تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
Little Child of the West Wind

نه آخه؛ می‌دونی چيه؟ من زياد حرف نمی‌زدم. تقريباً هيچ‌وقت. می‌نشستم لب جدول تو جمع بچّه‌های كوچه بالايی كه تعريف‌كردنياشون انگار تموم‌شدنی نبود. وقتی می‌رسيدن به غذاهايی كه دوست دارن، هميشه خودمو سفت می‌كردم؛ مواظب بودم جلوی اون دختره كه بابا نداشت نگن يتيمچه. اگه می‌گفتن، زود يه جوك می‌گفتم يا يه تيله قِل می‌دادم يا بلند داد می‌زدم: هركی زودتر تا تير برق سوّمي‌يه بدوه و برگرده، برنده‌س . . . سر ساعت هفت هم همه رو می‌فرستادم برن خونه‌هاشون. دلم نمی‌خواست جلوی اون پسره كه مامان نداشت بگن: خب من باید برم، مامان‌ام صدام می‌كنه . . . آره خب، من زياد حرف نمی‌زدم؛ واسه همينم از بچّه‌ها كسی نمی‌دونست من نه مامان دارم، نه بابا.  

سه شنبه ششم آذر 1386
كه هی پشت ابر نباشد

دیشب باز دعوا می‌شود - . . . پاس می‌دم به تو. نمی‌گیری‌ش. نمی‌بینی‌ش اصلاً. توپ می‌خوره تو زمین‌مون. امتیاز از دست می‌دیم . . . وایمیسم واسه‌ی سرویس . . . داری با مُچ‌بندت ور می‌ری. سوت می‌زنه. صبر می‌كنم سرتو بیاری بالا نگاه‌ام كنی. عمداً می‌زنم تو اوت كه مثل همیشه داد بزنی: سولاخه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ . . . داد نمی‌زنی . . . كِش موهامو باز می‌كنم كه مثل همیشه بین هر دو تا سرویس بیای از پشت بكشی‌شون . . . نمی‌یای . . . می‌بازیم . . . بعد از بازی، هنوز لباسامو عوض نكرده‌م كه می‌زنی بیرون . . . می‌دوم دنبالت . . . سوت می‌زنه كه: كجا ؟؟ بیا توپ‌ها رو تحویل بده . . .

v

تمرین‌‌ها رو نمی‌یای . . . تلفن‌تو جواب نمی‌دی . . . دانشكده نمی‌یای . . . ما هِی یار كم می‌یاریم. مجبور می‌شیم مریم گیجه رو بذاریم پاسور. گند می‌خوره به بازی . . . 23 به 4. باورت می‌شه ؟ حذف می‌شیم.

v

بعد از 2 ماه كه می‌آی، اول موهامو از پشت می‌كشی . . . ازت هیچی نمی‌پرسم . . . سرویسا رو صاف می‌زنم. صافِ صاف. هیچی اوت ندارم . . . موهامو سفت بافته‌م . . . نگاه‌ات نمی‌كنم . . . به هركی پاس می‌دم، تو می‌پری زیر توپ . . . امتیاز كه می‌گیریم، حلقه كه می‌زنیم، هِی محكم ضربه می‌زنی به شونه‌م . . . می‌بریم. می‌ریم رختكن. لباساتو عوض می‌كنی . . . مثلاً جلوی آیینه وایمیسی. توپ‌ها رو تحویل می‌دم . . . لباسامو عوض می‌كنم . . . مثلاً نمی‌بینم‌ات . . . از در می‌یام بیرون . وایسادی دم ماشین . . . دَرو باز می‌كنی كه بشینم . . . می‌شینم . . . مثلاً زخم روی گونه‌ی راست‌تو هم نمی‌بینم . . . مثلاً می‌خوام یه حرف معمولی بزنم كه صدای خس‌خس نفسات نیاد . . . مامانت چی شد؟  شكمش چه‌قدی شده؟  از این حرفا گذشته؟! اِ یعنی بچه‌تون به دنیا اومد ؟ دختره ؟ همون كه تو می‌خواستی ؟ . . . نه؟!! – آن شب باز دعوا می‌شود ؟ -  بابات لگد زد به شكم مامانت؟ بچه‌هه سَقَط شد؟ چند وقته ؟ 2 ماه ؟ ؟ ؟

