تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

یه روز یه مورچه‌هه بود كه یهو صفا كرد یه دونه رو از یه تپّه ببره بالا. یه بار هم تا نصفه برد بالا. نه این كه راحت باشه؛ اما اون جوریام سخت نبود. وسط راه یهو یادش افتاد باید زودتر برگرده خونه، یكی از دستای (یا شاید پاهای- درست یادش نبود) بچّه‌ی چهل‌و‌سوّم‌ا‌ش از راست كه لای بُرس جارو‌برقی گیر كرده بوده رو در بیاره بذاره توی الكل، بده بیمارستان تا داغه براش پیوند بزنن. این بود كه یهو دلش شور افتاد؛ دونه‌هه رو همون وسط تپّه به یه سنگ گیر داد و جاشو محكم كرد. پایین تپّه كه رسید، دید یه دوجین خبرنگار و نویسنده و عكّاس و بادی‌گارد و نقّاش و مجسّمه‌ساز و بیولوژیست (1-) و پلیس با گروه اركستر و Red Carpet و فشفشه و دایره و دُمبك و ساز و دُهُل و میكروفن و موم و گچ و چراغ گردون و سیم خاردار و فلاش و كاغذ و قلم و دوربین و رنگ روغن و بوم و اسلحه و روپوش سفید و لوله‌ی آزمایش وایسادن پای تپّه. محل نذاشت. اومد بره پی كارش. نذاشتن. دوره‌ش كردن. گفتن نباید ناامید شه. گفتن اون می‌تونه. گفتن "مفهوم دیرپای هستی از سرپنجه‌ی و حتّی سرپاشنه‌ی تلاش‌گر او می‌تراود و جهان وام‌دار گوهر درخشانِ امّید اوست ". گفتن باید باز تپّه رو بره بالا. گفتن باید دونه رو برسونه به نوك تپّه. گفتن باید تلاش كنه. گفتن هیچ‌جوره راه نداره. گفتن حتی اگه لازم باشه 999 بار دیگه پای تپّه صبر می‌كنن. گفتن باید ادامه بده. گفتن مگه دست خودشه (2-) ؟ گفتن مسخره‌ش نیستن كه. این همه راهو كوبیده‌ن اومده‌ن قهرمان ببینن. ازش درس پایمردی و استقامت و اینا بگیرن. هی گفتن . . . هی گفتن . . . نذاشتن دهنشو باز كنه، یه توضیحی چیزی . . . هی همدیگه رو هُل دادن . . . هی خواستن یه چیزی بگن كه سانس حماسی‌‌ش قوی‌تر باشه . . . هی فشار دادن . . . هی حلقه رو تنگ كردن. . . حواسشون نبود؛ قهرمانو درست توی مركز حلقه‌شون لِه كردن.

 

2. دست یا پای بچه رو نتونستن پیوند بزنن. یعنی پیداش نكردن كه بزنن. یعنی اگه پیداش هم می‌كردن، دیگه سرد شده بود، به پیوند جواب نمی‌داد. 

 

1. مامان بچّه‌ فردای چهلم مشكی‌شو در آورد رفت یه بابای دیگه (3-) برای بچّه‌ها جور كرد كه عرضه‌شو داشته باشه به یه مُشت صغیر كه نصف بیشترشون افلیج بودن سرویس بده. 

 

0. به هر حال بادی‌گاردا سریع دور محوّطه رو سیم‌خاردار و نوار قرمز كشیدن. فرش قرمزه رو پهن كردن. خبرنگارا تیتر زدن كه مورچه‌هه توی تلاش هزارم‌اش موفّق شد. عكّاسا چشمای جسدو باز كردن، عكس گرفتن و بعداً كلّه‌‌شو روی تن سیلوستر استالونه مونتاژ كردن. نویسنده‌ها با الهام از این تجربه، سلسله كتاب‌های "بالاخره چه كسی دانه‌ی مرا با عملیات غرورآمیزش از تپّه بالا برد؟ " رو نوشتن. مجسّمه‌سازه قالب صورت مورچه‌هه رو با گچ و موم ساخت و بعداً روی گرانیت مشكی تراشیدش واسه وسط میدون. نقّاشه پرتره‌شو به سبك تابلو‌های سالوادور دالی كشید و بعداً تو حراج كریستی فروختش به یه كلكسیون‌دار مراكشی. رهبر اركستره فی‌المجلس براش یه سمفونی بداهه نوشت و بعداً شیشصد و چهار بار تو آكروپلیس اجرای زنده‌ش كرد. بیولوژیسته هم از خونش نمونه‌گیری كرد كه بعداً DNA شو برداره برای تكثیر و تلقیح و این حرفا.

