تبليغاتX
درخشش ابدی ذهن يك ليمو
درخشـــــش ابدی ذهن يك لـــــيمو
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
هیچ‌كس تنها نيست

خانوم میم، 37 ساله، با دو تا پسر نوجوون عقب‌مونده‌ی ذهنی و یه دختر هفت‌ساله‌ی نیم‌تخته‌كم -كه با التماس و اشك ریختن جلوی شیشصد و پنجاه نفر بالاخره تونسته به جای مدرسه‌ی بچّه‌های استثنایی توی مدرسه‌ی عادّی ثبت‌نام‌اش كنه- دو سال كُلفت بوده و الآن هم به عنوان نظافت‌چی از 7 صبح تا 7 شب توی یه شركت كار می‌كنه و البته پای دستگاه كپی هم وایمیسه.

توی پرونده‌ی خانوم میم، یه مرد معتاد شكّاك و البته وحشی دیده می‌شه كه 5 سال بعد از طلاق‌شون بچّه‌هاشو توی خونه حبس شبانه‌روزی كرده بوده و همین بچّه‌ها رو مشكل‌دار و اجتماع‌گریز‌ كرده. خانوم میم یك سال ‌دویده تا عدم صلاحیت‌ همسرشو ثابت كنه و بچّه‌هاشو ازش پس بگیره. 

روی دستای خانوم میم از مچ تا بازو، آثار مچالگی ناشی از دو بار خودسوزی ناموفّق دیده می‌شه و روی گونه‌ی راست‌اش ردّ عمیق تیغ.

خانوم میم بدون استثنا آخرای هر ماه شدیداً پول كم می‌یاره. حتّی اگه پسرهاش هم از پولاش نمی‌دزدیدن، مطمئناً بازم كم می‌آورد. خانوم میم یه‌دونه انگشترش رو فقط تونسته نفروشه، كه اونو هم شبا توی لباس زیرش قایم می‌كنه و می‌خوابه.

خانوم میم شدیداً استرس داره. سرِ همه‌ی ساعتایی كه وقت برگشتن‌ همسرش به خونه بوده، ساعتایی كه صداش می‌كرده‌ن خونه‌ی چهار تا همسایه اون‌ورتر پای تلفن وكیل‌اش - كه هنوزم داره قسط‌های حقّ‌الوكاله‌شو می‌ده- ، ساعتایی از یك‌شنبه‌ها كه وقت دادگاه رفتن‌اش بوده، ساعتایی كه وقت ناهار بوده و چیزی نداشته باهاش بچّه‌هاشو سیر كنه، ساعتایی كه نفس‌اش می‌گرفته و با در و پنجره‌های قفل‌شده روبرو می‌شده، ساعتایی كه نفت می‌ریخته روی تن‌اش و قوطیِ چوب‌كبریت به دست فكر می‌كرده، رنگش می‌پره و عضلات صورت‌اش می‌لرزن.

آثار سوء تغذیه، كتك‌خوردگی و شكنجه هنوز كه هنوزه توی چهره و حركات خانوم میم مشهوده. كتف‌اش چند بار در رفته و دنده‌هاش آسیب‌های جبران‌ناپذیری دیده‌ن.

خانوم میم هیچ دوست و آشنایی نداره كه حالشو بپرسن یا بتونه ازشون كمك بخواد يا حتّی باهاشون صحبت كنه. سقف خونه‌ی 40 متری خانوم میم توی اسلام‌شهر درست مثل نوك پنجه‌ی كفش‌ پای راست‌اش سوراخه، و تو برف و بارون بدجوری نم می‌كشه و چكّه می‌كنه -كه البته تا چند هفته‌ی دیگه اهمیتی رو كه الآن داره از دست می‌ده، چون صاحبخونه‌ش فقط تا یه ماه دیگه برای تخلیه بهش مهلت داده. 

 

با این حال، خانوم میم دیروز از من پرسید كه فكر می‌كنم تالیا بهتر آنتن می‌ده یا ایرانسل؟

سه شنبه هفدهم مهر 1386
What Little Boys Are Made of

بابام با بابات دوست است و زیر پوست آهو و کلّه­ی گراز و کنارِ پلنگ خشک­شده­ی پر از کاه نشسته­اند و نقشه­های دستی­شان را زیر و رو می­کنند با هم. الآن خرگوشمو می­ندازم تو آب، یخ که بزنه، هیش­وخ پیر نمی­شه. هوا برفی است و هنوز نگفته، خرگوش­ام را پرت می­کنم تهِ ته استخری که تهِ ته استخر باغ شماست و یکهو لباس­هات را درمی­آوری بی هر فکری و شیرجه می­زنی زیر آب لجنی و قهوه­ای که روش جا به ­جا دارد لایه­های نازک یخ می­بندد و ناپديد می­شوی و خرگوشم را درمی­­آوری و پرت می­کنی بغل­ام و باز سَرَت محو می­شود و نمی­آ­یی و نمی­بینمت و نمی­آیی و داد می­زنم: برانوش خفه شد! مُرد! که حباب می­فرستی بالا و خودت را نفس­نفس­زنان و کبود می­کشی بیرون و پوستت آبی شده و چشم­هات که هم طوسی است، هم سبز و هم آبی، بنفش و چانه­ات بد می­لرزد. بابام و بابات دویده­اند و رسیده­اند و ترسیده­اند و وای، سیلی بابات که زیر گوش­ات: تو غلط کردی تو این برف . . .، چشم­هام برق می­زند: دیدی گفتم بابای من از بابای تو مهربون­تره ؟!

