تبليغاتX
LiMoO درخشش ابدی ذهن یک

مكان: مكان

زمان: پس از پاسی از شب

 

آقای لاغر: خاله‌قزی؛ چادر یَزی؛ «*»‌قرمزی؛ مست و ملنگ؛ از همه رنگ؛ «**»‌قشنگ؛ من ازت خوش‌ام می‌یاد. زن‌ام می‌شی؟ وصله‌ی این تن‌ام می‌شی؟

 

خاله‌قزی: اگه من زن‌ات بشم؛ وصله‌ی تن‌ات بشم؛ اگه دعوامون بشه، منو با چی می‌زنی؟ :

 

الف: پیش نمی‌آد بخوای منو بزنی

ب. جرأت نداری منو بزنی

ج. دل‌ات نمی‌آد منو بزنی

د. ترجیح می‌دی منو نزنی

 

 

آقای لاغر خودش را مقاديری می‌خاراند؛ سپس مكان را ترك می‌كند و می‌گوید كه الآن آمادگی ندارد و بعداً حذف پزشكی خواهد كرد.

 

 

* .   _+׫ۀ‌ؤ،{}‌ 

 

** .     :"" ‌؛ـ]ُِ«+_)) ّءٌُآ؛\\ـ

 

 

+ │││دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386│││ 2:44 PM │││ لیمو بانو

۳. بگو لبه­ی همه­ی چاقوها را ببوسم؛ روی همه­ی خارها پابرهنه بدوم؛ پیشانی­ام را بکوبم به همه­ی درگاهی­ها. ولی نگو یادم می­رود. "تو" شک نکن. تو که شک می­کنی، کم­کم باورم می­شود.

۱. دراز کشیده زیر آفتاب، لبه­ی صخره­های منتهی به کف رودخانه؛ به ردّ لیز و برّاق حلزونی نگاه می­کند که نیم ساعت طول کشید مسیر نیم متری را برود و برسد به پناه صخره. کتری دودزده را دوباره پر می­کنم و  می­گذارم روی آتش. "حوصله­ت سر نمی­ره ؟ " پهلو به پهلو می­شود: "می­گن حلزونا فکر نمی­تونن بکنن؛ ینی، چیزی به اسم حافظه ندارن اصلاً. آرامش عجیبی باید داشته باشن ."

۲. اوّلش فقط دیگر چشم­هاش برق نمی­زد وقتی لب­هام برق می­زد یا زنجیر روی پوست گردنم می­لغزید. بعد وقتی می­خواست اسمم را صدا کند، مکث می­کرد. یک روز توی خیابان گفت: همین­جا وایسا الآن برمی­گردم؛ هِی ایستادم، هِی برنگشت. بعد یک بار دیدم با کفش و لباس رفته زیر دوش. نالیدم: آخه چته تو ؟ داد زد: من که چیزیم نیست . . . آرومِ آروم­ام.

۴. کتری را گذاشته­ام روی گاز، برگشته­ام توی تخت دراز کشیده­ام و بهش نگاه می­کنم که چه­طور فقط نیم ساعت طول می­کشد تا متوجّه شود که از خواب بیدار شده. حوصله­ام سر نمی­رود و بهش هم شک نمی­کنم. با کفش و لباس با هم دوش می­گیریم؛ دیگر زنجیر نمی­اندازم گردن­ام، لب­هام را برق نمی­اندازم و مطمئن­ام یادش نخواهد رفت مرا؛ حتّی اگر اسم­ام را فراموش کرده باشد.  

