عصر.
- دندانهایت در هم قفل. خون زبانت از لابلایشان جاری. سیاهی چشمهایت نیست. زیر ناخنهایت بنفش، گیسهایت آشفته و خیس و اشكهایم بُخار.
صبح.
- شالی. همهی داشتنی. كمرهامان خم و استخوانهامان یخ و ساقهامان كرِخت و چكمههامان سوراخسوراخ و نم كشیدهایم از زند زیرین تا بصلالنّخاع.
صبح.
- نارنجیها برای صبح. سفیدها برای عصر. عصر خودم میآیم. سفید را خودم در دهانت میگذارم و پیشانیات را خودم میبوسم. از پنجره نگاه كن. آن كه از همه خمتر؛ من. آنكه میدود و دست تكان میدهد؛ من. آن كه لبهایش را غنچه؛ من. گیسهایت كه میخواهد آشفته شود بچسبی به؟ من. نم نكِش. ساقهایت را بده ماساژ بدهم.
عصر.
- سفید را من باید خودم . . . عصر كه دير میشود . . . پاهایم كه كرخت . . . كه قفل . . . همانجا بمان . . . پاهایت كه قفل . . . گیسهایت كه آشفته . . . بیرون نیایی! . . . خودم میآیم . . . شالی در آبهای كوتاه . . . امّا من بمیرم كه نبینم . . . با استخوانهای یخ كه دارم برسم به پنجره . . . یك مشت گیس آشفته روی آبهای كوتاه . . . قفل كه میشود . . . قفل كه میشوی . . . یك بدن كوچك افتاده به صورت روی آبهای كوتاه . . . همهی داشتنیمان زیر گیسهای تو خوابیده است . . . و خون زبانات كه قاطی آبهای كم عمق شالی شده را . . . چه باید خواهم كرد با این همه نم كه كشیدهام؟ . . .