׀

بابام پنج روز است نیست و بابات پنج روز است نیست و کوله­هاشان را که پر می­کردند ما سرک میکشیدیم و به فشنگ­ها دست می­زدیم و به لنز دوربین­ها دست می­زدیم و به قمقمه­های فلزیِ یخ دست می­زدیم و به پیک­نیک­های سفری. بابام که بر­می­گردد و بابات که بر­می­گردد، ریش­هاشان انبوه و بوی بوته­های خار می­دهند و گورخرهای هنوز وِلرم را می­اندازند روی میز وسط آشپزخانه و من و تو که توی دست و پا می­لولیم و جانور­­ها را که هنوز گاهی عضلاتشان می­پرد وجب می­گیریم. گورخر بابای من که بزرگ­تر است، چشم­هام برق می­زند: دیدی گفتم بابای من از بابای تو قوی­تره ؟!­

׀

بابات با بابام دوست نیست و هِی بابام به بابات گفت تمام­اش کنیم دیگر این­قدر کمین گرفتن­های روزها و روزها و شب­ها و شب­ها پشت صخره­ها و استتار­ها و با قمقمه­ی خالی ماندن­ها و فلج شدن­ها از سرما و نبودن­های پنج روزه و ده روزه پیشِ من و تو و خیره شدن به مَگسک­ها و نفس­نفس گراز­ها و تن­لرزه­های مامان­ها و سوغات آوردنِ جُنبنده­های راه­راه و خال­خال و صاف­صاف و فلس­فلس را؛ و بابات که بیمار شده بود به شوخاشوخِ چشم­های غزال­ها و تلخاتلخِ زوزه­های شغال­ها و نرمانرمِ آواز هوبره­ها و پیچاپیچِ شاخ­های گوز­ن­ها، تنها توی برف­ها راه افتاد و رفت و رفت و رفت و رفت و شصت­و­پنج روز که شد برنگشت دیگر و می­آیم که ببینم­ات تهِ ته باغ، چشم­هات برق می­زند: دیدی گفتم بابای من از بابای تو جَوون­تره ؟!!

دوشنبه دوم مهر 1386
Comme Un Oiseau Mort

مثل هزار كه برای موهای سر كم می‌آید و برای انگشت‌های دست‌ زیاد؛ مثل فحش آب‌نكشیده كه برای اسفند‌دود‌كُن‌ها و آن‌ها كه به شیشه‌ی ماشین لُنگ كثیف‌ می‌كشند خوب است و برای بچّه‌های عوضی عمّه بد؛ مثل لُختیِ آدميزاد لُختی كه گير‌افتاده در رودربايستی با تمدّن، متعهّدانه خودش را توی پارچه‌ها می‌پيچد و يك عمر دغدغه‌ی لُختی را روی دوش‌هاش به اين طرف و آن طرف می‌كشد؛ مثل تكّه گوشتی كه برای آخر سفره كنار بشقاب‌ات نگه می‌داری و آخرِ سفره بغل‌دستی‌ات ازت می‌قاپد؛ مثل Shut the Fuck Up كه اگر تو بگویی، بامزّه‌ای و اگر من بگویم، دهن‌لق؛ مثل لبخند‌ِ تلخ و اشك‌ِ شوق و پوزخندِ بی‌منظور و شكوهِ ترس‌آلود و تعریف‌های احمقانه‌ی تلفیقی؛ مثل تن‌پوش گل‌گلی دخترهای دهات‌ شمال كه تن ِ منِ آلامد است؛ مثل مادّه‌گربه‌ای كه فلّه‌ای می‌زايد و می‌داند توله‌هاش را از زيرزمين كوچك بيرون خواهند انداخت؛ مثل یك نطق اعتراضی كوبنده ولی بی‌نام و امضا؛ مثل لكّه‌ی پشكل روی موكت‌ات كه اصرار داری بگویی كاكائوست؛ مثل صف‌هایی كه توش پشت بقیه قایم می‌شوی؛ مثل موهایی كه بلند می‌كنم و پشت سرم جمع می‌كنم؛ مثل سفیدی‌ای كه برنزه می‌كنم؛ مثل پوست سبزه‌ی مدفون زیر گریم سفیدت، مثل كیف و كتاب مدرسه‌ات كه توش سرك كشیده می‌شد؛ مثل نقّاشی‌ها و نوشته‌هام كه با لاكِ غلط‌گير خط‌خطی می‌شدند؛ مثل سرعتی كه نزدیكی‌های خانه دَمپ می‌شود، مثل همه‌ی سرفه‌های مزمن‌ات، دادهای فرو‌خورده‌ام، بالش‌های نمناك‌‌ات، كلمه‌های با وسواس مرور‌شده‌ام، خوشی‌های دُزدكی‌ات، پرش‌های عضلات‌ام، كارهایی كه نكرده‌ای و حرف‌هایی كه نزده‌ام شده‌ایم.