 

 

 

+ │││جمعه بیست و ششم بهمن 1386│││ 8:44 PM │││ لیمو بانو

نوشين با انگشت‌های بلندش برای چند ثانیه هدفون ام‌پی‌تری‌پلیر‌‌ش را از گوشش درمی‌آورد؛ با دقّت و زحمت لبخند ملایمی می‌زند، طوری كه انگار نیاز داشته باشد به اندازه‌ی حقّ انكار‌ناپذیر و بدیهی نفس كشیدن‌ش مطمئن باشد كه دماغ كوچك برّاق و پوستِ اطراف لب‌هاش را با قبول ریسكِ لبخند دچار احتمال چین و چروك نمی‌كند؛ رو می‌كند به جمع بچّه‌هايی كه دارند با حرارت درباره‌ی اعتصاب غذا توی خوابگاه و چیدن سینی‌های سلف از ساختمان خوابگاه دخترها تا پسر‌ها حرف می‌زنند؛ به سرش تكان ظریفی می‌دهد و با صدای نازكی كه دوست دارد نازك‌تر هم شنیده شود می‌گوید: «من نسبت به این شانتاژ‌ بازیا هیچ احساس خوبی ندارم»؛  بعد دوباره جای هدفون را توی گوشش تنظیم می‌كند، زیر لب با كریس مارتین زمزمه می‌كند:  They Spun a Web for Me، و با لبه‌ی سوئیچ ماشین‌اش روی نیمكت چوبی N كنده‌كاری می‌كند.

بچّه‌ها دارند شُل می‌شوند، جمع‌شان دارد پراكنده می‌شود و ظرف چند دقیقه، كوماندو‌هایی كه قرار بود امشب اعتصاب را سازمان‌دهی كنند و مسئولیت سخنگویی جمع معترض را به عهده بگیرند، تصميم می‌گيرند بروند بيرونِ دانشگاه پيتزا بخورند. خوب كه نگاه می‌كنی، به نظر نمی‌رسد هیچ كدام بدانند "شانتاژ ‌بازی" دقیقاً یعنی چه –این را بعداً از تك‌تك‌شان، حتّی خودِ نوشین پرسیدم و مطمئن شدم- ولی همزمان به نظر می‌رسد ناگهان عمیقاً فهمیده‌اند هیچ‌كدام هیچ احساس خوبی هم نسبت بهش ندارند.

اوّلین كسی كه از حلقه‌ی بچّه‌ها جدا می‌شود، آیدین است كه می‌آید، لبه‌ی نیمكت می‌نشیند، به نوشین آدامس تعارف می‌كند و بعد ازش می‌خواهد كه یكی از سیم‌های هدفون را بدهد تا بگذارد توی گوشش و با هم آهنگ گوش كنند. ولی نوشين می‌گويد: «اين كلاس "تنظيم" لعنتی اون سر دانشكده تشكيل می‌شه. بخوام برسم، بايد الآن راه بيفتم، معذرت می‌خوام.»

 

+ │││سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386│││ 10:13 AM │││ لیمو بانو

آپارتمان كوچیك قدیمی‌ رو خریده بودن و تو چیدمان دیوارهاش دست برده بودن و شده بود دبیرستان. روزی كه رفتن نشستن پشت نیمكتای كلاس كوچیكه كه یكی از دیواراش، شیشه‌ی پاسیوی هال بود، "ناردانا" اوّل یه نیم ساعتی نشست میز آخر. رنگش پرید، مَفصلای انگشتای دستشو شكست، شكست، بعد یهو عُق زد و پاشد كه بدوه بیرون، وسط كلاس بی‌هوش شد و دیگه‌م پاشو تو اون كلاس نذاشت تا جای كلاس اوّلو با سوّمای تجربی عوض كردن.

ناردانا خوشگل بود. همیشه به چشم دُرُشتا می‌گفتم «چشم‌خری». ولی به اون نمی‌گفتم. چشم‌ درشت دوست نداشتم، ولی چشم درشت اون فرق می‌كرد. یه چیزی تهش بود كه نمی‌فهمیدی چیه. قدّشم بلند بود، ولی هیچ وقت ندیدم با آرامش سرشو بگیره بالا و با غرور راه بره.

