تبليغاتX
LiMoO درخشش ابدی ذهن یک

 

 

 

بله. افسون خرمن موهايی كه براشان می‌ميری، چيزی بيش از رُل ِ خوب‌بازی‌شده‌ی يك كلاه‌گيس‌ پانزده‌هزار‌تومانی نيست. تيغه‌های قرينه‌ی دماغ‌ام را می‌بينی؟ عملی‌ست؛ سه بار. مثل سطح هموژنيزه‌ترين محلول ِ جهان، صاف است پوست‌ام؛ "كشيده‌" ام‌اش؛ كف سَرَم‌اند بخيه‌هاش. نشان‌ات بدهم؟ فك و دندان‌های ناسور اَم تا همين اواخر پروتز داشتند؛ و شك دارم بتوانی به چشم‌های بی‌ ريمل و خطّ‌چشم‌ام نيم‌نگاهی بياندازی. ناخن‌هام را هميشه با مقاوم‌ترين چسب قطره‌ای می‌چسبانم كه مشكلی پيش نيايد. موهای زير چانه‌ام اگر روزی يك‌ بار با موچين خدمت‌شان نرسم، تا روی سينه‌‌‌های ژل‌تپان‌‌شده‌ام می‌رسند و تازه می‌توانم گيس‌باف‌‌شان كنم با روبان قشنگ قرمزی سرش. زير بغل‌ام بدون اين دئودورانت‌های مُشكين‌عطر، بوی باقالی پخته، و دهان‌ام بدون اين آدامس‌های تمشك‌طعمْ، بوی ساندويچ تخم‌مرغ آب‌پز ِ سه‌روز‌مانده  می‌دهد. حالا سرت را بيار نزديك‌تر و بگو چند تا دوست‌ام داری. نه كه خونی را كه زمزمه‌ی‌ درگوشی‌ات زير پوست‌ام می‌دواند بخواهم؛ نه؛ بچّه كه بودم، يك بار سراسر بدن‌ام را آن‌چنان عفونتی فرا گرفت كه پرده‌ی گوش‌هام پاره شدند.  

 

 

+ │││چهارشنبه یکم خرداد 1387│││ 2:51 PM │││ لیمو بانو |

 

 

پام را می‌گذارم روی گاز، دست‌ام را روی بوق. گوشی را بيشتر به گونه‌ام فشار می‌دهم و داد می‌زنم: " هان؟ نه، با تو نبودم، با اين مرتیکّه‌ی عوضی‌ام. سر ظهری انگار داره می‌ره ختم عمّه‌ش با 20 تا سرعت. راه هم نمی‌ده رد شم كثافت."

الآن كوچه باريك می‌شود. از صرافت سبقت گرفتن می‌افتم و پام را از روی گاز برمی‌دارم تا تلفن‌ام تمام شود. دارم دست‌انداز آخر را رد می‌كنم كه نعش‌كش سياه جلوی در خانه‌ی ما ترمز می‌زند.

 

 

+ │││دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387│││ 2:3 PM │││ لیمو بانو |

 

 

 

هاچ زنبور عسل، سرگردان، اشك می‌ريزد؛ می‌گردد؛ می‌افتد؛ می‌ترسد؛ خودش را جمع‌و‌جور می‌كند. زخم برمی‌دارد؛ نيش می‌خورد؛ خسته می‌شود؛ گرسنگی می‌كشد؛ می‌ترسد؛ خودش را جمع‌و‌جور می‌كند. می‌جنگد؛ دل‌اش می‌گيرد؛ مستأصل می‌شود؛ يك بال‌اش را از دست می‌دهد؛ رفقايش به‌اش نارو می‌زنند؛ تنها می‌شود؛ می‌ترسد؛ خودش را جمع‌و‌جور می‌كند. می‌گردد؛ پيدا نمی‌كند؛ نا‌اميد نمی‌شود؛ به آخر دنيا می‌رسد و سُك‌سُك می‌كند و دست خالی برمی‌گردد؛ بغض می‌كند؛ می‌ترسد؛ خودش را جمع‌و‌جور می‌كند. پير می‌شود؛ چروك می‌شود؛ كُند می‌شود؛ می‌لرزد؛ می‌ترسد؛ خودش را جمع‌و‌جور می‌كند.

 

مامانِ هاچ زنبور عسل روی كاناپه‌ی جلوی تلويزيون، لَم داده به سينه‌ی مَردش، چيپس و ماست موسير می‌خورد و نخودی می‌خندد.

 

 

 

 

 

+ │││شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387│││ 10:21 AM │││ لیمو بانو |

 

 

 

 

 

 

. تو خوشگل‌ترين مامان دنيايی. 

. هر چی تو بگی جان‌ام.

. هر وقت عصبانی شدی، تا 10 بشمر، بعد دهن‌تو وا كن.

. خب حالا من مثلاً دكتر می‌شم، تو هم مثلاً مريض باش.

. هر/ كی/ تك/ بی‌/ يا/ ره/  اون/  اَوْ/ وَ/ ل می‌ی‌ی‌ی‌ی‌/ ‌شه.

 

 

 

 

. اين لباسای عتيقه چيه؟ كی ديگه از اينا می‌پوشه؟

. اصرار نكن؛ توی تصميم‌ام تجديد‌نظر نمی‌كنم.

. برو يه گوشه 4 تا داد بزن بذار نفس‌ات جا بياد.