v

هر شب باز دعوا می‌شود؟-  بابات دیوونه‌س. بابات وحشی‌یه. بابات كتك خورده‌س. باباتو كتك زده‌ن. بابات كتك می‌زنه . . . بابات فراموش نمی‌كنه . . . كمربند بابات سفته . . . سگك‌اش درشته و سرد لامذهب . . . بابات كتك می‌زنه . . . بابات داره یه وحشی كتك‌خور بار می‌یاره . . . یكی كه فراموش نكنه . . . یكی كه دیوونه باشه . . . پشت دست‌اش همه‌ش جای قاشق داغ باشه . . . عقیم باشه . . . بابات احمق نیست . . . دلت خواهر می‌خواست؟ گریه نكن خب . . . من دلداری بلد نیستم . . . نگه دار . . . همین‌جا . . . نگه دار پیاده شم.

v

تو سرویس می‌زنی . . . صافِ صاف. می‌خوره تو زمین روبرو. امّا من داد می‌كشم: سولاخه‌ه‌ه‌ه‌ه . . . موهاتو بلند كرده‌ی اما من نمی‌كِشم‌اشون . . . مریم گیجه رو از باشگاه اخراج كرده‌ن چون سیگار می‌كشید پشت تور . . . تو همه‌ی فحشایی رو كه از بابات یاد گرفته‌ی به من یاد داده‌ی . . . می‌دونم بعد از بازی اول می‌ریم می‌شینیم رو نیمكت پارك دم حوض كه تو سیگار بكشی و من سرفه كنم . . . بهت بگم تو آخرش می‌میری و منم خفه می‌كنی با دودت . . . تو بگی من امّل‌ام و من بگم آره هستم . . . واسه ماهیای حوضه نون بریزیم . . . به پیرمردای شطرنجی زُل بزنیم . . . بعد من برم خونه دوش بگیرم و دراز بكشم . . . تو بری و - امشب باز هم دعوا شود -  و شاید یه لگد یا سگك كمربند هم اون وسط حواله‌ی شكم یا چشم تو بشه و از فردا دیگه نتونی بیای و تلفن‌تو هم جواب ندی و دانشكده هم نیای و ما مجبور شیم بریم منّت مریم گیجه رو بكشیم كه خب لعنتی بیرون سیگار بكش و بیا پاسور وایسا و همه‌ی قزل‌آلاها از گشنگی بمیرن و پیرمردای پاركه چشمشون به نیمكت ما خشك بشه و شكم مامانت سفره بشه و كمربند بابات هِی نرم‌تر بشه و تو واسه همیشه تك‌فرزند بمونی و پشت دستت هِی جای خاكه سیگار باشه و هی ببازیم اصلاً 23 به 0 و من موهامو با ریش‌تراش از ته بزنم كه هر شب دعوا می‌شود چرا؟