 

1- .  البته باید اذعان داشت كه تخصّص یه بیولوژیستو نمی‌شه در نگاه اوّل تشخیص داد؛ حتی اگه لوله‌ی آزمایش دستش باشه. ولی خب تخصّص یه دامپزشك، رادیولوژیست، تزریقات‌چی یا حتّی جرّاح مغز و اعصابو هم نمی‌شه در نگاه اوّل تشخیص داد؛ حتی اگه لوله‌ی آزمایش دستشون باشه. این به اون در.

 

2- . ]مرتیكه[

 

3- . قاعدتاً از نژاد « ك*ن‌بالا » كه بسیار ورزیده، درشت‌اندام، بور و شاسی‌بلند است. (منبع: حشره‌‌شناسی خودمانی؛ منوچهری انوری لیالستانی، سین.میم.الف (4-)؛ انتشارات دانشگاه تهران؛ فصل سنجد 84)

 

4- . سیّد‌محمّد‌ارسلان

 

5- . Open- End Style

 

*. از پرداختن به مسائلی نظیر: " آخه مثلاً مورچه مشكی بپوشه یا نپوشه فرقش چیه ]مرتیكه[ ؟ " و اینا به دلایل استراتژیك صرف‌نظر شده است (5-).

جمعه هفدهم اسفند 1386
Blindfold Chess

همه‌ی كوچه رو می‌دوی و كیسه رو از زیر در حياط رد می‌كنی و خودت از روی در می‌پری تو و كیسه رو باز می‌كنی و جوجه‌ی رنگی رو در می‌آری بیرون و فشارش می‌دی تو مشت‌ات و می‌شینی زیر آفتاب و فكر می‌كنی اگه ولش كنی واسه خودش تو باغچه بپلكه، دلش می‌گیره و فكر می‌كنه بهش اهمیت نمی‌دی. تاب‌اش می‌دی و اونقد فشارش می‌دی كه رنگای پَراش توی عرق كف دستت آب می‌شه و كف دستت سرخابی می‌شه و گردنش داغ می‌شه و شل و كرخت می‌شه و سرعتِ پلكاش كه اوّلاش تند‌تند می‌زدشون به هم كم می‌شه و ضربان قلبش می‌یاد پایین و فركانس جیك‌جیكاش كه رو مُخ‌ات بود افت می‌كنه. می‌گی آخ حتماً خوب بهش اهمیت ندادم كه مریض شده و می‌دوی می‌ری صندلی می‌ذاری زیر پات و سه‌چهار تا آسپرین بچّه از تو كابینت پنجم از ردیف بالایی برمی‌داری و تو یه نعلبكی ماست حلّشون می‌كنی و می‌بری زیر آفتاب همون‌جوری كه هنوز داری كف دستت فشارش می‌دی، نوكِ‌شو تا ته باز می‌كنی و با قاشق چایی‌خوری كم‌كم می‌ریزیش ته حلقش. انگار داره خوب می‌شه چون یهو خیلی داغ می‌شه و بعدش كم‌كم سرد و قلبشم دیگه نمی‌زنه. اَه این چرا این‌جوری شد؟ چه بی‌جنبه بود مرتیكه (علامت تعجّب) سریع یه گودال دیگه  گوشه‌ی باغچه می‌كَنی و چال‌اش می‌كنی و خاك می‌ریزی و قشنگ لگد می‌كنی تا سفت شه، یه چوب كبریتم می‌كاری واسه نشونه، كیسه رو برمی‌داری و از روی در حیاط می‌پری بیرون و همه‌ی كوچه رو می‌دوی و . . . 

چهارشنبه یکم اسفند 1386
All the Old Stories

مكان: مكان

زمان: پس از پاسی از شب

 

آقای لاغر: خاله‌قزی؛ چادر یَزی؛ «*» قرمزی؛ مست و ملنگ؛ از همه رنگ؛ «**» قشنگ؛ من ازت خوش‌ام می‌یاد. زن‌ام می‌شی؟ وصله‌ی این تن‌ام می‌شی؟

 

خاله‌قزی: اگه من زن‌ات بشم؛ وصله‌ی تن‌ات بشم؛ اگه دعوامون بشه، منو با چی می‌زنی؟ :

 

الف: پیش نمی‌آد بخوای منو بزنی

ب. جرأت نداری منو بزنی

ج. دل‌ات نمی‌آد منو بزنی

د. ترجیح می‌دی منو نزنی

 

آقای لاغر خودش را مقاديری می‌خاراند؛ سپس مكان را ترك می‌كند و می‌گوید كه الآن آمادگی ندارد و بعداً حذف پزشكی خواهد كرد.

 

* .   _+׫ۀ‌ؤ،{}‌  

** .     :"" ‌؛ـ]ُِ«+_)) ّءٌُآ؛\\ـ