. چيه؟ نچسب به‌ام. الآن حوصله‌ی لوس و ننر بازی ندارم.

. من بزرگ‌ترم؛ من می‌گم چه‌كار بكن، چه‌كار نكن؛ جر و بحث هم نكن باهام.

 

 

 

. از لرزش اون چربی‌های آويزون ِ دور كمرت استفراغ‌ام می‌گيره.  

. خفه شو بشين سر جات؛ زر ِ اضافی موقوف.

. بزن فك مكّ ِ طرفو بيار پايين.

. لخت شو، دراز بكش، خواستی چشماتم ببند، كولی‌بازی هم در نيار، بذار كارمو بكنم وگرنه حال‌تو می‌گيرم.

. همين غلطی رو می‌كنی كه من می‌گم، وگرنه می‌زنم درب و داغون شی عوضی.    

 

 

  

 

 

 

 

 

+ │││چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387│││ 10:55 AM │││ لیمو بانو |

 

 

 

 

من خودم بلدم. خودم خودم را سونداژ كرده‌ام. خودم به مچ دست چپ‌ام آنژوكت زده‌ام. سرعت سِرُم را خودم تعيين می‌كنم؛ زاويه‌ی شيب تخت‌ام را هم. خودم به خودم مورفين تزريق می‌كنم. خودم مغزم را شكافتم. زير دست يك مشت دكتر و اَنترن‌ كه به دستور خودم چاك‌چاك‌ام می‌كردند خوابيدم. خودم دانه‌های عرق پيشانی‌ام را گرفتم و پَنس و ارّه مويی دادم دست خودم. خودم پشت در اتاق عمل گريه كردم و اين‌پا و آن‌پا شدم. آن‌قدر بالای سرِ خودم توی ريكاوری ايستادم كه مطمئن شدم به هوش آمده‌ام.  "اُردِر" ام را هم خودم نوشته‌ام. اگر كاری داشتم، می‌توانم آن كليد لعنتی را كه آن‌جاست فشار بدهم و بعد بيايم بالای سر خودم ببينم چه‌ می‌خواهم. همه‌ی فُرم‌ها را به دقّت پر كرده‌ام و رضايت داده‌ام كه اگر لازم شد، از اعضای بدن‌ام بردارند و به خودم پيوند بزنند. خودم هر روز می‌آيم عيادت و با اين كه واقعاً نيازی نيست، برای خودم يك دسته رُز هفت‌رنگ با سه قوطی كمپوت گيلاس می‌آورم. گان می‌پوشم، ماسك می‌زنم، لبه‌ی تخت‌ام می‌نشينم، دست‌های خودم را می‌گيرم و نگاه‌شان می‌كنم. نه. چيزی‌م نشده. خودم را روشن و زنده به ياد می‌آورم. آن‌قدر خودم را كتك زدم تا به حال مرگ افتادم. سرم را كه برای بار آخر كوبيدم به ديوار، ديدم ديگر بايد به اورژانس زنگ بزنم. اورژانس هم كه دير كرده بود، هِی دوباره تماس گرفتم و گفتم كه زود باشند، دارم می‌ميرم. نگران خودم نيستم. دارم با خودم مشورت می‌كنم. همه چيز مرتّب است؛ و دارم تصميم می‌گيرم همه‌ی اين سيم‌ها و شيلنگ‌ها را از خودم جدا كنم. بعد حتماً با صدای آن بوق‌ ممتدی كه هوای رقيق اين‌جا را خواهد شكافت، زودتر از همه بالای سرِ خودم خواهم دويد و اشك‌‌هايم به آنی از چانه‌ام سرازير خواهند شد. ولی مطمئن‌ام خودم را خواهم بخشيد.        

 

 

+ │││دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387│││ 11:14 AM │││ لیمو بانو |

 

 

 

 

راست می‌گويی دست‌ات را ببر بالای بالا و با تمام وجودت روی گونه‌ی سرخ و سفيد مادرت فرود بياور كه جلوی هر كس و ناكسی بهت پس‌گردنی ‌زد. قاشق داغ كن و بگذار پشت دست‌های كارنكرده‌ی خواهرت كه هرچه را توی هزار پستو پنهان ‌كردی، كشف كرد و به نمايش عمومی ‌گذاشت. تُف كن توی چشم‌‌های روشن ِ بابات كه هر بار خواستی قدم از قدم برداری، زير پات را خالی كرد كه تو آدم‌بشو نيستی. گلوی من را با چاقوی‌ جيبی‌ات ببُر و سرم را بگذار روی سينه‌ام، كه هميشه از روی برگه‌های تو تقلّب ‌كردم و همه‌ی نمره‌هام از خودت بالاتر ‌شد. دست‌نوشته‌هات را بيانداز توی شومينه و بوی خاكستری‌شان را نفس بكش، كه دير فهميدی دروغ‌اند. اصلاً راه بيافت و هركس را بهت خيانت كرد، هركس را كه دست‌هاش را ناگهان به هوسی به پوست‌ات ماليد، هركس را كه بی‌بهانه به‌ات خنديد، به حال‌ات گريست، عشق‌ات را پس زد، آدم حساب‌ات نكرد، نديدَت، با كابل برق خفه كن. فقط حرف ِ مفت نزن زیر گوش من.

 

 

 

+ │││شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387│││ 4:31 PM │││ لیمو بانو |