كارنامه می‌دادن، از صبح بیست بار رفته بود دستشویی. می‌لرزید. سرگیجه داشت. بعد از ظهر كه فهمید شیمی 5/7 گرفته، گفت كه مهم نیست؛ كوله‌ی جینِ كهنه‌شو انداخت روی دوشش و رفت. مامانش فردا صبح اومد دبیرستان و گفت از دیروز ناردانا برنگشته خونه. همیشه می‌گفت « این استاد شیمی‌یه خیلی شبیه بابامه» و سر كلاساش تب می‌كرد و اجازه می‌گرفت می‌رفت بیرون.

از ناردانا چیزی دستم نبود جز یه كاست كه اون موقع‌ها برای تولّدم برام ضبط كرده بود و روش با خطّ كج‌و‌كوله‌ش نوشته بود Bad Boys Blue . چند سال بعد بود كه اتّفاقی گذاشتم ببینم توش چیه. I’ll never let you go، Love is innocent، You’re my woman . . . و بعدش . . . صدای خودش بود:‌ ببین به نظرت خیلی مسخره‌س كه آدم از شیشه‌های پاسیو بترسه؟ بچّه كه بودم، بابام برای تنبیه‌ توی پاسیوی تاریك، بی‌آب و غذا حبس‌ام می‌كرد. زورم به شیشه‌هاش نمی‌رسید، چفتاشو از پشت می‌نداختن. معمولاً یكی دو روز بیشتر طول نمی‌كشید. تا اون دفعه كه داشتیم ساك می‌بستیم با اسكانیای بابام یه هفته بریم تركیه؛ "نازنین" برگشت یه حرف زشت به قفل چمدونش زد و بابا فكر كرد منم و بعد از یه تودهنی محكم، تنبیه شدم و فردا صبحش رفتن و یادشون رفت من تنبیه‌ام و موندم اون تو و جیغ كشیدم و خاكِ گلدون خوردم و گلوم خراشیده شد و خون اومد و توی گلدون جیش كردم و شیشه‌ها رو با ناخون خراشیدم ولی آخ نگفت و از گشنگی ناخونای خودمو تا نصفه خوردم. تا 4 روزشو یادمه. بقیه‌شو دیگه یادم نیست كه چی شد و عموم روز چندم اومد گلدونامونو آب بده كه یه سنگریزه پرت كردم به شیشه و اومد دَرَم آورد . . . طرف ‌‌B كاست هم تموم می‌شه.

 

 

 

 

+ │││شنبه بیستم بهمن 1386│││ 11:8 AM │││ لیمو بانو

به ندرت، شاید دو سالی یك بار، یكی توی خیابان از كنارش رد می‌شود كه بوی ادوكلن تلخ و يخ مردی را می‌دهد كه عصرها، توی آن كلاس 4 در 5، برایشان كاغذ‌رنگی برّاق می‌آورد با قیچی و چسب و پولك و منجوق و دگمه و كاموا و مقوّا، و می‌گفت بروند بیرون و از روی زمین پوسته‌ی مرده‌ی درخت و برگ و پاكت مچاله‌ی ‌سیگار و پوست ليس‌زده‌شده‌ی پسته و دانه‌ی پرنده جمع كنند و بیاورند و عجیب‌ترین كولاژ دنیا را درست كنند. هر كی عجیب‌ترین "عجیب‌ترین كولاژ دنیا" را درست می‌كرد، جایزه‌اش یك بسته "دومینو" بود، و قرار می‌شد وقتی چیدن مهره‌هاش تمام شد، خودش به مهره‌ی اوّلی ضربه بزند. زیاد مهم نبود عجیب‌ترین كولاژِ عجيب دنیا را كی می‌ساخت؛ بی‌ برو‌ برگرد یك‌روز‌در‌میان آستین گشادِ تی‌شرتِ یكی از دو‌قلوهای دست‌و‌پا‌چلفتی كلاس درست در یكی از آخرین لحظه‌ها می‌خورد به یكی از آخرین مهره‌ها و صدای تَتَتَتق‌های ملایمِ سقوطِ یك‌اندازه‌ی‌ تنِ مهره‌های سبك روی هم به ردیف، مثل صدای تُرد بال‌های شانه‌به‌سری كه در صفيرِ یورش بادی خيز‌برداشته برای خواباندن خوشه‌های طلایی گندمِ رسیده محو می‌شود‌، توی آْه‌ها و داد‌های اعتراض‌آميزشان گم می‌شد.

