خانوم میم، 37 ساله، با دو تا پسر نوجوون عقبموندهی ذهنی و یه دختر هفتسالهی نیمتختهكم -كه با التماس و اشك ریختن جلوی شیشصد و پنجاه نفر بالاخره تونسته به جای مدرسهی بچّههای استثنایی توی مدرسهی عادّی ثبتناماش كنه- دو سال كُلفت بوده و الآن هم به عنوان نظافتچی از 7 صبح تا 7 شب توی یه شركت كار میكنه و البته پای دستگاه كپی هم وایمیسه.
توی پروندهی خانوم میم، یه مرد معتاد شكّاك و البته وحشی دیده میشه كه 5 سال بعد از طلاقشون بچّههاشو توی خونه حبس شبانهروزی كرده بوده و همین بچّهها رو مشكلدار و اجتماعگریز كرده. خانوم میم یك سال دویده تا عدم صلاحیت همسرشو ثابت كنه و بچّههاشو ازش پس بگیره.
روی دستای خانوم میم از مچ تا بازو، آثار مچالگی ناشی از دو بار خودسوزی ناموفّق دیده میشه و روی گونهی راستاش ردّ عمیق تیغ.
خانوم میم بدون استثنا آخرای هر ماه شدیداً پول كم مییاره. حتّی اگه پسرهاش هم از پولاش نمیدزدیدن، مطمئناً بازم كم میآورد. خانوم میم یهدونه انگشترش رو فقط تونسته نفروشه، كه اونو هم شبا توی لباس زیرش قایم میكنه و میخوابه.
خانوم میم شدیداً استرس داره. سرِ همهی ساعتایی كه وقت برگشتن همسرش به خونه بوده، ساعتایی كه صداش میكردهن خونهی چهار تا همسایه اونورتر پای تلفن وكیلاش - كه هنوزم داره قسطهای حقّالوكالهشو میده- ، ساعتایی از یكشنبهها كه وقت دادگاه رفتناش بوده، ساعتایی كه وقت ناهار بوده و چیزی نداشته باهاش بچّههاشو سیر كنه، ساعتایی كه نفساش میگرفته و با در و پنجرههای قفلشده روبرو میشده، ساعتایی كه نفت میریخته روی تناش و قوطیِ چوبكبریت به دست فكر میكرده، رنگش میپره و عضلات صورتاش میلرزن.
آثار سوء تغذیه، كتكخوردگی و شكنجه هنوز كه هنوزه توی چهره و حركات خانوم میم مشهوده. كتفاش چند بار در رفته و دندههاش آسیبهای جبرانناپذیری دیدهن.
خانوم میم هیچ دوست و آشنایی نداره كه حالشو بپرسن یا بتونه ازشون كمك بخواد يا حتّی باهاشون صحبت كنه. سقف خونهی 40 متری خانوم میم توی اسلامشهر درست مثل نوك پنجهی كفش پای راستاش سوراخه، و تو برف و بارون بدجوری نم میكشه و چكّه میكنه -كه البته تا چند هفتهی دیگه اهمیتی رو كه الآن داره از دست میده، چون صاحبخونهش فقط تا یه ماه دیگه برای تخلیه بهش مهلت داده.
با این حال، خانوم میم دیروز از من پرسید كه فكر میكنم تالیا بهتر آنتن میده یا ایرانسل؟
بابام با بابات دوست است و زیر پوست آهو و کلّهی گراز و کنارِ پلنگ خشکشدهی پر از کاه نشستهاند و نقشههای دستیشان را زیر و رو میکنند با هم. الآن خرگوشمو میندازم تو آب، یخ که بزنه، هیشوخ پیر نمیشه. هوا برفی است و هنوز نگفته، خرگوشام را پرت میکنم تهِ ته استخری که تهِ ته استخر باغ شماست و یکهو لباسهات را درمیآوری بی هر فکری و شیرجه میزنی زیر آب لجنی و قهوهای که روش جا به جا دارد لایههای نازک یخ میبندد و ناپديد میشوی و خرگوشم را درمیآوری و پرت میکنی بغلام و باز سَرَت محو میشود و نمیآیی و نمیبینمت و نمیآیی و داد میزنم: برانوش خفه شد! مُرد! که حباب میفرستی بالا و خودت را نفسنفسزنان و کبود میکشی بیرون و پوستت آبی شده و چشمهات که هم طوسی است، هم سبز و هم آبی، بنفش و چانهات بد میلرزد. بابام و بابات دویدهاند و رسیدهاند و ترسیدهاند و وای، سیلی بابات که زیر گوشات: تو غلط کردی تو این برف . . .، چشمهام برق میزند: دیدی گفتم بابای من از بابای تو مهربونتره ؟!