شنبه سوم آذر 1386
هانس کریستین اندرسون

پسره و دختره‌ای كه بهشان گفته شده اسم‌هاشان هانسل و گرتل است، روبروی كلبه‌‌ی شكلاتی پیرزن جادوگری كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌اند. در واقع هنوز حتّی نزدیك كلبه نشده‌اند و در را باز نكرده‌اند و هنوز تو نرفته‌اند و هنوز جادوگر پیر را كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ندیده‌اند. ولی می‌دانند كه وقتی از روی علف‌های باغچه‌ی جلوی كلبه كه از جنس شیرینی ناپلئونی است رد شوند و شروع كنند به گاز زدن شكلات‌های تراس ورودی و كیك‌های پلّه‌ها و لیسیدن آب‌نبات‌های دستگیره‌های در، شكلات‌ و كیك و آب‌نبات زیر زبان‌شان خار و تیغ و سنگ می‌شود و  یكهو یك جادوگر پیر كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست لای در را باز می‌كند و خِرِشان را می‌چسبد و می‌كشدشان تو و لباس‌هاشان را توی تن‌شان پاره می‌كند و با ناخن‌هایش گونه‌‌هاشان را می‌خراشد تا زشت شوند و زبان‌هاشان را از حلقوم‌شان بیرون می‌كشد تا نتوانند با هم تبادل نظر كنند و چشم‌هاشان را از كاسه در می‌آورد و روی ابروهاشان چسب زخم می‌چسباند كه نتوانند با چشم و ابرو به هم كُد بدهند و ناخن‌هاشان را با انبر می‌كشد تا نتوانند روی دیوارهای سنگی علامت كَنده‌كاری كنند؛ و بعد هم سطل كف و دستمال می‌دهد دست گرتل و پاپیچك می‌دهد كه با دماغ بیفتد زمین و بعد یك لگد درِ باسن‌اش كه یعنی بسّاب كف كلبه را و تبر می‌دهد دست هانسل و مچ پایش را غل و زنجیر می‌كند به كُنده‌ی بیرون كلبه و یك پس‌گردنی محكم كه چانه‌اش را نصف كند لبه‌ی تيز كُنده كه یعنی بشكن هیزم‌ها را.     

 

اگر از دور یا حتّی از نزدیك پسره و دختره را نگاه كنی، می‌بینی كه راضی و انرژیك و سر‌حال‌اند. دانستن چیزها قبل از اتّفاق افتادن‌شان خیلی كیف دارد. این‌طور كه آن‌ها آرام و سبك‌بار با لبخند‌های ملیح‌شان آن‌جا روبروی كلبه‌ی شكلاتی پیرزن جادوگر كه خرفت به نظر می‌رسد ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌اند، هیچ خطری تهدیدشان نمی‌كند و هیچ چیزی هم نمی‌تواند سورپرایزشان كند. در واقع الآن تا دلشان بخواهد وقت دارند تجسُّم كنند بهترین متُد شستن زمین یا شكستن هیزم با ناخن‌های كشیده‌شده كدام است؛ یا این كه كورهایی كه زبان هم ندارند چه‌‌طوری غذا می‌خورند یا این كه اصولاً غذا می‌خورند یا نه؛ یا این‌كه هیزم در چنین كلبه‌ای اساساً به چه كاری می‌تواند بیاید؛ یا این كه آدم وقتی كور است، اگر به هر وسيله‌ای بهش كُد بدهند و يا هرچه‌قدر هم زشت باشند كه آدم نمی‌بیندش و بنابراین چرا باید ابروها چسب زده شود یا ناخن‌ها كشیده شوند یا صورت آدم چنگ زده شود. البته بهشان فهمانده شده كه جواب این سؤال‌ها واقعاً تعیین‌كننده نیست و اصولاً هیچ چیز در موقعیت آن‌ها تعیین‌كننده نیست و موقعیت‌شان چندان هم خاص نیست و اصولاً این وسط چیزی وجود ندارد كه قرار باشد تعیین شود. در چهره‌ی آن‌ها می‌شود خواند كه این واقعيت كه آدم مطمئن باشد حتّی با وجودی كه به جای ارزن، با پیتزای دُرسته‌ی سبزیجات مسیرش را علامت‌گذاری كرده، ولی باز هم هیچ‌كس نمی‌آید دنبالش، یا آدم خودش هم نمی‌تواند از همان مسیر برگردد، واقعاً سرگرم‌كننده است.

 

از آن‌جايی كه به ما گفته شده مزاحم تمركز دختره و پسره نشویم، بیشتر از این نگاه‌شان نمی‌كنیم و می‌رویم داخل كلبه شكلاتی، جایی كه پیرزن جادوگری كه خرفت به نظر رسانده می‌شود ولی آن‌قدر‌ها هم خرفت نیست ایستانده شده‌‌ . . .