گره‌ی شال‌گردنش را محكم می‌كُند و فكر می‌كند دلخوری‌شان از دوقلو‌ها كه از همدیگر دفاع هم می‌كردند، به همان سرعتی ناپدید می‌شد كه ردّ عطر مردی كه همین الآن بهش تنه زد، از جوی پیاده‌رو پرید و از خیابان رد شد می‌شود.      

 

+ │││چهارشنبه هفدهم بهمن 1386│││ 9:9 AM │││ لیمو بانو |

نه آخه؛ می‌دونی چيه؟ من زياد حرف نمی‌زدم. تقريباً هيچ‌وقت. می‌نشستم لب جدول تو جمع بچّه‌های كوچه بالايی كه تعريف‌كردنياشون انگار تموم‌شدنی نبود. وقتی می‌رسيدن به غذاهايی كه دوست دارن، هميشه خودمو سفت می‌كردم؛ مواظب بودم جلوی اون دختره كه بابا نداشت نگن يتيمچه. اگه می‌گفتن، زود يه جوك می‌گفتم يا يه تيله قِل می‌دادم يا بلند داد می‌زدم: هركی زودتر تا تير برق سوّميه بدوه و برگرده، برنده‌س . . . سر ساعت هفت هم همه رو می‌فرستادم برن خونه‌هاشون. دلم نمی‌خواست جلوی اون پسره كه مامان نداشت بگن: خب من باید برم، مامانم صدام می‌كنه . . . آره خب، من زياد حرف نمی‌زدم؛ واسه همينم از بچّه‌ها كسی نمی‌دونست من نه مامان دارم، نه بابا.  

 

 

+ │││دوشنبه پانزدهم بهمن 1386│││ 10:21 AM │││ لیمو بانو

- چپ‌دستی تو؟

- نه، نيستم.

- پس چرا با دستِ چپ دست می‌دی؟

- نمی‌دونم.

 

میِ‌چينم ورق‌ها را. آستين‌های ژاكت‌ام را می‌كشم پايين تا روی مچ دست‌هام و می‌نشينم روبرويت. می‌بَرم، می‌برم، می‌برم؛ خشت‌ها و دل‌ها را جمع می‌كنم و به ستون ِدو می‌چينم‌شان روی هم كنارِ فنجان چای يخ‌كرده‌ام. دست اوّل، دست دوّم، دست سوّم. سرم را می‌آورم بالا كه اعتراض كنم: خوشم نمی‌ياد بهم آوانس بدی . . .

زُل زده‌ای به كفِ دستِ چپ‌ام.

هِی می‌بوسم‌ات و هر بار قول می‌دهم خيلی مواظب باشم و توی آيينه‌ی جلو به چشم‌هام نگاه نكنم، هِی تا دمِ در می‌آيم، دست چپ‌ام را بلند می‌كنم به نشانه‌ی خداحافظی، كه باز اخم‌هات می‌رود تو هم و می‌پرسی نمی‌شود امروز نروم؟ باز نازت را می‌كشم و می‌بوسم‌ات و قول می‌دهم كه خيلی مواظب باشم و توی آيينه‌ی جلو به چشم‌هام نگاه نكنم.

زنی سفيد‌پوش با عجله كشو را باز می‌كند و لب‌هاش چند بار باز و بسته می‌شوند و بعد تو بالای سَرَمی. لب‌هات لرزان می‌خورند به هم و شانه‌هات افتاده‌اند. داری داد می‌زنی و انكار می‌كنی كه اين من باشم، چون اين صورت، صورتِ من نيست. ولی باز داری آوانس می‌دهی. آرام بگير كمك‌ات كنم:

باز كن كِشو را تا تَه؛ مُشت چپ‌ام را باز كن. انگشت وسطی، بالایِ بالای بندِ وسطی‌اش . . .

