواز میكنه؛ بُُل میگيره: يكی، دو تا، سهتا، 14 تا؛ اونقد كه حالاحالاها نبازن. اونايی كه تو تيم كنارَن، خسته میشن. همه دارن جیغ و داد میكنن: يه عدّه از خوشحالی، يه عدّه سرِ همديگه كه اَه . . . چرا بُل دادی؟ كه يهو صورتاش سرخ میشه و میدوه از بازی بيرون. بیمقدّمه يه مُشت میزنه توی لُپِ پسربچّهی دماغويی كه كفشهاشو لگد كرده و با صدايی كه يهو خيلی كلفت شده غرّش میكنه: كوری شما عوضی؟ كتونیهاشو میزنه زير بغلاش و با صورتی كه حالا سرختر هم شده میدوه میره سمت خونهشون. بچّههای تيمشون داد میزنن برگرد. نمیگرده.
*. برای مامان "نيلوفر" كه چشماش مثل خودش آبی بود، نارنجی خيلی دوست داشت، برای آخرين تولّد نيلوفر كتونی بهش كادو داده بود، و يه شب ديگه دلش نخواسته بود از خواب بيدار شه.


دیگر کلکسیون تخممرغشانسیاش را نمیخواست. همهی آن قطعات ظريف و ريز و رنگارنگ را كه با هم سرِ هم كرده و از ذوقِ كشفِ قلقِ چفتشدگی هر برجستگی و فرورفتگیشان در هم، چند شب را بیخواب گذرانده بوديم، تند تند از هم جدا میكرد و میريخت توی كيسهزبالهی بزرگ سياهرنگ و حواسّاش نبود دارد كلّهی دلفين بنفشی را كه روی صندلی قرمز و سفيد لم داده بود میكَنَد و قالب پنيرِ موش سفيد دُمدرازی را كه من از همه بيشتر میخواستماش كج و معوج میكُند. يك لحظه صاف ايستاد؛ دستی به دور لبهاش كشيد؛ چند ضربهی كوچك به چانهاش زد، گردناش را كج كرد و برای چندمين بار – بدون آن كه چيزی پرسيده باشم- گفت: "همهی تخممرغشانسیها رو كه پشت سر هم بخری، يا همه از يه سِری درمیآن، يا درست مثل همديگه. اين كه ديگه شانسی نيست!". نگاهاش میكردم و پرتقال پوست میكَندم و میدادم دستاش. اوّل درآمد كه "دستامو ماليدهم به اين پلاستيكای بازيافتی بوگندو؛ بذار بشورمشون، بعد میخورم." ولی بعد گرفت و خورد. بلند كه شدم و زيپِ كاپشنام را كه بالا كشيدم و يك بار ديگر كه به تابلوی موناليزاش كه براش با ماژيك سبيل كشيده بود نگاه كردم، هنوز داشت سرِ كيسه زباله را گره میزد. كيسه را از دستاش گرفتم و گفتم لازم نيست توی اين سرما بدرقهام كند. داشت مِنمِن میكرد. تا اصرار نكند، پريدم بيرون و در را قيژقيژكُنان پشت سرم بستم. آنجا، با همهی آنچه روزی فكرِ لمسِ گاهوبیگاهاش تن كوچكام را میلرزانْد ايستاده بودم. آنقدر ايستادم تا حس كردم بوی پلاستيك سياه دارد همراه با بخار از توی گلو و سوراخهای دماغام میجوشد، بيرون میزند، و توی هوا گلولههای انحلالناپذير میسازد. كيسه را گذاشتم روی سطل آشغال دمِ در؛ دستهام را توی جيبهام فرو بردم و راه افتادم. چند قدمی دور نشده، با صدای سقوط اش سر برگرداندم و توی آب كثيفی كه از زير سطلِ چاكخورده جاری بود، تكّهای از يك دُمِ دراز سفيد ديدم و فكر كردم راست میگفت.


نيلی گفته بنویسم کدوم کتابا جونامو گرفتن تا تموم بشن.
اين اتّفاق برای من فقط با "خشم و هياهو" ی "ويليام فاكنر" افتاد. تا جايی كه اوّل شك كردم و بعد مطمئن شدم كه اين بشر عمداً اين كتابو اينجوری نوشته تا كسی تا آخرش دَووم نياره. در توصيفاش هم همين بس كه اين كتاب حدّاقل بيست تا شخصيّت داره؛ و اونوقت توی بعضی از فصلهاش، همهی ضميرهای بهكاررفته "او" هستن. یعنی بیست تا "او" و بعضی وقتا تو یه جمله دو سه تا؛ و در عین حال سیستم حكایت هم از نوع فلاشبك- فلاشفوروارده: میآی سرِ روند زمانی رو بگیری، میمونی با "او" ها چهكار كنی؛ میآی "او" ها رو سر و سامون بدی، زمان از دستات در میره. البته یه قسمتاش به این برمیگرده كه مؤنث یا مذكّر بودن مرجع "او" توی فارسی مشخّص نیست. ولی مترجماش "صالح حسینی"یه و میشه تصوّر كرد كه تازه این بهترین ترجمهی موجودش به زبون فارسییه؛ بنابراین، این هم كمكی به رفع و رجوع نارسایی متناش نمیكنه – البته بماند كه تو ویرایشی كه من دارم (در كمال تعجّب مال نشر نیلوفر- 1381)، توی كلّ چهارصد و خوردهای صفحه، حتّی یهدونه علامت سؤال یا تعجّب هم دیده نمیشه؛ و چندین كالری هم تو هر جمله باید صرف تشخیص لحناش بكنی. من از كُشتی گرفتن ذهن با كتاب خوشام مییاد و اساساً باید هم همین باشه؛ ولی به شرطی كه اگه روی تُشك نیست، اقلّاًٌ روی آسفالت نباشه. واسه همینم نصفه پرتاش كردم كنار (***) و دیگه هم سراغاش نرفتم –حتّی سراغ نسخهی زبوناصلیاش. بذار خودش یه نفری بفهمدش [مرتیكّه] (*).
*. البته مثل روز روشنه كه اینو صرفاً از حرصام گفتم. چون ظاهراً همه غیر از من فهمیدهان و كلّی هم جایزه بهش دادهن [مرتیكّهها].
**. خودم میدونم زیادی طولاش دادم؛ ولی چون كمیّتاش كم بود، گفتم روی كیفیتاش مانُرد (****) بدم ( آيكون تعهّد مذبوحانه نسبت به بازی).
***. صمد بهرنگی: "بعضیها میگویند هر كتابی به یك بار خواندناش میارزد. این حرف چرند است .در دنیا آنقدر كتاب خوب داریم كه عمر ما برای خواندن نصفِ نصف آنها هم كافی نیست."
****. مانور در برخی گويشهای بسيار خاص
C a n d o u r / آشفته / آبستن / انسانريخت / دلفين / ماهزده و هركی دوس داره بياد بازی.
ب.
جی. نوس هم گفته بگم كه كيا رو دوست دارم بغل كنم. گزينهی اوّل و دوّم و سوّم من برای بغل كردن، "چهاردست"ِ توی "نيكونيكو" ئه. عميقاً اعتقاد دارم چون ۴ تا دست داره، بغل كردناش بايد خيلی جالب باشه.
