تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
دال ميم لام

 ا. لام: لامذهب

لا لا لا لا . . . گل پونه . . . گدا اومد . . . در خونه . . . چی می‌شه یه كم از وزن خارج شد ؟ تو كه وزن حالیت نیس . . . گداهه رو آوردم تو . . . گداهه موند . . . نرفت بیرون . . . نگه‌اش داشتم یعنی . . . هر شب دیگه اومد هِی . . . حتی بدون گل پونه . . . بدون لا لا لا لا . . . فقط "تو" شبیه گداهه نیستی . . . وصله‌ی ناجوری . . . تابلویی . . . یه شب می‌فرستمت بری در خونه‌ی یكی . . . ببرن‌ات تو . . . نگه‌ات دارن . . .

 

2. لام: ملوس

لا لا لا لا . . . گل لاله . . . سیلی نزن زیر گوش بچّه . . . لاله‌ی گوشش قرمز می‌شه . . . پرده‌ی گوشش پاره می‌شه . . . كر می‌شه . . . چند ماه دیگه هرچی دَس بزنی، سَرِشو برنمی‌گردونه طرف صدا . . . كر و لال با همِش خوبه . . . بچه اگه حرف بزنه امّا نشنوه، كلافه می‌شه؛ گیج می‌شه . . . اگه سیلی می‌خوابونی زیر گوشش، لطف كن یه فكری هم واسه تار‌های صوتی‌ش بكن و خلاص . . .

 

3. لام: نعلبكی

لا لا لا لا . . . گل میخك . . . نخواب . . . می‌خوابی می‌ترسم . . . تو چشمام میخه . . .  وقتی تو چشماتو می‌بندی، میخه فرو می‌ره . . . باز كه می‌كنی، یادم می‌ره هست . . . چی‌كار باید كنم كه میخه تو چشمم فرو نره ؟؟ . . . اوهوم . . . باید تو چشم تو هم میخ فرو كنم . . . باز كن . . . تا تَه . . . آهان‌ن‌ن‌ . . . حالا دیگه مال خودمی . . . دو تایی بیدار . . . تا صبح . . . نبندیم كه میخه فرو نره . . . كه یادمون بره هست . . .  یادم باشه ضدّزنگ هم بیارم بریزیم توشون . . .  

 

4.  لام: قاتل

لا لا لا لا . . . گل تاتوله . . . خوابیدی . . . بچّه رو خوابوندی بغل دستت . . .  خوابت كه عمیق می‌شه، دستتو اشتباهی می‌ندازی روی صورت بچّه . . . چرا گریه می‌كنی حالا؟ . . . خوبه كه! . . . واسه كشتن بچّه، كی بهتر از بستگان درجه یك؟ . . . دستت روی دهنش بود؟ . . . خوابت سنگین بود؟ . . . دستت سنگین بود؟ . . . خفه شد؟ . . . اشكالی نداره خب . . . به این فكر كن كه عوضش خودت تنهایی هم اولیای دَمی هم شاكی . . . خیلی خوبه آدم تنهایی چند تا "چیز" باشه . . . اُكازیونه پسر! . . . ولی دَم بدون ریختن حتی یه قطره دَم . . . درست دمِ اون چارپایه شاشی‌يه رضایت خودتو از خودت بگیر؛ از قصاص خودت بگذر و خلاص  . . .

یکشنبه نهم دی 1386
Out of Memory

عادت به پابرهنه دويدن دارم. لبه‌های تيز داستان‌ها پام را می‌خراشند. برق پانسمان‌های طلاكوب ِ دور تا دور ِ زخم‌های چرك‌كرده چشم‌هام را می‌زنند. ماسيدگی ِ يخ ِ عصاره‌ی گل‌گاوزبان‌ پای بستر پيرمردهای زمين‌گير دل‌ام را به هم می‌زند، تازگی ِ حنای نارنجی ناخن‌های پای پيرزن‌های رو‌-به-موت هم. ‌ليموهام همه زود تلخ می‌شوند، چای‌هام همه زيادی شيرين. مكعّب‌های نخراشيده‌ی قندها كام‌ام را می‌بُرند. طعم شور خميردندان ِخونی می‌گيرند كلمه‌هام. ولی نمی‌شود كه بشود پناه ببرم به پاپوشی، يا منصرف كنم چشم را از ديدن، يا نروم چمباتمه بزنم پای رختخواب آدم‌‌كوتوله‌های يك‌قرنی در كسوت نظاره‌گری كه دلداری‌دهنده هم نمی‌تواند باشد در اكثريت قريب به اتّفاق مواقع. دست نمی‌دهد كه گوشه‌ی قندهام را گرد كنم يا لااقل بخيسانم‌شان توی چای‌ام. خلط و خون را تُف می‌كنم لای نان. لقمه می‌پيچم. می‌گذارم توی كوله‌ام، هرجا كم آوردم، به نيش می‌كشم‌اش.

