تبليغاتX
LiMoO درخشش ابدی ذهن یک

 

 

 

 

عصر.

- دندان‌هایت در هم قفل. خون زبانت از لابلایشان جاری. سیاهی چشم‌هایت نیست. زیر ناخن‌هایت بنفش، گیس‌هایت آشفته و خیس و اشك‌هایم بُخار.

 

صبح.

- شالی. همه‌ی داشتنی. كمر‌هامان خم و استخوان‌هامان یخ و ساق‌هامان كرِخت و چكمه‌هامان سوراخ‌سوراخ و نم كشیده‌ایم از زند زیرین تا بصل‌النّخاع.

 

صبح.

- نارنجی‌ها برای صبح. سفید‌ها برای عصر. عصر خودم می‌آیم. سفید را خودم در دهانت می‌گذارم و پیشانی‌ات را خودم می‌بوسم. از پنجره نگاه كن. آن كه از همه خم‌تر؛ من. آن‌كه می‌دود و دست تكان می‌دهد؛ من. آن كه لب‌هایش را غنچه؛ من. گیس‌هایت كه می‌خواهد آشفته شود بچسبی به؟ من. نم نكِش. ساق‌هایت را بده ماساژ بدهم.

 

عصر.

- سفید را من باید خودم . . . عصر كه دير می‌شود . . . پاهایم كه كرخت . . . كه قفل . . . همان‌جا بمان . . . پاهایت كه قفل . . . گیس‌هایت كه آشفته . . .  بیرون نیایی!  . . . خودم می‌آیم . . . شالی در آب‌‌های كوتاه . . . امّا من بمیرم كه نبینم . . . با استخوان‌های یخ كه دارم برسم به پنجره . . . یك مشت گیس آشفته روی آب‌های كوتاه . . . قفل كه می‌شود . . . قفل كه می‌شوی . . . یك بدن كوچك افتاده به صورت روی آب‌های كوتاه . . . همه‌ی داشتنی‌مان زیر گیس‌های تو خوابیده است  . . . و خون زبان‌ات كه قاطی آب‌های كم عمق شالی شده را . . . چه باید خواهم كرد با این همه نم كه كشیده‌ام؟ . . .

 

 

 

 

+ │││پنجشنبه یکم آذر 1386│││ 9:41 AM │││ لیمو بانو