׀
بابام پنج روز است نیست و بابات پنج روز است نیست و کولههاشان را که پر میکردند ما سرک میکشیدیم و به فشنگها دست میزدیم و به لنز دوربینها دست میزدیم و به قمقمههای فلزیِ یخ دست میزدیم و به پیکنیکهای سفری. بابام که برمیگردد و بابات که برمیگردد، ریشهاشان انبوه و بوی بوتههای خار میدهند و گورخرهای هنوز وِلرم را میاندازند روی میز وسط آشپزخانه و من و تو که توی دست و پا میلولیم و جانورها را که هنوز گاهی عضلاتشان میپرد وجب میگیریم. گورخر بابای من که بزرگتر است، چشمهام برق میزند: دیدی گفتم بابای من از بابای تو قویتره ؟!
׀
بابات با بابام دوست نیست و هِی بابام به بابات گفت تماماش کنیم دیگر اینقدر کمین گرفتنهای روزها و روزها و شبها و شبها پشت صخرهها و استتارها و با قمقمهی خالی ماندنها و فلج شدنها از سرما و نبودنهای پنج روزه و ده روزه پیشِ من و تو و خیره شدن به مَگسکها و نفسنفس گرازها و تنلرزههای مامانها و سوغات آوردنِ جُنبندههای راهراه و خالخال و صافصاف و فلسفلس را؛ و بابات که بیمار شده بود به شوخاشوخِ چشمهای غزالها و تلخاتلخِ زوزههای شغالها و نرمانرمِ آواز هوبرهها و پیچاپیچِ شاخهای گوزنها، تنها توی برفها راه افتاد و رفت و رفت و رفت و رفت و شصتوپنج روز که شد برنگشت دیگر و میآیم که ببینمات تهِ ته باغ، چشمهات برق میزند: دیدی گفتم بابای من از بابای تو جَوونتره ؟!!
مثل هزار كه برای موهای سر كم میآید و برای انگشتهای دست زیاد؛ مثل فحش آبنكشیده كه برای اسفنددودكُنها و آنها كه به شیشهی ماشین لُنگ كثیف میكشند خوب است و برای بچّههای عوضی عمّه بد؛ مثل لُختیِ آدميزاد لُختی كه گيرافتاده در رودربايستی با تمدّن، متعهّدانه خودش را توی پارچهها میپيچد و يك عمر دغدغهی لُختی را روی دوشهاش به اين طرف و آن طرف میكشد؛ مثل تكّه گوشتی كه برای آخر سفره كنار بشقابات نگه میداری و آخرِ سفره بغلدستیات ازت میقاپد؛ مثل Shut the Fuck Up كه اگر تو بگویی، بامزّهای و اگر من بگویم، دهنلق؛ مثل لبخندِ تلخ و اشكِ شوق و پوزخندِ بیمنظور و شكوهِ ترسآلود و تعریفهای احمقانهی تلفیقی؛ مثل تنپوش گلگلی دخترهای دهات شمال كه تن ِ منِ آلامد است؛ مثل مادّهگربهای كه فلّهای میزايد و میداند تولههاش را از زيرزمين كوچك بيرون خواهند انداخت؛ مثل یك نطق اعتراضی كوبنده ولی بینام و امضا؛ مثل لكّهی پشكل روی موكتات كه اصرار داری بگویی كاكائوست؛ مثل صفهایی كه توش پشت بقیه قایم میشوی؛ مثل موهایی كه بلند میكنم و پشت سرم جمع میكنم؛ مثل سفیدیای كه برنزه میكنم؛ مثل پوست سبزهی مدفون زیر گریم سفیدت، مثل كیف و كتاب مدرسهات كه توش سرك كشیده میشد؛ مثل نقّاشیها و نوشتههام كه با لاكِ غلطگير خطخطی میشدند؛ مثل سرعتی كه نزدیكیهای خانه دَمپ میشود، مثل همهی سرفههای مزمنات، دادهای فروخوردهام، بالشهای نمناكات، كلمههای با وسواس مرورشدهام، خوشیهای دُزدكیات، پرشهای عضلاتام، كارهایی كه نكردهای و حرفهایی كه نزدهام شدهایم.