می‌بينی؟ آن خالِ ظريفِ پُررنگ كه هميشه دوست داشتی‌اش، هنوز همين‌جاست؛ و من خيلی سعی كردم خيلی مواظب باشم.  

 

+ │││شنبه سیزدهم بهمن 1386│││ 10:35 AM │││ لیمو بانو

خانوم میم، 37 ساله، با دو تا پسر نوجوون عقب‌مونده‌ی ذهنی و یه دختر هفت‌ساله‌ی نیم‌تخته‌كم -كه با التماس و اشك ریختن جلوی شیشصد و پنجاه نفر بالاخره تونسته به جای مدرسه‌ی بچّه‌های استثنایی توی مدرسه‌ی عادّی ثبت‌نامش كنه- دو سال كُلفت بوده و الآن هم به عنوان نظافت‌چی از 7 صبح تا 7 شب توی یه شركت كار می‌كنه و  البته پای دستگاه كپی هم وایمیسه.

توی پرونده‌ی خانوم میم، یه مرد معتاد شكّاك و البته وحشی دیده می‌شه كه 5 سال بعد از طلاقشون بچّه‌هاشو توی خونه حبس شبانه‌روزی كرده بوده و همین بچّه‌ها رو مشكل‌دار و اجتماع‌گریز‌ كرده. خانوم میم یك سال ‌دویده تا عدم صلاحیت‌ همسرشو ثابت كنه و بچّه‌هاشو ازش پس بگیره. 

روی دستای خانوم میم از مچ تا بازو، آثار مچالگی ناشی از دو بار خودسوزی ناموفّق دیده می‌شه و روی گونه‌ی راستش ردّ عمیق تیغ.

خانوم میم بدون استثنا آخرای هر ماه شدیداً پول كم می‌یاره. حتّی اگه پسرهاش هم از پولاش نمی‌دزدیدن، مطمئناً بازم كم می‌آورد. خانوم میم یه‌دونه انگشترش رو فقط تونسته نفروشه، كه اونو هم شبا توی لباس زیرش قایم می‌كنه و می‌خوابه.

خانوم میم شدیداً استرس داره. سرِ همه‌ی ساعتایی كه وقت برگشتن‌ همسرش به خونه بوده، ساعتایی كه صداش می‌كرده‌ن خونه‌ی چهار تا همسایه اون‌ورتر پای تلفن وكیل‌اش –كه هنوزم داره قسط‌های حقّ‌الوكاله‌شو می‌ده- ، ساعتایی از یك‌شنبه‌ها كه وقت دادگاه رفتنش بوده، ساعتایی كه وقت ناهار بوده و چیزی نداشته باهاش بچّه‌هاشو سیر كنه، ساعتایی كه نفسش می‌گرفته و با در و پنجره‌های قفل‌شده روبرو می‌شده، ساعتایی كه نفت می‌ریخته روی تنش و قوطیِ چوب‌كبریت به دست فكر می‌كرده، رنگش می‌پره و عضلات صورتش می‌لرزن.

آثار سوء تغذیه، كتك‌خوردگی و شكنجه هنوز كه هنوزه توی چهره و حركات خانوم میم مشهوده. كتف‌اش چند بار در رفته و دنده‌هاش آسیب‌های جبران‌ناپذیری دیده‌ن.

خانوم میم هیچ دوست و آشنایی نداره كه حالشو بپرسن یا بتونه ازشون كمك بخواد يا حتّی باهاشون صحبت كنه. سقف خونه‌ی 40 متری خانوم میم توی اسلام‌شهر درست مثل نوك پنجه‌ی كفش‌ پای راست‌اش سوراخه، و تو برف و بارون بدجوری نم می‌كشه و چكّه می‌كنه -كه البته تا چند هفته‌ی دیگه اهمیتی رو كه الآن داره از دست می‌ده، چون صابخونه‌ش فقط تا یه ماه دیگه برای تخلیه بهش مهلت داده. 

