1. هِی به ما گفتن: برو گم شو دیگه نبینمات.
تا ما نیشمون تا ته باز شد و پریدیم هوا و كاغذ و دفتر و كتاب و مدادرنگیهامونو زدیم زیر بغلمون و بار و بندیلمونو جمع كردیم ریختیم تو كولهمون و نامهی خداحافظی نوشتیم زدیم رو درِ یخچال و لقمهی نون و پنیر درست كردیم گذاشتیم تو كیسه پلاستیك و قلّكمونو شكستیم و اسكناسای دهتومنیِ هزار بار تاخوردهی چسبدارِ وارفته و سكّههای 5 تومنی كه روش نقشهی ایران داشتو چپوندیم تو یال و یقه و جیبمون و نقشه و ماژیك و كلاهكاسكت برداشتیم و باد لاستیكا و بوقِ دوچرخهمونو تنظیم كردیم و خواستیم بریم گم شیم؛ هنوز ركاب اوّلو نزده، یكی سرشو آورد بیرون گفت: نه حالا این دفه رو بیاین تو . . .
* * *
2. هِی به ما گفتن: برو تو اون اتاق فكراتو بكن، تا وقتی هم آدم نشدی نیا بیرون.
تا ما لرزيديم و فكر كردیم دیوارای اتاقه هی داره نزدیكتر میشه و داریم خفهتر میشیم و الآن اون بیرونیا خودشونو از ننگِ ما میكُشن یا میرن یه جای دور و دیگه برنمیگردن و بدبخت میشیم ولی حتماً حقّمونه و تصميم گرفتيم سعی كنيم آدم بشیم و دیگه زبوندرازی نكنیم و یه سؤالو كه نباید بپرسیم دویست بار نپرسیم و دو دقيقه بعدش دیدیم وقتی توی اتاق تنها باشیم كه اصلاً دیگه كسی نیست ازش سؤال بپرسیم و مُخشو بخوريم و 10 دقيقه بعدش ديديم ما كه زبونمونو نمیتونیم كوتاه كنیم پس اونقد تو اتاق میمونیم كه به قاعدهی مامانبزرگِ اولیور تویست لَق بزنیم ولی پامونو بیرون نمیذاریم و ریختشونو هم نمیبینیم و كلّاً از شرّشون راحت میشیم و اونام ریخت ما رو نمیبینن و كلّاً از شرّمون راحت میشن و اینجوری آدمتریم؛ هنوز نیم ساعت فكر نكرده، یكی سرشو آورد تو گفت: نه حالا این دفه رو بیاین بیرون . . .
اون گیتاره رو یادته اونجا آویزون بود؟ كه همهی جمهوری رو براش زیر پا گذاشتیم؟ بُردماش با خودم. یه شب چوبِشو آتیش زدم و روش قزلآلا كباب كردم. با سیماش لای دندونامو نخ كشیدم. با دستهش گوسفندامو هِی كردم. سوراخاش رو هم دادم به یه گروهان مورچه كه توش زندگی كنن.
بعد نشستم. یكی از اون آهنگ بیمزههایی كه باهاش میزدمو با سوت زدم؛ شاید هتل كالیفرنیا. دندونام به هم فشار آوردن و شكستن؛ آتیشم طوسی شد؛ گوسفندام درِ آغل رو كندن اومدن دورم جمع شدن؛ سوراخه مورچهها رو بالا آورد. یهو یادم اومد هیچوقت سوت بلد نبودم تا اون موقع. میخوام كمكم همهچیزمو با خودم ببرم؛ خیلی چیزا هست كه بلد نیستم.