شنبه هشتم دی 1386
Dreadfully

بوی روغن سوسمار‌های وحشی . . . رود باید بغل‌ات كند. همه‌ی رُستنی‌های زبر باید بغل‌ات كنند. باید بمانی. ساكن. روی تنت خزه‌ی وحشی ببندد. زیرت جلبك وحشی سبز شود. دورت پیچك وحشی بپیچد. كف پایت تیغ‌های وحشی فرو بروند. به ساق‌هایت زالوی وحشی بچسبد. موهایت، ناخن‌هایت، دندان‌هایت و انگشت‌هایت بی‌محابا بلند شوند . . . باید "وحشی" شوی.

 

بوی روغن گورخر . . . پوست داغ گورخر كه انگار با چسب دوقلو چسبیده به گوشت‌اش. می‌كَنی و نمی‌كَند. پوست همه‌ی جانورها را می‌شود تا داغ‌اند كَند. پوست گورخر فقط وقتی كَنده می‌شود كه تن‌اش سرد سرد شده باشد. شاید چون هیچ پوست دیگری این‌طور هم سیاه نیست و هم سفید . . .  باید "صبر" كنی.

 

بوی روغن ناف آهوی تازه . . . ترسیده و زیبا و تسلیم. با كرك‌های لطیف. داغ است و كنده هم می‌شود پوست‌اش. چشم‌‌هایش را امّا نمی‌شود به زور بست اگر لحظه‌ی آخر باز مانده باشند. باید سرش را بُرید و كنار گذاشت همان اول كار. وگرنه نمی‌شود تا آخرش دوام آورد . . . باید "سنگدل" شوی.

 

بوی روغن عقرب‌های سیاه . . . برّاق و بی‌شیله‌پیله. رو به بغل راه می‌روند. نه رو به جلو. هیچ‌ وقت كمین نمی‌گیرند. یك راست می‌آیند وسط معركه. شاید از بس به زهرشان اعتماد دارند. هرگز هم بلافاصله نیش نمی‌زنند. فرصت می‌دهند مبارزه كنی. تا روی تن‌ات احساس‌شان نكنی، نمی‌زنندت . . . باید "حس" كنی.

 

. . . پوست سوسمار برای كیف‌ها و كفش‌هایمان، روغن گورخر در شیشه‌های قهوه‌ای توي كابینت بالای هود آشپزخانه‌ی مامان‌مان، پوست آهو به دیوار اتاق‌های پذیرایی‌مان، كلكسیون عقرب‌ در شیشه‌های الكل‌دار توی اتاق خواب‌هایمان، و وحشی‌گری، صبوری، سنگدلی و این حسّ لعنتی موروثی توی خون‌مان . . .   

شنبه یکم دی 1386
Vanished

به ندرت، شاید دو سالی یك بار، یكی توی خیابان از كنارش رد می‌شود كه بوی ادوكلن تلخ و يخ مردی را می‌دهد كه عصرها، توی آن كلاس 4 در 5، برایشان كاغذ‌رنگی برّاق می‌آورد با قیچی و چسب و پولك و منجوق و دگمه و كاموا و مقوّا، و می‌گفت بروند بیرون و از روی زمین پوسته‌ی مرده‌ی درخت و برگ و پاكت مچاله‌ی ‌سیگار و پوست ليس‌زده‌شده‌ی پسته و دانه‌ی پرنده جمع كنند و بیاورند و عجیب‌ترین كولاژ دنیا را درست كنند. هر كی عجیب‌ترین "عجیب‌ترین كولاژ دنیا" را درست می‌كرد، جایزه‌اش یك بسته "دومینو" بود، و قرار می‌شد وقتی چیدن مهره‌هاش تمام شد، خودش به مهره‌ی اوّلی ضربه بزند. زیاد مهم نبود عجیب‌ترین كولاژِ عجيب دنیا را كی می‌ساخت؛ بی‌ برو‌ برگرد یك‌روز‌در‌میان آستین گشادِ تی‌شرتِ یكی از دو‌قلوهای دست‌و‌پا‌چلفتی كلاس درست در یكی از آخرین لحظه‌ها می‌خورد به یكی از آخرین مهره‌ها و صدای تَتَتَتق‌های ملایمِ سقوطِ یك‌اندازه‌ی‌ تنِ مهره‌های سبك روی هم به ردیف، مثل صدای تُرد بال‌های شانه‌به‌سری كه در صفيرِ یورش بادی خيز‌برداشته برای خواباندن خوشه‌های طلایی گندمِ رسیده محو می‌شود‌، توی آْه‌ها و داد‌های اعتراض‌آميزشان گم می‌شد.

گره‌ی شال‌گردن‌اش را محكم می‌كُند و فكر می‌كند دلخوری‌شان از دوقلو‌ها كه از همدیگر دفاع هم می‌كردند، به همان سرعتی ناپدید می‌شد كه ردّ عطر مردی كه همین الآن بهش تنه زد، از جوی پیاده‌رو پرید و از خیابان رد شد می‌شود.