 

با این حال، خانوم میم دیروز از من پرسید كه فكر می‌كنم تالیا بهتر آنتن می‌ده یا ایرانسل؟

   

 

+ │││چهارشنبه دهم بهمن 1386│││ 8:11 AM │││ لیمو بانو

یكی بود، یكی نبود.

یه خاكِ خیلی حاصلخیز بود كه می‌شد هزار جور بذر اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده توش كاشت. هزار تا سیلو می‌شد از محصول گندم‌ و یونجه‌ش پُر كرد. هزار تا گاو شیری از نژادهای اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده اون دور و بر بودن كه می‌تونستن بیان تو كاه و كُلَش‌هاش بچّرن. هزار تا گوساله‌ی سالم قبراق می‌تونستن زاییده بشن. هزار تا زن با شلیته‌های رنگارنگ و لُپای قرمز و صورت‌های اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده می‌‌تونستن بشینن روی چارپايه‌های كوتاه و شیر گاوها رو بدوشن و بریزن تو سطلای فلزی؛ و بعدش هزار تا فرمول اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده می‌شد نوشت برای رابطه‌ی بین میزان شیردهی و تعداد بذر پاشیده‌شده در متر مربّع و تعداد دفعه‌هایی كه گاو‌ها در شبانه‌روز دُم‌شون رو با زاویه‌ی 24 درجه نسبت به افق تكون‌تكون می‌دادن.

 

ولی از اون‌جایی كه این قصّه‌ راستِ راست بود و بنابراین غیر از خدا هیچ‌كس نبود، هیچ‌كدوم از این كارها نتونست انجام بشه، و همه‌ش در حدّ تئوری‌های اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده‌ی سیكل تكوین و تكامل كائنات باقی موند.  

     

 

+ │││دوشنبه هشتم بهمن 1386│││ 9:57 AM │││ لیمو بانو |

1. هِی به ما گفتن: برو گم شو دیگه نبینم‌ات.

 

تا ما نیش‌مون تا ته باز شد و پریدیم هوا و كاغذ و دفتر و كتاب و مدادرنگی‌هامونو زدیم زیر بغلمون و بار و بندیلمونو  جمع كردیم ریختیم تو كوله‌مون و نامه‌ی خداحافظی نوشتیم زدیم رو درِ یخچال و لقمه‌ی نون و پنیر درست كردیم گذاشتیم تو كیسه پلاستیك و قلّك‌مونو شكستیم و اسكناسای ده‌تومنیِ هزار بار تاخورده‌ی چسب‌دارِ وارفته و سكّه‌های 5 تومنی كه روش نقشه‌ی ایران داشتو چپوندیم تو یال و یقه‌ و جیب‌مون و نقشه و ماژیك و كلاه‌كاسكت برداشتیم و باد لاستیكا و بوقِ دوچرخه‌مونو تنظیم كردیم و خواستیم بریم گم شیم؛ هنوز ركاب اوّلو نزده، یكی سرشو آورد بیرون گفت: نه حالا این دفه رو بیاین تو . . .

 

* * *

 

 

2. هِی به ما گفتن: برو تو اون اتاق فكراتو بكن، تا وقتی هم آدم نشدی نیا بیرون.

 

تا ما  لرزيديم و فكر كردیم دیوارای اتاقه هی داره نزدیك‌تر می‌شه و داریم خفه‌تر می‌شیم و الآن اون بیرونیا خودشونو از ننگِ ما می‌كُشن یا می‌رن یه جای دور و دیگه برنمی‌گردن و بدبخت می‌شیم ولی حتماً حقّ‌مونه و تصميم گرفتيم سعی كنيم آدم بشیم و دیگه زبون‌درازی نكنیم و یه سؤالو كه نباید بپرسیم دویست بار نپرسیم و دو دقيقه بعدش دیدیم وقتی توی اتاق تنها باشیم كه اصلاً دیگه كسی نیست ازش سؤال بپرسیم و مُخ‌شو بخوريم و 10 دقيقه بعدش ديديم ما كه زبون‌مونو نمی‌تونیم كوتاه كنیم پس  اون‌قد تو اتاق می‌مونیم كه شكل مامان‌بزرگِ اولیور تویست لَق بزنیم ولی پامونو بیرون نمی‌ذاریم و ریختشونو هم نمی‌بینیم و كلّاً از شرّشون راحت می‌شیم و اونام ریخت ما رو نمی‌بینن و كلّاً از شرّمون راحت می‌شن و این‌جوری آدم‌تریم؛ هنوز نیم ساعت فكر نكرده، یكی سرشو آورد تو گفت: نه حالا این دفه رو بیاین بیرون . . .

 

 

+ │││شنبه ششم بهمن 1386│││ 3:10 PM │││ لیمو بانو

همه‌ی كوچه رو می‌دوی و كیسه رو از زیر در حياط رد می‌كنی و خودت از روی در می‌پری تو و كیسه رو باز می‌كنی و جوجه‌ی رنگی رو در می‌آری بیرون و فشارش می‌دی تو مشت‌ات و می‌شینی زیر آفتاب و فكر می‌كنی اگه ولش كنی واسه خودش تو باغچه بپلكه، دلش می‌گیره و فكر می‌كنه بهش اهمیت نمی‌دی. تاب‌اش می‌دی و اونقد فشارش می‌دی كه رنگای پَراش توی عرق كف دستت آب می‌شه و كف دستت سرخابی می‌شه و گردنش داغ می‌شه و شل و كرخت می‌شه و سرعتِ پلكاش كه اوّلاش تند‌تند می‌زدشون به هم كم می‌شه و ضربان قلبش می‌یاد پایین و فركانس جیك‌جیكاش كه رو مُخ‌ات بود افت می‌كنه. می‌گی آخ حتماً خوب بهش اهمیت ندادم كه مریض شده و می‌دوی می‌ری صندلی می‌ذاری زیر پات و سه‌چهار تا آسپرین بچّه از تو كابینت پنجم از ردیف بالایی برمی‌داری و تو یه نعلبكی ماست حلّشون می‌كنی و می‌بری زیر آفتاب همون‌جوری كه هنوز داری كف دستت فشارش می‌دی، نوكِ‌شو تا ته باز می‌كنی و با قاشق چایی‌خوری كم‌كم می‌ریزیش ته حلقش. انگار داره خوب می‌شه چون یهو خیلی داغ می‌شه و بعدش كم‌كم سرد و قلبشم دیگه نمی‌زنه. اَه این چرا این‌جوری شد؟ چه بی‌جنبه بود مرتیكه (علامت تعجّب) سریع یه گودال دیگه می‌كَنی گوشه‌ی باغچه و چالش می‌كنی و خاك می‌ریزی و قشنگ لگد می‌كنی تا سفت شه، یه چوب كبریتم می‌كاری واسه نشونه، كیسه رو برمی‌داری و از روی در حیاط می‌پری بیرون و همه‌ی كوچه رو می‌دوی و . . .    

 

+ │││چهارشنبه سوم بهمن 1386│││ 9:23 AM │││ لیمو بانو

پسره و دختره‌ای كه بهشان گفته شده اسم‌هایشان هانسل و گرتل است، روبروی كلبه‌‌ی شكلاتی پیرزن جادوگری كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌اند. در واقع هنوز حتّی نزدیك كلبه نشده‌اند و در را باز نكرده‌اند و هنوز تو نرفته‌اند و هنوز جادوگر پیر را كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ندیده‌اند. ولی می‌دانند كه وقتی از روی علف‌های باغچه‌ی جلوی كلبه كه شكل شیرینی ناپلئونی است رد شوند و شروع كنند به گاز زدن شكلات‌های تراس ورودی و كیك‌های پلّه‌ها و لیسیدن آب‌نبات‌های دستگیره‌های در، شكلات‌ و كیك و آب‌نبات زیر زبانشان خار و تیغ و سنگ می‌شود و  یكهو یك جادوگر پیر كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست لای در را باز می‌كند و خِرِشان را می‌چسبد و می‌كشدشان تو و لباس‌هایشان را توی تنشان پاره می‌كند و با ناخن‌هایش گونه‌‌هایشان را می‌خراشد تا زشت شوند و زبان‌هایشان را از حلقومشان بیرون می‌كشد تا نتوانند با هم تبادل نظر كنند و چشم‌هایشان را از كاسه در می‌آورد و روی ابروهایشان چسب زخم می‌چسباند كه نتوانند با چشم و ابرو به هم كُد بدهند و ناخن‌هایشان را با انبر می‌كشد تا نتوانند روی دیوارهای سنگی علامت كَنده‌كاری كنند؛ و بعد هم سطل كف و دستمال می‌دهد دست گرتل و پاپیچك می‌دهد كه با دماغ بیفتد زمین و بعد یك لگد درِ باسن‌اش كه یعنی بسّاب كف كلبه را و تبر می‌دهد دست هانسل و مچ پایش را غل و زنجیر می‌كند به كُنده‌ی بیرون كلبه و یك پس‌گردنی محكم كه چانه‌اش را نصف كند لبه‌ی وحشی كُنده كه یعنی بشكن هیزم‌ها را.     

 

اگر از دور یا حتّی از نزدیك پسره و دختره را نگاه كنی، می‌بینی كه راضی و انرژیك و سر‌حال‌اند. دانستن چیزها قبل از اتّفاق افتادن‌شان خیلی كیف دارد. این‌طور كه آن‌ها آرام و سبك‌بار با لبخند‌های ملیح‌شان آن‌جا روبروی كلبه‌ی شكلاتی پیرزن جادوگر كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌اند، هیچ خطری تهدیدشان نمی‌كند و هیچ چیزی هم نمی‌تواند سورپرایزشان كند. در واقع الآن تا دلشان بخواهد وقت دارند تجسُّم كنند بهترین متُد شستن زمین یا شكستن هیزم با ناخن‌های كشیده‌شده كدام است؛ یا این كه كورهایی كه زبان هم ندارند چه‌‌طوری غذا می‌خورند یا این كه اصولاً غذا می‌خورند یا نه؛ یا این‌كه هیزم در چنین كلبه‌ای اساساً به چه كاری می‌تواند بیاید؛ یا این كه آدم وقتی كور است، اگر به هر وسيله‌ای بهش كُد بدهند و يا هرچه‌قدر هم زشت باشند كه آدم نمی‌بیندش و بنابراین چرا باید ابروها چسب زده شود یا ناخن‌ها كشیده شوند یا صورت آدم چنگ زده شود. البته بهشان فهمانده شده كه جواب این سؤال‌ها واقعاً تعیین‌كننده نیست و اصولاً هیچ چیز در موقعیت آن‌ها تعیین‌كننده نیست و موقعیت‌شان چندان هم خاص نیست و اصولاً این وسط چیزی وجود ندارد كه قرار باشد تعیین شود. در چهره‌ی آن‌ها می‌شود خواند كه این واقعيت كه آدم مطمئن باشد حتّی با وجودی كه به جای ارزن، با پیتزای دُرسته‌ی سبزیجات مسیرش را علامت‌گذاری كرده، ولی باز هم هیچ‌كس نمی‌آید دنبالش، یا آدم خودش هم نمی‌تواند از همان مسیر برگردد، واقعاً سرگرم‌كننده است.

 

از آن‌جايی كه به ما گفته شده مزاحم تمركز دختره و پسره نشویم، بیشتر از این نگاه‌شان نمی‌كنیم و می‌رویم داخل كلبه شكلاتی، جایی كه پیرزن جادوگری كه خرفت به نظر رسانده می‌شود ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌ . . .

 

 

+ │││دوشنبه یکم بهمن 1386│││ 9:47 AM │││ لیمو بانو